
همان همسازه که ناسازه را سرکوب می کند
ولی من تازگیها به ديدِ -دستِکم به نظر ِ خودم- واقعبينانهتری به اين مثل رسيدهم. به نظرم ميآد بيشتر از اين که اين ضربالمثل رويِ رفتار تأثير داشته باشه، نمودِ اونه. و ما بيشتر از اين که بخواهيم رفتارمون رو آگاهانه از رويِ اين مثل تنظيم کنيم، روزی هزاربار -ناخودآگاه- راهکارش رو به کار میگيريم. پس دیگه اونقدرها هم بد به قضيه نگاه نمیکنم؛ در واقع به نظرم نمیشه ارزشگذاريِ اين سبکی کرد روش. همين! :)
به نظر من افراد کمی وقتی در موقعیتی این چنینی قرار می گیرند اگاهانه رفتار می کنند. نمونه ی عینی اش را در جامعه ی کوچک دانشگاه می توان دید که دخترها و پسرها بعد از یکی دو ترم تغییر فرم لباس و تغییر چهره می دهند. من معتقدم این ضرب المثل عزت نفس رو زیر سؤال میبره.
نوشتهی «مرد فمینیست...» عالی بود . يک طنز عميق و با معنا و اين نوشتهای ست که میماند
يک جور ديدی محافظهکارانه پشت ضربالمثل خوابيده٬ خودِ واقعیت رو پنهان کن !
ديد* محافظهکارانه :)
نمی دونم رنگ جماعت هستم يا نه و به همون اندازه هم نمی دونم رسوا شده ام يا نه چون هميشه تنها تلاش ام اين بوده که گوشفند نباشم و به خودم هم خيانت نکنم.
راستی! زمان اين روزها برای من بيش تر از هميشه نويد زنده گي می دهد. برای چيز ديگری ست که ديگر نمی نويسم.
چه شعرهاي قشنگي برايم نقل كرده بوديد! راستي من به دخترم گفتم كه برايش سورپريز فوق العاده اي دارم. هماني كه شما قرار است زحمتش را بكشيد. فكر مي كنيد بتوانيم قبل از سفرم ملاقاتي داشته باشيم؟ پيشاپيش از محبت تان تشكر مي كنم.
و من از همرنگ جماعت شدن عقم میگيره ، اينو - با يه کم تغيير البته - اين هفته نوشته بودم و توی همون ... چاپ شد . اسمش رو گذاشته بودم « تب بيهودگی »!