شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




نامه دهم؛ بی‌نقاب

+ 9

.

فرار می‌کنم از آدم‌ها. راه می‌روم پابه‌پای‌شان. فرار از آدم‌ها با آدم‌ها.

آخرین دیدار

بعد از سال‌ها اولین محبوب زندگیم را یافته‌ام. روی‌ام را برگردانده‌ام و نگاه‌اش را شناخته‌ام. سال‌های بی‌خبری از او را شمرده‌ام. هفده سال پیش خانواده‌هایمان ما را از هم جدا کردند. زل زده‌ام به او، به حلقه‌‌ای که در انگشت‌اش می‌درخشد و نوزادی که در آغوشش می‌خندد. ماتِ زندگی مانده‌ام. برمی‌گردم و به راهی ناشناخته می‌روم.

عاشقانه‌ی آزار

شده کسی عاشقِ رنجِ دیگری شود و نه خود دیگری؟ شده کسی معشوق‌اش رنج باشد؟

شیراز

همینطور که داشته روی سنگ‌فرش‌های باغ ارم راه می‌رفته، صدایی در سرش پیچیده که به جای «مست‌ات می‌کند اندوه»، از مستی عطر بهارنارنج بگو که آرامشِ تمام است. انگار که قرن‌ها پیش پیامبری آمده بوده با معجزه‌ی بهارنارنج. شب‌ها دست می‌کشیده روی تن شهر، صبح‌ها عطر بهارنارنج پخش می‌شده در کوچه‌ها و مردمان مستِ سرخوشی می‌شدند.