
مسایل حاشیهای؟؟! میشه بدونم این مسایلی که نوشتین حاشیهایه یا درس خوندن و درس دادن؟!؟!؟
بالاخره آدم بايد تصميم خودش رو بگيره يا فقط برای اين بچههای معصوم و استعدادی که داره به هرز میره غصه بخوره و يا اينکه به جای غصه خوردن به فکر دلسوزی باشه و دردی ( ولو شده به اندازهی خوابوندن پشت کفش) از اونها دوا کنه. قبول دارم که برای کودکی مثل حسن فقط بايد گريست ديگه جايی برای دلسوزی نمیمونه شايد تنها بشه دل خودتو با اين آروم کنی که الان پيش خداست و نگران شکم گرسنه و پاهای برهنهش نيست اما برای زندههاشون چی؟ شايد حتا اگه آدم تمکن مالی نداره چيزی در حد يک دست به سر کشيدن و نوازش کردن و به حرفهاشون گوش کردن. اميدوارم که عدالت از کلمه و صدا به قانون و عمل تبديل بشه. از کجا که با ادامهی اين وضع همون کلاس پنجمی چند سال ديگه بيجه نشه! چه حقها که از طبقهی محروم جامعه به گلوی بیدردان سرازير ميشه
بازم؟! می دونم این کامنت رو بذارم باز میای پاک می کنی ولی بسه دیگه،تمام مریضی ات برای غصه خوردنه،هی می گی اون دنیا.اون دنیا فقط نمی پرسن که واسه دیگرون چی کار کردی از بدن خودتم می پرسن.حالا هی بشین تو خونه قرص بخور،غصه بخور...خودتو داری تلف می کنی به حرفای هیچ کس هم گوش نمی دی.
ياد مدير مدرسه جلال افتادم . ببين بهار ، اينا فقط برای قيامدشت و پاکدشت و ... نيست . فکرش رو بکن ، توی همين تهران خودمون ، وسط خيابون ولیعصر ، توی يه مدرسه دخترونه اين جريان پيش مياد . برای يه دختر ده ساله ، که ديگه اين شبا تا ساعت نه تو کوچه خيابون پرسه میزنه و ... اصلا ولش کن . نمینويسم که چرا پرسه میزنه ، نمینويسم چرا خونه رو دوست نداره . نمینويسم . اما اينا حاشيهاش نيست . اصل ماجرا همينه .
گمون کنم معلّمی کردن، چيزی بهجز الفبا درس دادن باشه... شايد حتا کماهميتترين بخش قضيه همين باشه. و، اما، اگر نخواهيم با اين «مسائل حاشيهاي» روبهرو شيم، زندگیمون ديگه زندگی نيست... نترس؛ البته اگه بشه نام حسّت رو ترس گذاشت... استوار باش و بجنگ؛ همين.