شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




ایستاده میان سایه‌های شب

در حاشیه‌ی فیلمِ مارتا مارسی می مارلن

دختر، مدام در تعلیق است میان «مارسی می» و «مارتا» بودن. و معلق است میان زخم‌هایی که آوار شده است بر روح‌اش و بر تن‌اش. مارتا، به خانه‌ی خواهر بازگشته، ‌آسوده می‌نماید، بی‌دیگری، بدون «پاتریک» و موعظه‌هایش. تنها در اتاقی، بی‌واهمه. اما می‌چرخد، چرخ می‌خورد ذهن‌اش. «مارسی می» می‌شود. نمی‌تواند به کل مارتا بماند. می‌شود، مارلینِ مربی. مارلینی که باید دختری دیگر را به مراسمی برای پاکسازی روح و تن‌اش هدایت کند، به مراسمی که خودش هم به آن شک کرده است.
مارتا سکوت می‌کند در مقابل خواهرش، «لوسی». نه از مزرعه‌ می‌گوید، نه از گروهی که کنار هم، کار می‌کرده‌اند، دزدی می‌کرده‌اند، به قتل می‌رسانده‌اند و ... . گروهی سرسپرده و مرید در کنار مرادی به نام «پاتریک». جوانانی که سخنان پاتریک را بی‌چون و چرا می‌پذیرند. مزرعه، دنیا و قلمرو شخصی پاتریک است که در آن فرمانروایی می‌کند. و لابد به خود هم می‌بالد، این پادشاهِ لاغر با صدایی تاثیرگذار و سحرکننده.
مارتا سکوت می‌کند و نمی‌تواند درک کند که وقتی پاتریک به او راه و رسم تیراندازی می‌آموزد، چرا از او می‌خواهد به گربه‌ی بیمار شلیک کند. مقاومت می‌کند زیر بار این فرمان؛ مگر می‌شود موجود زنده‌ای را کشت حتا اگر بیمار باشد؟ و لابد به خود، به هویت‌اش و به موجودیت‌اش شک می‌کند. آیا خود، که به تمامی به انحصار پاتریک درآمده، بیمار نیست؟ و آیا به او هم روزی شلیک خواهد شد؟ اعضای گروه به راحتی می‌توانند آدم‌ها و حیوانات را به قتل برسانند، زیرا پاتریک ذهن آن‌ها را تسخیر کرده است. اما مارسی مقاومت می‌کند، در چهره‌اش بی‌تفاوتی‌ست اما کیست که نداند درونش تلاطم موج می‌زند؟ اعتراضی نمی‌کند، اما کیست که نداند درونش دردی بزرگ، عمیق و عمیق‌تر می‌شود؟
درد که بزرگ می‌شود، درد که ریشه می‌دواند در وجودش، سکوت‌اش به واژه می‌آید، اعتراض می‌کند، اعتراف می‌کند به دخترک همراهش در گروه. می‌رود در دستشویی، تنها جایی که تحت نظر نیست، می‌گرید. اشک‌هایی که روزی سکوت بوده‌اند، اشک‌هایی که بغضِ در گلو مانده بوده‌اند. و او کم می‌آورد، خُرد می‌شود زیر فشار این خود نبودن، بی‌خویشتنی، بی‌خود شدن، بی‌هویتی. اما پاتریک است که باز بر او نهیب می‌زند و سرزنش‌اش می‌کند. مارسی می‌خواهد آرام بگیرد. پس در گرگ و میش صبح، وقتی همه خوابند، می‌زند به دل جنگل، فرار می‌کند. بازمی‌گردد به خانواده‌اش و به لوسی، خواهری که روزگاری ترکش کرده بود.
در مارتا جوانی و شادابی موج می‌زند، چیزهایی که در مزرعه گم کرده است. او فراموش کرده که می‌تواند سرشار از زندگی باشد. حیف نیست زلالی چشمانش را خرجِ اشک‌ها کند؟ حیف نیست جوانی‌اش در غبار افکار بسته‌ی مزرعه، پاتریک و آدم‌هایش گم شود؟ حیف نیست پشت آدمیانی که بی‌خیال دنیا و مردمانش شده‌اند، پنهان شود؟ اما مگر می‌تواند از مارسی بودن فرار کند؟ پریشانی می‌شود سهم زندگی‌اش. در خواب، مزرعه را می‌بیند. در رودخانه و هنگام شنا، اعضای گروهِ پاتریک را می‌بیند. و وقتی سر از آب بیرون می‌آورد، پاتریکی می‌بیند، آن طرف رودخانه نشسته بر بلندایی و او را می‌نگرد. وقتی خیره می‌‌شود در چشمان خود در آینه، زیبایی‌اش را نمی‌بیند. مارتا گم شده است. سخت است مارتا شدن، سخت می‌گذرد بر مارتا. پریشان است،‌ مارتا. و این سرگشتگی، او را، جهانش را و زندگی‌اش را محو کرده است. نمی‌داند آرام گرفتن یعنی چه، نمی‌داند دلارام بودن را. تاریکی است که بر زندگی‌اش سایه افکنده. شریان‌هایش تیر می‌کشند، می‌لرزد بر خودش. می‌هراسد از آدم‌ها، می‌هراسد از تنهایی‌اش.
مارتا نمی‌تواند از دنیای تلخ مارسی می خلاصی یابد. او اسیر مارلین مانده است. زجری است با او، عذابی است با او. بی‌رحمی پاتریک، بر او زخم زده. برای همین وقتی کنار دریاچه‌ می‌نشیند به جای سرمستیِ زندگی، اندوه است که بر او آوار می‌شود. یک جایی، گوشه‌ای، تنها، ‌در خود فرو می‌رود و می‌گرید. زخم‌هایش را باز می‌کند یکی یکی. مارسی می‌شود، مارلین می‌شود، دزدی می‌کند، درد می‌کشد، زخم‌ها را تازه می‌کند. رنج می‌برد و هیج کسی نمی‌فهمد مارتا خودش را خیس کرده است. و هیچ کسی نمی‌فهمد چرا مارتای زیبا باید اینطور خودش را به یاد نیاورد. از مزرعه دور شده است، اما صدای نفس کشیدن مزرعه را می‌شنود و هنوز هوای مزرعه وجود دارد در او و ریه‌هایش را آزار می‌دهد. پاتریک تمام نمی‌شود برای مارتا، حضور دارد، صدایش هست. صداهایی بی‌صدا، رد می‌شوند، چرخ می‌زنند در ذهن مارتا، و خش می‌اندازند بر روح‌اش.

«مجله تجربه، شماره 13، تیرماه 91»

از واژه‌ها - 2

عود
میعادگاه کلمات است
وقتی که دود می‌شود

+ 1

از واژه‌ها

گزینش واژه‌ها: متن
شارش واژه‌ها: شعر

در خبرها

زن‌ام
پنهان در جلدی سیاه
بی‌برجستگیِ تن
بی‌مو
بی‌لبخند
چشم می‌گشایم
و زمین آلوده‌ی گناه می‌شود
سوژه‌ی اخبار روز:
من
مانکن‌ام

+ طرح تشدید برخورد با بدحجابی و مانکن‌ها

تن، هم‌چون نشانه

گاهی عاشق، به نشانه‌هایی از معشوق فکر می‌کند که او را در ذهن‌اش خاص‌تر کند. این نشانه‌ها، شاید از جنس همان «جشنی» باشد که بارت به آن اشاره می‌کند: «برای هر عاشق، هر دیداری با معشوق یک جشن است*». نشانه‌هایی فرای دیدار، نشانه‌هایی هم‌چون خالِ لبی که گرفتار می‌کند. این نشانه برای من چیست؟ بی‌شک، خنده‌ی معشوق است. خنده‌ی معشوق، برای من، همان جشنِ بارتی است، همان شوق است، همان سرچشمه‌ی شوریدگی‌ست. معشوقی که می‌خندد و منِ شیفته‌ی او، در ذهنم مرور می‌کنم:
«تو می‌خندی،
حواست نیست،
من
آروم
می‌میرم
».

* رولان بارت، سخن عاشق، ترجمه پیام یزدانجو، نشر مرکز

+ تن،‌ هم‌چون اشتیاق

هم‌نشینی‌هایِ مدام با چای - 2

گرمای‌ات
آغوشی بی‌تن

+ 1

اشارت‌های تنهایی – 16

برای رفتن است که آمده‌ام،
برای نبودن.
آمده‌ام که بروم.
زندگیِ من،
نماندن است.


+15

اشارت‌های تنهایی – 15

هر دوستی، هر دوست داشتن و هر رابطه‌ای آدابی دارد. دوری که کنی از دوست‌داشتن، اگرها و اماهای رابطه می‌شوند غبار روح‌ات، غبار احساس‌ات. می‌خواهی گرفتار نشوی، اما آشفته می‌شوی. می‌خواهی این آشفتگی را باور نکنی، پس می‌زنی، دوری می‌کنی، می‌گریزی. یک روزی می‌رسد می‌بینی فراموش کرده‌ای دوست داشتن را. نابلد شده‌ای رابطه را، آداب‌ش را. فرصتی می‌گذاری تا بی‌قراری و دلتنگی را ببینی، نمی‌بینی، کور شده‌ای انگار. با خوفِ نبودشان، شوریده‌تر می‌شوی، اما به غلط، وارونه. می‌خواهی فراموشی را باور نکنی، پس بیشتر به انحراف می‌روی. می‌زنی به خاکی. نابلدتر می‌شوی. دورتر می‌روی. دورتر می‌شوی. غریب می‌شوی.

+14

از دست‌ها-7

Hand07.jpg

از دست تو می‌رویند
واژه‌ها،
شعر می‌شوند


+ 6

تن،‌ هم‌چون توطئه

تن، یک جسم است اما نوع موجودیت‌اش را ذهن می‌سازد. تقلیل تن به جسم، به جایگاهی برای تنانگی، و بازنمایی ذهنی آن به عرصه‌ای برای نمایش، برای لذت، همان فلسفه‌ای‌ست که گشت ارشاد یا امنیت اخلاقی ـ و یا هر اسم دیگری ـ از بدن زن در ایران ساخته است و هرچه حضورش در شهر پررنگ‌تر شود، بیشتر این دیدگاه را رواج می‌دهد؛ تنِ زن برای آن‌ها به مثابه‌ی لذت است.
گشت ارشاد، عرصه‌ی یک شیادی فراگیر در جامعه است. آن‌ها هدف خود را از مقابله با زن، با پوشش زن، بری کردن جامعه از فساد اعلام می‌کنند. اما چه تفکری را رواج می‌دهند؟ هذیان ذهن‌شان این است: زن، مرجع یک تفنن است. مرد از زن، در ذهن خود صحنه‌سازی می‌کند. این زن است که در نگاه مرد رخنه می‌کند. آیا زن، یک محکوم است؟ آیا زن، به دلیل تن‌اش و جسم‌اش یک مجرم است که از تهدید و تذکر به تن و لباس‌اش ـ آنچه که باید در اختیار و انتخاب خود داشته باشد ـ فراتر می‌روند و به کتک و برخورد فیزیکی هم می‌رسند؟ آیا زن یک تبهکار است که برای ورود به درون آن ماشین کذایی، با موهایش روی زمین کشانده می‌شود؟ آیا در ایران با قاتلان و‌ جنایت‌کاران هم اینطور رفتار می‌شود؟
اما تنها گشت ارشاد، عاملان آن و گردانندگانش نیستند که زن را تنها یک تن می‌بینند و بس. گشت ارشاد، نماینده‌ی انبوه عظیمی از افرادی‌ست که هنوز هم زن را مرجع گناه می‌دانند. زن را تنانه می‌بینند. زن در اینجا، از هیچ نگاهی مصون نیست. زن، هیچ فضا و انتخاب شخصی در شهر ندارد. زن در گزند کنجکاوی‌ها‌ست. او بارها با چشمانی هیز نگریسته می‌شود. در تاکسی، در محل کار، در خیابان و پارک. زن، در اینجا به دلیل جنسیت‌اش، به دلیل تن‌اش یک بزه‌کار است. زن اسیر شده است، در شهر راه می‌رود اما مدام می‌لرزد، می‌ترسد. چشمان‌اش ناامنی می‌بیند. پلیس به جای حمایت از او، دستگیرش می‌کند.
گشت ارشادی‌ها و نمایندگان آن‌ها، مفهوم زن را در ذهن‌های‌شان مغشوش کرده‌اند: زن حالا دیگر، کالا هم نیست. زن، آستانه‌ی یک فاجعه است. زن، خودِ فاجعه است. این دیدگاه‌های سفله‌گونه، نشان از زوال هنجارهای اجتماعی و ارجحیت‌های فردی و انسانی است. آن‌ها منکر وجود زن به عنوان یک انسان می‌شوند. زن در اینجا در سلسله‌ای از زنجیرها و تعلقات مردانه گرفتار شده است. برخورد با او، نمود ذهنیت جنون‌آور و منحرف مردان و این رژیم است. او مظنونی‌ست که انگشت‌نگاری می‌شود، پلاک به گردن به تصویر درمی‌آید و جریمه می‌شود. زن، یک مظنون همیشه مقصر است. و این فاشیسم ذهنی، منجر به تخریب زن، آزادگی‌اش و زنانگی‌اش می‌شود.


+ تن، هم‌چون مفعول
+ تنِ ناگزیر
+ تن، هم‌چون اشتیاق
+ تن، هم‌چون ننگ

اشارت‌های تنهایی – 14

تمرینِ تنهایی: تنهایی به سینما رفتن،‌ تنهایی به خرید رفتن، پرسه‌زنی‌های تنهایی در مراکز خرید، خریدهایِ تنهایی وقتی کسی باید باشد تا نظر دهد و نیست و مرددی، قدم‌زنی‌های تنهایی در پیاده‌روها و پارک‌ها، ورزش‌های صبح‌گاهی در تنهایی، تنهایی سفر رفتن، تنهایی کافه رفتن، تنهایی رستوران رفتن، تنهایی زندگی کردن، تنهایی و با خود حرف زدن، تنهایی و با خود بلند بلند خندیدن،‌ برگزاری یک مهمانیِ تنهایی. این‌ها بخشی از زندگی کسی‌ست که تنهایی را انتخاب کرده و پذیرفته. با این حال، هیچ چیزی دردناک‌تر از تنهایی به رستوران رفتن و تنهایی غذا خوردن نیست. وقتی همه‌ی میزهای اطراف چندنفره‌اند. وقتی در معرض نگاه‌های اطرافیان قرار گرفته‌ای، وقتی سنگینی نگاه‌ها غذا را در گلویت‌ گیر می‌اندازد. وقتی که باید در میان غذا خوردن مکث کنی و حرف بزنی با کسی که روبه‌رویت نیست. وقتی که نمی‌توانی از غذایت به کسی که نیست تعارف کنی. وقتی که نمی‌توانی در انتخاب غذا با کسی که نیست هم‌فکری کنی. وقتی که نمی‌توانی در حین غذا خوردن زل بزنی در چشم‌های کسی که نیست. بنیامین بود که در «خیابان یک‌طرفه»‌اش می‌گفت: «این قوی‌ترین اعتراضی‌ست که به طرز زندگی مردی مجرد می‌شود: در تنهایی غذا می‌خورد. به تنهایی غذا خوردن آدم را زمخت و خشن می‌کند». و این قوی‌ترین فضا، مکان و موقعیتی‌ست که انسانِ تنها متوجه می‌شود که دارد زمخت و خشن می‌شود. دارد فراموش می‌شود.


+ 13

اشارت‌های تنهایی – 13

آدمی وقتی پشت میزش، پشت لپ‌تاپش، کار می‌کند، فیلم می‌بیند، موسیقی گوش می‌دهد، می‌نویسد، درس می‌خواند، با دوستِ جان‌ش گپ می‌زند، می‌خندد، می‌گرید، غذا می‌خورد، چای می‌نوشد، خودش را در مانیتور می‌نگرد، به تشویش می‌رسد، غم می‌بیند، عاشق می‌شود، فارغ می‌شود و...، به گونه‌ای از بی‌خویشتنی رسیده است. قطعاتی از خود که باید پخش شود در زمینه‌ی زندگی، در گوشه‌ای انباشته شده: درهم‌تنیدگی تن در بی‌تنی، در بی‌خویشتنی.


+ 12

هم‌نشینی‌هایِ مدام با چای

به آغوش نمی‌آیی
دل‌انگیز
رویایی
چای

از دست‌ها-6

برای بهناز عزیزم

تنهایی
از انگشتان آغاز می‌شود
و
وصال هم.


+ 5