شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




تن، هم‌چون تاریخ

لابد در زندگی پیشین‌ام، کافه‌‌ای داشته‌ام در کوچه‌های استانبول، نزدیک میدان استقلال. کافه‌داری که تمام سنگ‌فرش‌های شهرش را قدم زده و از بَر شده. کافه‌داری عاشق موسیقی کشورش، که به مشتریانش چای و کلمه می‌بخشیده.


+ تن، هم‌چون مفعول
+ تنِ ناگزیر
+ تن، هم‌چون اشتیاق
+ تن، هم‌چون ننگ
+ تن، هم‌چون نشانه

معشوق‌خوانی

هوشم
روان
هوشِ روانِ من روان
هوش‌روانِ من
صدایت

اشارت‌های تنهایی – 38

چه وقت تو، منِ خودت بوده‌ای؟

+ 37

میم

فالِ یلدا می‌گیرم با براهنی، مریم. و چه عجیب که نبودنت را می‌کوبد در صورتم، مریم. و اشکِ پنهانی که چاره ندارد به دیدار درآید:
«مرمر که بوی مریم و موهای ماه داشت در موم موریانه تهی می‌شود
گل را به روی گور تو می‌ریزیم می‌گرییم برمی‌گردیم
تنها و دست‌خالی برمی‌گردیم»*
چند وقت است که دیگر ندارمت، مریم؟ انگار که جهان از نام تو پر شده باشد. و چه عجیب دوام آوردم، مریم.

* خطاب به پروانه‌ها، رضا براهنی، نشر مرکز

اشارت‌های تنهایی – 37

هیچ‌چیز مرا به اندازه حقیر شدن، زمین نمی‌زند. و هیچ‌چیز مرا به اندازه حقارت، قوی نمی‌کند. اما این قدرت، از خشم است و نه از صلح. قدرتی که نمی‌توان رام‌اش کرد. قدرتی که تخریب می‌کند.

+ 36

اشارت‌های تنهایی – 36

چرا ما دل‌بسته‌ی اشیا می‌شویم؟ که پرت‌‌مان کند به خاطره‌ای دل‌چسب، به آدم‌ها، به رویاها. به آنچه که دیگر نیست، به آنچه که قرار است نباشد دیگر، به آنچه که نداریم و دل‌مان می‌خواهد داشته باشیم‌اش. چه بدبختیم ما، که خیال‌مان می‌رود به سکون. که دل‌بسته‌ی غیابیم.

+ 35

شین

«علی‌مراد فدایی‌نیا» باید باشی. بنویسی. کتابی بنویسی. نامش‌اش را بگذاری «شین». رج بزنی زجه‌ی دختران شین‌آباد را، شین‌آبادِ پیران‌شهر. بنویسی:
آذر. ماهِ آذر. تاریک، نه. سرما، استخوان‌سوز. نفت بود. آتش بود. تب بود. از کسی هم خبر نبود. خبر بود، اما بد بود. آذرماه گویی، نه. چله‌ی تابستان. عرق‌ریزان. اشک‌ریزان. دختران تب. لب‌ها خشک. تن‌هاشان، زمینِ بی‌بارانِ کویر. دخترانِ برهوتِ سوخته‌ی آبادی. آبادی بگو جهنمِ تن‌سوزِ زمستان سیاه. داغ. سیاه، بگو تاریک.

خام‌وش

گم شده صدایم. یک روزی،‌ ناغافل در جایی مانده. جایی ماندن، از پابرجایی‌ست یا بی‌جایی؟ پای رفتن‌اش با زنی بی‌جا نبوده. بی‌جا؟ بی‌جاست زن بودن؟
باید آدرس در جیب‌اش می‌گذاشتم؟ می‌نوشتم به آدرسِ زنی که بی‌جا، در شهرِ فرتوت مانده، بفرستید؟ بی‌جا؟ جایی برای ماندنش ندارد؟
به پلیس زنگ می‌زنم، می‌گویم صدایم. می‌خندد. قطع. بوق بوق بوقِ اشغال. گوشم اشغال. زنِ پلیس است که می‌خندد؟ زن‌ها نمی‌دانند زنی در شهر، بی‌جا، فرتوت شده یعنی چه؟
کسی صدایم را ندیده تا به آدرس زنی که جایی در شهرِ فرتوت ندارد، بفرستد؟ صدایی که نمی‌تواند بلند بخندد. نمی‌تواند فریاد شود. صدایی که در شهرِ سیاه خفه شده. صدایی سیاه که بی‌جاست. صدای زنی بی‌جا.
راستی چرا صدا، سایه ندارد؟ صدایِ سیاه که سایه نمی‌خواهد. صدایِ سیاه خودش سایه است.
کسی صدایِ بی‌جایِ فرتوت شده‌ی زنی بی‌جا را که از بی‌صدایی سیاه و کبود شده ندیده؟

قهوه‌هایِ سکوت – 9

woman.jpg

نعره می‏‌زند
یاد
در چشمان زنی مکرر

+ عکس
+ 8

عاشقانه‌های شهری شده

بیا روزنامه‌نگاری کنیم برای هم.

اشارت‌های تنهایی – 35

وقتی در منتهایِ نیاز به استیصال رسیده‌ام، به هیچ‌وجه تصمیم نگیرم. نگیرم. نگیرم.

+ 34

اشارت‌های تنهایی – 34

یک وقت‌هایی، تنهایی، شک می‌اندازد به دل. می‌شود آه. می‌شود بلاهت آدمی که سعی دارد، تنهایی‌اش را درخشان جلوه دهد. می‌شود انعکاسِ تهیِ آدمی. سیاه می‌کند دل را، بی‌پیر.


+ 33

از واژه‌ها - 4

نوشتن. فرار کلمه‌ها در هوا. پرسه‌زنی در حروف. شارش واژه‌ها. حضور. پس و پیش کردن کلمه‌ها. فرسودن. فرسودن. پیدایش متن. شیفتگی. اسارت در متن. لذت.

+ 3

.

تاریکی‌ست. نیمه‌های شب. و نور کمرنگ این صفحه. در شب می‌رویند واژه‌ها. روشن می‌کنند جهانم را.

خوانش درخت ابدی از «در تنهایی چای»

آشنایی‌زدایی در هنر را دوست دارم، به‌خصوص وقتی شاعرانه شود و تامل هم مثلِ چایی قندپهلو چاشنی‌اش باشد. چایِ ساده که هر روز با آن سر-و-کار داریم، وقتی از صافیِ ذهن بگذرد، می‌تواند موجودی تنها باشد که دلش آغوش بخواهد، دستی تنِ داغش را نوازش کند، چشمی زیبایی‌هایش را ببیند و در سکوت، جرعه‌جرعه دل‌گرمی دهد و تنهاییِ تو را هم پر کند.
در تنهاییِ چای، اولین دفترِ شعرِ بهار محمدی، به چای نگاهی تازه دارد و حاویِ 83 شعرِ کوتاه است. در این کتاب، چای واسطه‌ای است که به «من» و «دیگری» شکل می‌دهد و خیال برمی‌انگیزد و باعثِ تامل می‌شود. شعرها گاهی عاشقانه است، گاهی شبیه به گزاره‌های فلسفی و گاهی هم ناب و شاعرانه مثلِ دیدنِ دوباره‌ی اشیا.
استفان مالارمه، شاعرِ فرانسوی (1842-1898)، بود که اولین بار آگاهانه به اشیا روح داد و از درونشان شعر بیرون کشید. یونگ هم همه چیز را نرینه و مادینه کرد و حالا می‌توان با خیالِ راحت گفت که لیوانِ چایْ مادینه است. اما شاعر همه‌جا فاصله‌اش را با چای حفظ کرده و به چشمِ «دیگری» به آن نگاه می‌کند که گاهی حضورش هم غیاب است: «به خواب رفته/ چای/ و من رویای تو را/ به صبحش می‌رسانم».شاید به همین دلیل است که در شعرها کلمه‌ی «چای» این‌همه تکرار شده.
این را هم بگویم که در شعرِ مدرنِ فارسی، کتابِ شعر با یک بن‌مایه سابقه دارد. تا جایی که می‌دانم محمدعلی سپانلو و محمد زُهری (پیر ما گفت...) در این زمینه کار کرده‌اند. ایرادش این است که گاهی ساختگی به نظر می‌رسد و حُسنش این است که تازگی دارد، و این کم چیزی نیست. در تنهایی چای می‌توانست غربال شود و بهتر باشد، ولی اگر شعرِ کوتاه را مثلِ روزنامه نخوانیم، همین هم خواندنی است و شعرهای نابی در آن می‌توان پیدا کرد، به‌خصوص که موضوعش هم جذاب باشد.

چند نمونه:
چایِ سیاه
انعکاسِ تصویرِ شب
بی ماهش


لیوانی چای
پشتِ پنجره
تنهایی سوسو می‌زند


نامِ دیگرِ رفتن است
چای
از دهان که می‌افتد

از: درخت ابدی

گروگان‌گیری

واژه‌ها در سرِ زنی
تق تتق تتق
آواره در دستِ دوم‌فروشی‌ها
تق تتق تتق تق
دربه‌درِ یک ماشین‌ تحریر
تق تتق تتق‌ها
بغلتد در تنهایی‌اش