شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




قهوه‌هایِ سکوت – 4

گناه
آغوش توست
که از من دریغ می‌شود.

کافه رمنس، بهار در خرداد

+ 3

اشارت‌های تنهایی – 21

وقتی داری راه می‌روی و به ناگاه کفش‌ از پایت درمی‌آید. این، گونه‌ای پس زدنِ پاهاست. پایی که دیگر شورش نمی‌کند، پایی که به رفتن نمی‌رود. پایی که پا در هوا شده و زمین را حس نمی‌کند. پایی که دارد زیر فشار بی‌قراری‌ها، نابود می‌شود. کفش، نمی‌کِشد بی‌قراری‌های پا را. تلنگر می‌زند به پا. جدا می‌شود از او. عصیان می‌کند. دلش را می‌دهد به رفتن.


+ 20

قهوه‌هایِ سکوت – 3

یاد توست
که جا مانده
در موهایم
می‌بافم‌شان
انگشتانم
گم می‌شود
در خیالت.

کافه کنج، خنکای تیرماهِ بارانی

+ 2

اشارت‌های تنهایی – 20

رازی نهانی‌ست برای جهان، انگار. برای جهانِ من. گویی همیشه روزگار همین بوده. یک وقتی می‌آید که روشنیِ نامحسوس و غریبی مانده. یک وقتی می‌آید که دیگر دیر شده.

+ 19

خوشبختی‌های کوچک زندگی – 12

اسم وبلاگت «اگنس» باشد و شش جلد کتاب اگنسِ پتر اشتام را از دوستانِ مختلف هدیه بگیری.

+ 11

چطور می‌شود این‌همه بی‌خیالی آفرید؟

Villa Amalia.png

دست‌ها هنرمندند، پرورش یافته و مغرور. روی کلاویه‌های پیانو که می‌روند بی‌اختیار می‌شوند. نت می‌آفرینند. سِحر می‌کنند. اما اتفاقی هست که دستان مغرور و بی‌اختیار را به اجبار می‌برد. در میانه‌ی کنسرتی، دست نافرمانی می‌کند. پی ِ منطق و عقل را می‌گیرد. برمی‌خیزد، از پیانو دوری می‌کند. در میانه‌ی کنسرتی، زنی با دستانش، دستان هنرمندش، ناظران را تنها می‌گذارد. می‌گریزد. چیزی هست که زن را فرو ریخته. از همه چیز می‌گریزد، از خانه، از پیانوهایش، از شهر، از کشورش. رها می‌کند خودِ سال‌های سالش را. دور می‌شود. یک کوله‌پشتی می‌ماند برایش، لباس‌ها، دستانش و خودش. خودِ خودش. لباس‌ها اما کم و کم‌تر می‌شوند، می‌روند در سطل‌های زباله. موها کوتاه‌تر. زن می‌ماند و یکی دو دست لباس. لباس‌های خنک نازک. زن می‌ماند و خانه‌ای دورتر از کشورش، شهرش، خانه‌اش. زن می‌ماند و بی‌خیالیِ عمیق و آرامش‌بخش. زن می‌ماند و سبکی یک پیراهن نازکِ نخیِ رنگارنگ. زن می‌ماند و سبکیِ سرشار. زن می‌ماند و دستان هنرمندش.

ویلای آمالیا

هم‌نشینی‌هایِ مدام با چای - 3

زمانی که برای دم کشیدن چای لازم دارید را با یک موسیقی تنظیم کنید، چای‌تان سرشار از نُت‌ می‌شود.


+ 2

دنیای نام‌ها ـ 10

فرزند بارانِ صبحِ بهاری‌ست. او که در نرم‌نرمِ «ی» و پیچشِ «ن» گم نمی‌شود و با الف‌های مکرر به سخن می‌نشیند. می‌نشیند اما نه به تماشای محض جهان، که به تفکر. لبخندش هم‌چون نسیمی در گیسوی آدمیان می‌پیچد. نام‌اش به کلام که می‌آید وجد و شور می‌آفریند. با نون مشدد به ضربه‌ی ناگهانیِ خشنودی می‌ماند. لطافتِ او اگر لذتِ تمام نباشد،‌ پس چیست؟ او که در ظرافتِ کلمه‌ای محظوظ دل‌آرام شده است: «الیانا».

+ 9

اشارت‌های تنهایی – 19

تعلق و تعلیق دو واژه‌ی به هم آمیخته‌اند. تعلق که به وجود آید، بی‌شک تعلیقی هم به دنبالش راهی خواهد شد. ممکن است تعلق روزها به تنهایی زندگی را درگیر کند، خودی نشان دهد، دل‌ربایی کند، حس برانگیزد، اما سرانجام روزی پادرهواییِ تعلیق رخ می‌نماید. تعلیقی که ناغافل گریبانگیر می‌شود و بسته به میزانش فرد را به زمین می‌زند. گویی، تعلیق است که همواره بر تعلق سلطه دارد.


+ 18

دنیای نام‌ها ـ 9

هر نامی که خلق می‌شود، برای خودش هویتی دارد. حروفی که کنار هم نشسته، به هدفی و به معنایی انتخاب شده. آهنگ نام، آهنگ حروف، موسیقیِ کلمه‌ای که «نام» می‌شود، فکری بُرده و زمانی گرفته از خالق‌اش. همین نام‌ها که بی‌خیال از کنارشان رد می‌شوید و بی‌تفکر، آن را خلع ید می‌کنید، همین نام‌ها که بی‌اعتنایید به معنای‌اش و معدوم‌اش می‌کنید؛ همین نام‌ها کم‌کم کسالت‌بار می‌شوند وقتی هویت خود را نیمه می‌بینند. حزن است که از نام‌ها می‌بارد وقتی خلاصه می‌شوند، وقتی سر و ته‌شان قطع می‌شوند. مگر می‌شود به نام، امر و نهی کرد و نادیده‌اش گرفت؟ نام را اگر نیمه کنید، دلزده می‌شود، بوی ملامت می‌گیرد، آزرده می‌شود، بیزار می‌شود از جماعت آدمی‌زاد. نام را کامل بخوانید، ببنید چه بی‌قراری می‌کند، عاشقی می‌کند، دل می‌بَرد. نام را کامل بخوانید، جلادید مگر؟

+ 8

عشقی که واژه می‌آفریند

نوشتن، جوهره‌ای می‌خواهد. جوهره‌ای از جنس همان سرگشتگیِ دوراسی. سرگشتگیِ نوشتار با عشق و رنج عجین است. باید عاشق بود، و باید رنج برد تا بتوان نوشت.

شک دارم که بارت هنگام نوشتن «سخن عاشق»اش، عاشق نبوده و توانسته باشد با واژه، تمام زیر و بم‌ها و تب و تاب‌های عاشق را به خوبی عیان کند.

من عاشق‌ام که می‌توانم بنویسم، عاشقِ هیچ‌کس. هیچ‌کس همان موجودِ پرورنده‌ی ذهن است که می‌تواند الهام‌بخش باشد. و این عشق نوشته‌هایم را روان‌تر می‌کند.

رد متلاطم

آن‌که خموشانه، گوشه‌ای به انتظار نشسته تا ردی از معشوق، بویی و نگاهی از او را بازیابد و سرشار شود. بی‌که کسی ـ معشوق ـ بداند. آن‌که دلداده‌یِ در سکوت مانده است. او، نمودی از احتضارِ یک عاشق است.

باش

و شب
که واژه‌ها
حرف‌اند
نیستی
و شب
که واژه‌ها
مات‌اند
به نیستی

از زن که حرف می‌زنم، از چه حرف می‌زنم*

نسیمی می‌وزد
تنی
به تاراجِ نگاه‌ها‌ می‌رود
زنی
حادثه می‌شود


* عنوان تغییریافته‌ی کتاب «از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم»؛ هاروکی موراکامی

اشارت‌های تنهایی – 18

رفتار که به قاعده شود، زندگی هم به قاعده می‌شود، تفکر هم، حس هم، شادی هم، دوست داشتن هم. زندگیِ به قاعده، حصار دارد. همه‌چیز ترتیب پیدا می‌کند، زمان‌ها، لوازم خانه، لباس‌ها، کتاب‌ها. همه چیز آداب پیدا می‌کند، مثل آدابِ کتاب‌خوانی. قاعده، تار می‌تند به دور آدم. قاعده، حد می‌گذارد. قاعده، سرخوشی را می‌گیرد. باید یک روزی، پیله را پاره کرد. باید یک روزی، به یک دیگری تبدیل شد. حتا اگر دیگر خودت را نشناسی، حتا اگر غریب شوی؛ اما از زندگی که لذت می‌بری.

+ 17

اشارت‌های تنهایی – 17

بیش از آنکه به بودن فکر کنی، به شدن می‌اندیشی. و پیش از آنکه به شدنِ اندیشه‌ات برسی، بودن‌ات را از دست می‌دهی. این چه ماندنی‌ست که بودن ندارد؟


+ 16