شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




.

مثل وقتی که اشک در چشم‌ها جمع شده، و از تماشای حجم بی‌انصافی‌ها و ناحقی‌ها، متعجب شده، همان‌جا بی‌حرکت مانده، همان‌جا سرد شده.

ممنوع

در لباس پوشیدن دختر بچه‌ها، می‌توان مادران گم‌شده‌شان را یافت.

نامه

چند بار خواسته‌ام به دو-سه دوست قدیمی، که دیگر هم را نمی‌بینیم و دوستی‌مان تمام شده، ایمیل بزنم و بگویم مکان‌هایی هستند در این تهران، که با شما و به نام‌تان شکل گرفته‌اند در ذهن‌ام. بگویم یادِ روزهای خوب‌مان در ذهنم موج می‌زند، و به شوق‌ام می‌آورد. اما هر بار از ترس ِ پس زدن نامه‌ام، رها می‌کنم این فکر را. نمی‌دانم در چند سالگی ممکن است باز هم را ببینیم و اسناد تهِ ذهن‌مان را بکشیم بیرون و همدیگر را با جرقه‌ی خاطره‌ای ناگهانی به یاد بیاوریم. آن وقت حتما پیر شده‌ایم با دستانی چروک و عمری رو به پایان. آن وقت حتما حسرت‌ها خواهیم خورد.