شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




اشارت‌های تنهایی – 27

سن که بالا رفت، دیگر نباید/نمی‌شود در خانه‌ی پدری ماند. نجنبی، حسرتِ وامانده به دل می‌شود زندگی.

+ 26

شعر دیدن


در حاشیه فیلمِ «شعر»


بازی می‌کنند پسرک‌ها کنار رودخانه. آرامش آب در هیاهوی کودکان گم شده. چیزی غیر طبیعی، روی آب، یکی از پسرها را به خود می‌خواند. تیز می‌کند چشم‌هایش را پسرک. سیاهیِ روی آب جلو می‌آید، نزدیک‌تر می‌شود. آرامش آب محو می‌شود انگار. حامل است آب. حاملِ مرگ است. انگار دختری با موهایی بلند، سرش را فرو کرده باشد در آب. به بازی؟ نه، تکان نمی‌خورد. نفس نمی‌کشد. حتم که مرده باشد. پس کَس و کارش کجایند؟ زنی در بیمارستان هراسان است. می‌گرید. مادر دختر است، خبرش کرده‌اند. حیران است. نمی‌داند چه کند. زار می‌زند. می‌نشیند روی زمین. کفش‌ها از پا درآمده، پریشان، راه می‌رود با پای برهنه. آدم‌ها، به سان تماشاچیان، فقط نگاه می‌کنند او را. پیرزنی نزدیک مادر می‌ایستد. درماندگی‌ را می‌بیند، اما چه می‌تواند بکند پیرزنِ نحیفِ تازه از دکتر برگشته. باید به درد خودش برسد لابد. می‌گوید دست درد. اما درد دیگری مهم‌تر از آن هست. پیرزن ـ میجا نام ـ به فراموشی دچار شده. آلزایمر، بیماری بی‌درد است. بی‌خبر می‌آید. ناغافل سایه می‌اندازد روی ذهن. آلزایمر دور می‌کند کلمات و واژه‌ها را. پس می‌زند هر چه شناختنی بوده. پس می‌زند زندگی ِ شصت و چند ساله‌ی میجا را. شاعری* بود که می‌گفت «فراموشی، فراموشی بزرگ، فراموشی مزمن، سفیر ستمگر خاموشی‌ست».
پیرزن، کارش تر و خشک کردن پیرمردی‌ست، سکته کرده، علیل. سخت است برایش کار. اما شکوه نمی‌کند میجا. شاد است. می‌خندد. حتی به آلزایمر هم می‌خندد. همه او را به لبخندش می‌شناسند. تنها نیست پیرزن. پسری‌ست با او، نوه‌اش. پسری با دنیای پیچیده‌ی نوجوانی. میجا هر چه می‌کند، نمی‌شناسد دنیای نوه‌اش را. مگر زندگیِ دو نفره خرج ندارد؟ پس به سختیِ زندگی لبخند می‌زند پیرزن. اما چه کند فراموشی را؟‌ آلزایمر کم‌کم دارد تمام ذهن میجا را از آن خود می‌کند. کسی نمی‌داند درد پیرزن را. میجا اما نگران است واژه‌ها را گم کند. جایی به دکتر می‌گوید فراموش کردن اسم‌ها بدتر از فعل‌هاست. نام‌ها دارند از او دور می‌شوند. مقابله می‌کند پیرزن. می‌رود کلاس شعر. پنداری شعر راه رهایی اوست از فراموشی. راهی برای یافتن واژه‌ها. فهم زندگی، به واژه درآوردن فهم. شعر به سان مبارزه. خاطره‌ای می‌گذرد از خیالش، معلمی در سال‌های دور مدرسه‌اش به او گفته بود روزی شاعر می‌شود.
معلم کلاس شعر، اسلوبی ندارد. از قاعده و قانون سخن نمی‌گوید. شاگردان را به دیدن دعوت می‌کند: «برای سرودن شعر، باید بسیار خوب دید. مهم‌ترین چیز در زندگی، خوب دیدن است... شماها چند بار یک سیب رو دیدین؟ هزار بار؟ ده هزار بار؟ یک میلیون بار؟ اشتباهه. شما هرگز سیبی رو ندیدین. برای درک این‌که یک سیب واقعا چیه، باید جذبش شد. فهمیدش، باید با اون صحبت کرد. دیدن یعنی خیره شدن به اون، مشاهده‌ی سایه‌هاش، احساس تک‌تک انحناهاش، چرخوندن اون توی دست، تصور پرتوهای خورشیدی که جذب اون شدن. سرودن شعر در یافتن زیبایی خلاصه می‌شه. کشف زیبایی واقعی در هر چیزی که پیش روی خود می‌بینیم. در امور روزمره». میجا شروع می‌کند به دیدن، به مکاشفه. کشف زیبایی واقعی. یک دفترچه و خودکار مدام او را همراهی می‌کنند. دیدن برای میجا همان کاویدن کلماتی‌ست که دارند دور می‌شوند از دنیای‌اش. گویی هر جسمی و عینی برای او یک واژه است. میجا شعر می‌گوید، تمرین نوشتن می‌کند. اما فکر می‌کند سرودن باید قاعده و قانون داشته باشد. خیال برش می‌دارد که نمی‌تواند شعر بگوید. به شب شعر می‌رود و از آدم‌های اطرافش می‌پرسد چطور توانسته‌اند شعر بگویند؟ و بعد اعتراف می‌کند که عاجز است در نوشتن شعر. جملاتِ جا خوش کرده در دفترچه را برای کسی نمی‌خواند و نمی‌داند همان کلماتِ پشت هم،‌ شعرند.
اتفاقی تلاشِ پیرزن را برای یافتن واژه‌ها و نوشتن شعر بیشتر می‌کند. اتفاق،‌ مصیبتی‌ست برای او. ناگوار است این حادثه. می‌گویند نوه‌اش، با پنج پسر هم‌کلاسی به دختری تجاوز کرده‌اند. دختر چه شده؟ سیاه شده دنیای‌اش. زده به دلِ رودخانه. خودکشی. مُرده است دختر. همان جسد روی آب. می‌شکند میجا زیر فشار این واقعه. محو می‌شود لبخندِ همیشه همراهش. می‌گرید. سخت می‌گرید. خودش را در واژه و شعر غرق می‌کند. وصل می‌شود به دنیایِ دخترِ مُرده ـ اگنس. شعر می‌شود تمام زندگی‌اش، تمام دنیای‌اش. در پایان کلاس‌های شعرنویسی، تنها کسی که توانسته شعر بگوید میجاست. شعر می‌خواند میجا، شعری برای اگنس. اگنس می‌شود بخشی از پیرزن. و صدای پیرزن گم می‌شود در صدای دختر. اگنس زنده می‌شود با شعر و میجا جوان می‌شود با شعر. از فراموشی کمتر خبر می‌شود. بارشِ واژه‌هاست در زندگیِ میجا، آفرینش شعر است در زندگیِ میجا.

* سید علی صالحی

«مجله تجربه، شماره 15، شهریورماه 91»

قهوه‌هایِ سکوت – 7

جودی ابوت می‌شوم
سر به هوا
با موهایی مشکی
صاف
پراکنده روی شانه‌ها
غرقِ نامه‌‌های نوشته نشده
کلماتِ تباه شده
به آدرسِ بابالنگ‌ دراز خیالی


+ 6

اشارت‌های تنهایی – 26

چرا آدمی دقایق متمادی وقت می‌گذارد و خاطرات و نشانه‌های کسی را شخم می‌زند که بی هیچ ‌دلیلی و به شکل بی‌رحمانه‌ای او را ترک کرده است؟ بی‌شک دیوانگی محض است. هم‌چون سرگشته‌ای که می‌خواهد رنج‌اش را جاودانه کند: زیستن در رنج.

+ 25

اشارت‌های تنهایی – 25

تنهایم. چای دم می‌کنم. چندین پیمانه چای ریخته‌ام، انگار که مهمانی باشد. آدمِ تنها به چند پیمانه چای نیاز ندارد. تنهایی اندازه‌ها را به هم می‌ریزد. کمیت‌ها را تغییر می‌دهد. کیفیت‌ها را چطور؟

+ 24

قهوه‌هایِ سکوت – 6

تو
نمادِ
منِ
منتظری.

کافه ویونا. خرداد 91

+ 5