شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




من با موهایم با تو سخن می‌گویم

روی صندلی نشسته‌ام، صدای قیچی پیچیده در گوشم. به موهای انباشته‌ی روی زمین نگاه کرده‌ام و سری را در آینه دیده‌ام با موهایی کوتاه. چقدر مرگ و زندگی و دوست داشتن میان موها بوده که حالا دور ریخته شده. آرایشگر در چشم‌هایم خیره شده که اشک نمی‌ریزی؟ خندیده‌ام و سبک شده‌ام.

...

اگر این آگاهی ابدی در انسان بود که یک زخم را نه با یک تمامیت وحشتناکِ مرگ بلکه با یک زخم پاسخ دهند، و خیرخواهی سبک و شاد را جانشین بدخواهی سنگین و تیره کنند، دنیا جای بهتری برای زندگی می‌شد.
اگر رویا نمی‌دانیم، تمرین رویابینی کنیم، به جنگ با تمام رویاهای جهان نرویم.

.

اتفاق‌های ناخوشایند، پیچ‌های عجیب زندگی‌اند. باید حواست به سرعت باشد. تند بروی، مرگ تا آخر عمر دست از سرت برنمی‌دارد. این ناشی‌گریِ رانندگی هم سن و سال بردار نیست. زیاده‌روی کنی، هر جای زندگی، در خوشایندترین لحظات هم، می‌آید دست می‌گذارد روی گلوی‌ات و نایِ عقل و احساساتت را می‌گیرد. بعد از آن، همیشه یک پای‌ات ناباورانه بر زمین می‌رود. کنار دوست‌داشتن‌هایت، همیشه یک تنهایی و جدایی هم جا خوش می‌کند.

.

چقدر باید برای آدم‌ها از حرمت کلمه گفت؟ چقدر باید کلمات را معنا کرد؟ ناخوش می‌شوم که این همه کلمه‌های عزیزم و عشقم و ... دست‌مایه شده. مردم، بی‌خیال، کلمه‌ها را پرت می‌کنند در صورت یکدیگر. کلمه شأن ندارد؟ کلمه زیست ندارد؟

.

آدمی با تمام تلاش‌اش به فراموشی، ناباورانه گیر می‌افتد در مقابل خاطره‌ی یک دست‌خط؛ کَم می‌آورد. لمس می‌کند کلماتِ دست‌خط را و چشمانش به جای مرور لبخندها و دیدار نهفته در حروف، پناهنده می‌شود به اشک.

.

آن‌کس که با پافشاری تمام، سعی می‌کند بر ذهنِ بی‌قضاوت‌‌اش، زندگیِ پر از صداقت‌اش، حافظه‌ی پرشور و کم‌خطایش و زندگی پاک و بی‌غل و غش‌اش در هر فضایی و زمانی تاکید کند،‌ همو در نمایشی‌ترین حالت ممکن، معکوسی از خودش را برای مخاطب رمزگشایی می‌کند.