شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




نامه نهم؛ خیالِ عاشقی

+ 8

جامعه‌ی شهر

روزهاست در شهر که قدم می‌زنم، کلمات پاموک از جلوی چشمانم رد می‌شود که «سرنوشت شهر، همانا سرشت انسان است». و به آدم‌ها نگاه می‌کنم که در این شهر ِکرخت زندگی می‌کنند؛ به چهره‌هاشان، به ظرافت‌ها، لبخندها، اخم‌ها، در خودفرورفتن‌ها، غم‌ها، انتظارها، هیجان‌ها، هراس‌هاشان. و فکر می‌کنم آیا تمامی این واکنش‌ها و رفتارها نمایش نیست؟ و فکر می‌کنم آیا ما محصور این شهرِ سیاه نشده‌ایم؟ این شهر که فلاکت از چهره‌اش می‌بارد. این شهر که سیاهی‌اش افزون و افزون‌تر می‌شود. این از خودبیگانگی که در آدمیان موج می‌زند از چیست،‌ و آیا از شهر ما به ما منتقل نشده است؟ آیا این شهر متزلزل با شورهای ِساختگی‌اش، سرنوشت محتوم ماست؟ مایی که در ناامیدی و افسردگی و بیماریِ مدام دست و پا می‌زنیم. یا که شهر با از خودگذشتگی‌ تلاش می‌کند تا سرنوشت و زندگی پر از فلاکتِ ما را به خود کِشَد، تا خود از بیماری مملو شود؟ یا که شهرِ بیچاره، به سرشتِ شوم انسان دچار شده؟

نامه هشتم؛ بی‌نام

+ 7

از یاد رفته‌ای

هیچ کسی به مرده بودنِ آدمی که دارد راست راست راه می‌رود، بدنش را تکان می‌دهد، پلک می‌زند، غذا می‌خورد، می‌خوابد، بیدار می‌شود، مسواک می‌زند و به یک لبخند اجباری تبدیل می‌شود، فکر نمی‌کند. هیچ کسی نمی‌فهمد او صرفا یک جنازه است. چون جنازه باید بی‌حرکت باشد، باید سفید شود، کبود شود، باید بوی تعفن دهد. هیچ کسی نمی‌فهمد آدمی که دارد راست راست راه می‌رود درون‌اش غوغاست، دارد می‌جنگد برای بودن‌اش. هیچ کسی نمی‌فهمد مبارزه بی‌پیر بوده و به زمین زده او را. هیچ کسی نمی‌فهمد آدمی که روی صورت‌اش یک لبخند اجباری‌ست، دیگر نمی‌تواند ادامه دهد و حالا مُرده‌ است. مسواک زده و بعد نشسته، ساعت‌ها بی‌حرکت نشسته تا کم‌کم بوی تعفن‌اش دنیا را بردارد.

زنبیلِ جهان - 5

در روزهای عسرت، چیزی باید باشد که فکر را به وادیِ دیگری ببرد. فکر، به تکاپو می‌افتد. قرار بر اولین کلمه است که خودی نشان دهد و بگذرد تا نورش سیاهی را کمی بی‌رمق کند. کلمه اما در سایه‌ی کم‌رنگ نمی‌گنجد. ذات‌اش به گذر نیست. لبخند می‌زند، می‌شکفد، می‌درخشد. کلاه برمی‌دارد، خم می‌شود، راست‌قامت می‌ایستد. صدایِ جهان، سراسر اوج می‌گیرد به شوق‌اش. بالابلند است «آلماآتا». دهان کام می‌گیرد از حروف‌اش. هوش از اوج الف‌هایِ مکررش از هوش می‌رود. «آلماآتا»، جهانی را به خیال می‌برد.

+ 4

شاعر گمنام

آینه
شعر می‌خواند
برای تنهایان


فروردین 1392