شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




رهایی

دلتنگ‌ت نمی‌شوند
فراموش شده‌ای
دلتنگ نمی‌شوی
تمام شده‌ای


عکس از فیلم مارتا مارسی می

تن، هم‌چون مفعول

تن را به دیگری سپردن، به دیگریِ پزشک برای رسیدن به سلامتی است. اعتبار و اعتماد به پزشک، نخستین علت مراجعه به اوست. با این سپردن، تنی را در اختیار کسی می‌گذاری تا با انواع داروها و جراحی‌ها دگرگونش کند، به سلامت برساندش. اطمینانی هست در این خودسپاری. اعتمادی هست در این مراجعه.
با این همه، درکِ سپردن خود، تنِ خود به پزشک برای دردی که نیست، برای بیماری‌ای که نیست، مشکل می‌نماید. کسی خود را در اختیار پزشکی می‌گذارد تا بر تن‌اش انواع جراحی‌های زیبایی انجام شود. تن می‌سپارد، تا دگرگون شود، متفاوت شود، بهتر شود. نقش پزشک، هم‌چون کاتب است؛ کاتبی که تالیف می‌کند و قلم می‌زند تا خلق کند و پزشکی که می‌خواهد گونه‌ای متفاوت ـ و بهتر ـ از آنچه که بوده را بر تن دیگری طرح بزند.
آیا این تسلیم، این واپاشیِ تن و خلق یک تنِ دیگر، بی‌که تضمین صددرصدی بر آن باشد، حماقت نیست؟ و بعد اگر پزشک، خلقت ناقصی را طرح زد، چطور؟ من هیچ‌وقت نتوانسته‌ام این موجِ عظیمِ جراحی‌های زیباییِ بینی و ... را درک کنم.

خاموشی

چشم‌ها
دهان
دندان‌ها
گونه‌ها
با کلماتم تو را می‌سازم
می‌گویم «منم»
نگاه می‌کنی،
خاموشی.*

ویرانی می‌دانی چیست، مریم؟ ویران شده‌ام زیر بار این دلتنگی و سکوت‌. و دیگر اشک هم، مسکنِ درد نبودن‌ت نیست.


* شمس لنگرودی

تنِ ناگزیر

آدمِ بیمار، باید یک وقت‌هایی تنها باشد. از درد که به خود می‌پیچد، حق داشته باشد راحت گریه کند، فریاد بزند. از درد که به خود بپیچد و اشک داشته باشد و درد بیشتر شود و بغض خفه کند و نتواند فریاد بزند و نتواند بگرید و درد از پا درآوردش و نخواهد کسی بداند دردش را و اشک‌اش را. آدمی باید تنها باشد موقع درد. که بتواند اشک بریزد. که بتواند از پا دربیاید و کسی نبیند از پا درآمده، و کسی نداند فروریخته زیر فشار درد.

خوشبختی‌های کوچک زندگی – 11

چای ارل‌گری
عطر ِ مدهوش
نوشتن
دودِ عود
خوشبختی

اورول، بیا در آغوشت بگیرم

دم‌دمای نبودن، باید کلماتی جاری می‌شد. که نشد. از رنج بود. از رنجِ ناگفته‌ها بود و ماند. از رنجِ بر من نه. از رنجِ دیدگانی که دیگرانی را می‌بیند و دم نمی‌زند. نگریستنِ تحقیر درد دارد، و نگفتنِ حق. تلخ است این سکوتِ نگفتن. آدم‌ها با هم برابرند و بعضی برابرترند؟ و رواج این فلسفه؟ که نابود می‌کند روزی رابطه‌ها را و انسانیت را. مدام فکر را می‌بَرَد این رنج.

ارتش، نان و مادر*

از تقویم است
دیوار طبله کرده
آیین هر سال‌ش
خردادی که می‌گرید


* عنوان از شعر مارینا تسوه تایوا
** تقویم 91؛ اردشیر رستمی

هارداسان؟

صدای آوازی می‌آید، به زبان ترکی. نمی‌فهمم معنای‌ش را. غم‌ناک است. گوشه‌ای نشسته، زیر لب آواز می‌خواند و ریشه‌های فرش را می‌بافد. می‌روم کنارش آهسته. هارداسان مریم؟ صورت‌اش خیسِ اشک است. اشک‌هایی که به زمین می‌زند مرا.

مضراب یکم: شورِ سُل

دارد گم می‌شود. من. در روایتی که دیگر کلمه‌ ندارد.

گزاره‌هایی درباره‌ی بیهوشی

چگونه می‌شود بیهوشی را فهم کرد وقتی که در آن ذهن منفعل شده است؛ گرچه این انفعال آگاهانه پذیرفته شده باشد؟

در بیهوشی تن مرعوب دارویی شده است تا برای دستگاه پزشکی آماده شود. تن بی‌اختیار می‌شود، اما رها نه. بدنی که فعل آگاهانه را رد می‌کند، یک تنِ در حصار است. در بیهوشی تن فرمانبردار می‌شود: به زیر سلطه‌ی دارو، پزشک و دستگاه‌های عجیب و غریب می‌رود. تنِ حاصل از بیهوشی، همان بدن‌ رامِ فوکویی است. بدنی به منزله‌ی ابژه که باید اطاعت کند. بدنِ قابل‌ دستکاری که قابل استفاده، تغییر و تکمیل قرار می‌گیرد. بدنی که در محاصره‌ی الزام‌ها قرار می‌گیرد.

بیهوشی خوابِ رها و سبک‌وارانه نیست. خواب، تن و ذهن را پس از بیداری سبک می‌کند. لذت تن است در خواب، اما بیهوشی سبکی کاذبی دارد که تن را متزلزل می‌کند. بیهوشی از جنس لذت نیست: تن را سنگین می‌کند، تن را اسیر می‌کند. بیهوشی درد را برای ساعت‌هایی پنهان می‌کند، در حالی که درد وجود دارد و پس از مدتی به تن هجوم می‌آورد. پس تن، یک تنِ محکوم است. بیهوشی جهشِ درد است، مغز را به بازی می‌گیرد. ذهنی که در هوشیاری‌ اولیه نیز، نمی‌داند چه بگوید و چطور تعادل خود را حفظ کند.

بیهوشی تن را به هراس می‌اندازد: «اگر دیگر به هوش نیایم؟»

من از هرآنچه که تن و ذهن را از خود بی‌خود کند و بر آن‌ها سلطه بیاندازد، بیزارم: من از بیهوشی بیزارم، هم‌چنانکه از مستی.

آوا – 7

هر بار که معجزه‌ی صدای کسی مرا از خود بی‌خود می‌کند، به یاد شعر شمس می‌افتم. اینطور تغییرش می‌دهم و تکرارش می‌کنم:
ماجرای مرا پایانی نبود
اگر صدایِ تو برنمی‌خاست
دستم را نمی‌گرفت
و به خیابانم نمی‌برد؛
اگر صدایِ تو
صدایِ تو
صدایِ تو
بود
مرا پایانی نبود.


+ 6

اشارت‌های تنهایی – 12

آنکه مدام در سرم تکرار می‌کند «قدر خود را بدان»، مرا بیشتر از هر شخص دیگری شکسته است.

+11

آینه‌ای در دستان من است، از تکثیرِ زن

1.
يك روزي نشسته بودم با مادرم به اتمام حجت. گفته بودم چرا وقتي مي‌بيند كسي به او خيانت كرده، بدي كرده، زخم زده، آسيب رسانده و چشم‌هايش را به اشك رسانده با اوست هنوز. چرا تمام‌ش نمي‌كند حقارت‌ را. چرا به رويش نمي‌آورد. چرا دورش نمي‌كند. چرا هولش نمي‌دهد از زندگي‌ش بيرون، توي دهنش نمي‌زند. چرا مي‌نشيند يك گوشه‌اي زخم‌ها را نگاه مي‌كند و اشك پشت اشك. من هميشه دلم براي مادرم سوخته. دلم به درد مي‌آيد براي تمام نداشتن‌هايش. براي تمام بي‌توقعي‌هايش. براي اينكه خودش نيست ديگر. براي اينكه خودش را گم كرده. براي اينكه نمي‌داند هستي‌اش را. براي زندگي سختي كه داشته. براي بغض‌هايي كه فرو مي‌خورد و نمي‌گويدش. براي دردهايي كه آوار شده است بر تن‌اش. براي نيستي‌اي كه به تن مي‌كشد. براي نيستي‌اي كه بر هستي‌اش سايه افكنده. به این‌ها که فکر می‌کنم درد است كه بر درد مي‌نشيند و اشك است كه روان مي‌شود.

2.
گاهي او را مي‌بينم در خودم. وقتي از کسی بدي دیده‌ام و از او گذشته‌ام، مادرم را مي‌بينم كه در من نشسته. نمي‌خواهد زخم را با زخمي يا كلامي جبران كند، اما نمي‌تواند فراموش كند و درد مي‌كشد. من چرا شبيه مادرم شده‌ام؟ زخم‌هایي هست در این تن كه هیچ وقت خوب نمي‌شوند. دلم نمي‌خواهد اين نداشتن‌ها را و نتوانستن‌ها را. و این خود درد دگری‌ست.

جعل هویت

1.
در تاکسی نشسته‌ام، زنی درشت‌هیکل سوار می‌شود. می‌نشیند و بخشی از بدنم را هم به زیر خود می‌برد. من هر چه تلاش می‌کنم جمع‌تر بنشینم نمی‌شود. از زنِ درشت که خودش را یله داده روی صندلی و من، خواهش می‌کنم کمی برود آن‌طرف‌تر، نشنیده می‌گیرد. برایش توضیح می‌دهم بازویم ضرب دیده و اگر می‌تواند دست‌ش را از روی بازویم بردارد. حرکتی نمی‌کند، ادامه می‌دهم که با شما بودم. صدایش را بالا می‌برد و تقریبا فریاد می‌کشد: «من زنم، چه اشکالی داره حالا. اگر مرد بود،‌ اعتراض می‌کردی؟ شما همه‌تون خوش‌تون میاد مردها بمالند بهتون». شوکه می‌شوم از شنیدن جملات زن و هیچ جمله یا کلمه‌ای نمی‌یابم که پاسخ‌گوی گستاخی‌اش باشد. از ماشین پیاده می‌شوم.

2.
کلام هم تجاوز دارد. اما پاسخ‌گویی و یا واکنش من ـ شاید ـ به دلیل عرف و فرهنگ و یا مفهومی که در ذهنم شکل گرفته، به تجاوز و عامل آن متفاوت بوده. برای همین است که در مقابل عمل زن، شوکه شده‌ام. اگر او مرد بود، مدتی در ذهنم کلنجار می‌رفتم که چطور بگویم خودش را کنار بکشد. تذکرم به سه بار هم نمی‌رسید اگر دفعه‌ی اول به خود حرکتی نمی‌داد، من به سرعت گارد می‌گرفتم و حتما و بی‌شک با او مجادله می‌کردم، چه بسا که با حرکتی فیزیکی پاسخ گستاخی‌اش را می‌دادم. اما با زن، به راحتی وارد گفت‌وگو می‌شوم، به او چند بار تذکر می‌دهم و بعد از آنجایی که فکر می‌کنم او می‌تواند وضعیت زن‌ها را در این جامعه خوب درک کند، منتظر می‌مانم که او گستاخی‌اش را به تمامی بر من وارد کند بدون اینکه آمادگی پاسخ به او را داشته باشم. و بعد فکر می‌کنم چرا زن می‌تواند به راحتی جنسیت خود و دیگر زنان را زیر سوال ببرد؟ تجاوز به جنسیت و عمل تقلیل‌پذیر نیست. عمل زن، همان تکثیرِ انگل‌وارِ سرکوب است. زن، حقیقتی را واژگونه می‌کند. زن، خود را نفی می‌کند. زن، مرا تحقیر می‌کند. زن، زن را ویران می‌کند.

شارشِ نوشتار

ابراهیم گلستان، نوشتار و کتاب منتشرنشده‌ای دارد که خطاب به سیمین دانشور نوشته شده. مهرنامه‌ی بیست و یکم بخش اندکی از این نوشتار را با اجازه‌ی نویسنده منتشر کرده. به گمانم اگر تنها و تنها یک دلیل وجود داشته باشد برای خرید این شماره، همین نامه‌ی گلستان است که حدود 2 صفحه هم نمی‌شود. اما متن را باید بارها خواند تا به معجزه‌ی نثر گلستان معتقد شد، تا سرشار شد از این خلقتِ متن:
«وقتی نمی‌دانی باید ببینی این ندانی را، آگاه باشی به این ندانستن. با ندانستن خو نباید کرد. وانمود به دانستن سد پیش فهم بستن هست. وانمود به دانستن، و نادانسته را درست شمردن، و نقش و زیور معلمی به خود بستن، آن هم برای دانشی که نداری، هرچند راضی‌کننده‌ی نفس و غرور خام تو باشد اما چیزی نمی‌سازد الا تباهی عمر و فساد فرصت و بیهوده کردن نفس کشیدن‌هایت.... القا اگر کنی به دیگران که می‌دانی، و ادعا کنی که داری به آن‌ها می‌آموزی، این دیگر به خود فریب دادن نیست، این خیانت است به آن دیگرانِ دست و پا بسته. ارشاد بی‌آنکه خود را به رشد رسانی؟ مرشد بودن جداست با مرید جمع آوردن. کوشش برای فهم هم فرق دارد با ناخن زدن به آنچه که به شکل تصادفی به گوشت آمده باشد».

چیزهایی هست که نباید بدانی

نگاهی به فیلم «چیزهایی هست که نمی‌دانی» در ماه‌نامه‌ی تجربه‌، اردیبهشت 91، شماره 11

things-you-dont-know.jpg

صدای گوش‌خراشِ مته‌ای که آسفالت را سوراخ می‌کند، مدخلِ ورود به شهر است. صدایی محصول مدرنیته که علی را از خواب بیدار کرده و چشمان‌ش را بر حجم عظیمی از تلاطم‌های شهری می‌گشاید. صدایی آزاردهنده که راوی کلان‌شهر و مردمانش می‌شود و با تصاویری چون نزاع و کتک‌کاری و ویراژ موتورسوار ادامه می‌یابد. شهر در همین نماهای نخست، روی خوشی به مخاطب نشان نمی‌دهد. آنچه که کالبد شهر را ساخته، تنشی است که به جامعه نیز منتقل می‌شود.
کلان‌شهر منتظر اتفاقی مهیب ‌است. زلزله، هولی که بر زندگی مردم سایه افکنده، اما گویی این هول فقط نصیبِ آرزو، همان زنِ حامله، شده است. آرزو، خود را به دل شهر زده و از خانه و هتل و هرآنچه که محل آسایش است، می‌گریزد و پناهنده‌ی پارکی جنگلی می‌شود. آرزویِ هراسان، همان آرزو و رویای مردمی‌ست که باردار است و ثمره‌اش ـ نوزادش ـ روی آرامش را نخواهد دید، آرزویی که وقوعش با دردسر مواجه می‌شود، آرزویی که از مامن اطمینان آدم‌ها و هرآنچه که محصول شهر و مدرنیته است، فرار می‌کند تا خود را به طبیعت برساند.
خبرِ احتمال وقوع زلزله در شهر پخش شده، اما همه چیز عادی به نظر می‌رسد. هر کسی به کار خود مشغول است و خبر را با پوزخندی تمسخرآمیز به کناری می‌نهد. این بی‌تفاوتی در مقابل واقعه‌ای که می‌تواند تمام شهر و انسان‌هایش را ببلعد، ویژگی جامعه‌ی شهری مدرن است و بدون آن زندگی ادامه پیدا نخواهد کرد. به همین دلیل است که جامعه می‌تواند هیاهو و پلیدی را ببیند و از کنار آن گذر کند. انسان شهری وضعیت شلوغ و درهم شهر را پذیرفته ‌است، پس ناهنجاری‌ها را هم به هنجار تعبیر می‌کند و تعقیب و گریز و دشمنی و مجادله در کلان‌شهر، بخشی از زندگیِ پذیرفته‌ی جامعه می‌شود. شلوغی شهر از هیجان و زندگی خالی‌ست و سیاهی‌ها و ناامنی‌های آن در شب خود را نمایان می‌کند. زیرا تاریکی می‌تواند واقعیتِ توحش را عریان‌تر به نمایش بگذارد. شهر در شب، تبدیل به فضای مخوفی می‌شود تا تاریکی و تیرگی کلان‌شهر و واقعیت جامعه را عیان کند. ناامنی در شهر موج می‌زند و تباهی در خانه‌ها به دنبال قربانی می‌گردد. نمونه‌ی آن‌ها، ماشینِ به ظاهر خرابی که کنار جاده متوقف شده تا از ترحم و انسانیت سوءاستفاده کند و یا فردی که برای یافتن مواد، دربه‌در خانه‌ها می‌شود.
علی، تحصیل‌کرده‌ی عزلت‌نشینی که پیشه‌ی رانندگی اختیار کرده، نماینده‌ی جامعه‌ی بحران‌زده است. او، همان کسی است که زمانی می‌خواسته دنیا را تغییر دهد و بعد راه خموشی را در پی گرفته. زمانی نقشه‌ی زندگی‌اش را برای دگرگونی دنیا طراحی کرده، اما بعد همه چیز برایش رنگ می‌بازد، روزه‌ی سکوت می‌گیرد و به غار تنهایی‌اش پناهنده می‌شود؛ «یه روز می‌خواستی جهان رو زیر و رو کنی. حالا رفتی تو غارِت، از اون تو، فقط نگاه می‌کنی. اگه می‌تونستی نگاه هم نمی‌کردی. روت می‌شد یه تیکه کاغذ گنده هم می‌ذاشتی اینجا (اشاره به داشبورد) می‌نوشتی: «به من مربوط نیست». او بخشی از بی‌تفاوتی‌های شهر شده و بر هر آنچه که می‌بیند، چشم می‌بندد و می‌گذرد. فلسفه‌ی زندگی‌اش جمله‌ای‌ست که زمانی به شوخی میان دوستانش رد و بدل می‌شد: «رهاش کن بره، رئیس». شهر و مردمانش برای علی همچون اشباحی سرگردان‌اند و خود نیز بخشی از این سرگردانی شده است. او حیران است، حیرانِ زندگی‌ای که نمی‌شناسد. برای همین هم وقتی روبه‌روی سیما می‌نشیند و می‌خواهد به رفتن و ماندنش فکر کند،‌ به سکوت و نگاهی بسنده می‌کند. و وقتی خانم دکتر به سکوت او اعتراض می‌کند، می‌گوید: «نمی‌دونم چی بگم. هیچ‌وقت نمی‌دونم چی باید بگم».
شاید همین حیرانی او را به پرسه‌زنی در شهر وادار می‌کند: «بازی می‌کنیم دیگه. توی غار، آدم حوصله‌اش سر می‌ره». راننده می‌شود تا نوع دیگری از زندگی را امتحان کند. همچون انسانی که در تلاطم کلانشهر گرفتار شده و می‌داند هیچ چیز در جهان مدرن ثباتی ندارد. گویی با همان صدایِ مدرنیته، از خوابی عمیق بیدار می‌شود و چشمانش را بر کلان‌شهر می‌گشاید. راننده می‌شود چون می‌خواهد بی‌تفاوتی را پس زند. راننده‌ی آژانسی که به پرسه‌زنی در شهر روی می‌آورد و به نمادی از حركت اجتماعي تبدیل می‌شود. با این‌همه می‌کوشد تا آزادی و آگاهی‌ش را روی پا نگه دارد و هم‌چنان همان فاصله را و همان غریبگی را حفظ کند. او همان بیگانه یا غریبه‌‌ی زیملی می‌شود که در کلان‌شهر سکنی گزیده و با مردمان شهری زندگی می‌کند اما از شهری‌ها هم جدا شده و فاصله گرفته. انسانی که در عین نزدیکی به آدم‌ها از آن‌ها دور است، در آستانه ایستاده و به اتفاق‌های پیرامونش همانند یک تماشاچی می‌نگرد. یک بیگانه، که هم هست و هم نیست. غریبه‌ای که دیگر سکونت و توقف را برنمی‌تابد و خانه‌اش، غارش، ماهیت دیگری می‌یابد، هم مامن آسایش و آرامش می‌شود و هم نماد جدایی و کَنده شدن. خانه‌ی او، یک نمای ثابت دارد: دیوارهایی به رنگ بنفش یاسی ـ نمادی از آرامش، نم‌دار و طبله کرده ـ نمادی از بی‌تفاوتی، میزی با دو صندلی که صندلی دیگر هیچ‌وقت پر نمی‌شود، آینه‌ای که تنها تصویر منعکس شده در آن دیوار روبه‌روست، پنجره‌ای که به طبیعتی زیبا باز می‌شود، بالکنی که برای رفت و آمد گربه باز شده است و تلفنی که زنگ نمی‌خورد. زندگیِ علی، در همین اجزا خلاصه شده است، و به عنوان مثال نشانی از اتاق خواب یا تخت خواب نیست. گویی او همیشه بیدار است، او یک پرسه‌زنِ بی‌خواب است. ماشین اگرچه او را به درون جامعه می‌کشاند ـ فرار از غار تنهایی ـ با این‌حال مظهر گریز از جامعه نیز هست ـ ثبات غریبگی. ماشین، برای علی مصونیتی ایجاد می‌کند تا بتواند آزادانه و با حفظ فردیت‌ش وارد جامعه شود، ‌یک واسطه غيرشخصي که منجر به تعامل و گرفتن اطلاعات می‌شود. او، غریبه‌ای‌ست که از گمنامی و ناشناختگی در ماشین استفاده می‌کند و با قدرتی که یافته، به تنهایی در شهر پرسه می‌زند.
علی در ارتباط با جامعه قرار می‌گیرد تا شهر بحران‌زده را بنگرد، زیرا غریبه با حمل وضعیت بی‌طرفی‌اش بهتر می‌تواند واقعیت را نشان دهد. کلان‌شهر نه نشان از خیابان‌های پر از رنگ و زندگی زیبا دارد و نه نشان از مردمانی آسوده‌خیال و خوشبخت. تهران مامن ناامنیِ انسان‌های مچاله شده در خیابان‌های نیمه تاریک و پر از خطر است. نمود آن روشنفکری است که از مواجهه با انسان شهری می‌ترسد و در بستر تنهایی‌اش با کابوس و وحشت مواجه می‌شود: «اصلا فکر بیرون اومدن از خونه رو که می‌کنم، حس می‌کنم یه چیزی، مثلا یه چیزی شبیه کُره این‌جاها تشکیل می‌شه، یه جوریه که توش انگار یه مایعی هست؛ شبیه جیوه، یه کمی پررنگ‌تر اما یه کمی هم رقیق‌تر. از خونه که می‌خوام بیام بیرون، این مایع یه جور وحشتناکی شروع می‌کنه به تکون خوردن، بالا پایین رفتن، موج برداشتن. من اسمش رو گذاشتم «گدازه‌ی اضطراب». بعد پام رو که از خونه می‌ذارم بیرون، حس می‌کنم این مایع شروع می‌کنه به نشت کردن. آروم‌آروم می‌آد بالا، تا اینجاها، بعد قلبم شروع می‌کنه تاپ‌تاپ زدن». مترجمی که گرفتار تنهایی شده و ترس‌اش را هم از همسرش پنهان می‌کند: «برای این که زنم نبینه، رفتم توی حموم، در رو قفل کردم، زانو زدم، گفتم خدایا، آخه که چی؟ معنی‌اش چیه این همه فلاکت که ما اسمش رو گذاشتیم زندگی؟ این معجزه که همه می‌گن، الان موقعه‌شه دیگه». مترجم، همان غریبه‌ی فروم است، آنکه آغوش شهر برای او گشوده شده، اما با خودش، ‌هم‌نوعانش و طبیعت‌ش بیگانه است. گفته‌های مترجم، نمونه‌ای از روابط انسان کلان‌شهری را نشان می‌دهد که فروم از آن به رابطه‌ی میان آدمک‌های مصنوعیِ از خودبیگانه نام می‌برد. آن‌ها که تلاش می‌کنند تا جای ممکن به دیگران نزدیک شوند، اما باز هم تنها و دورند و از غلبه بر حس تنهایی‌شان عاجز، به همین دلیل احساس ناامنی و گناه می‌کنند.
پرسه‌زن بخشی از واقعیت‌های کلان‌شهری‌ را می‌بیند که فقط از دور زیباست، پس با لیلی و سیما از شهر فاصله می‌گیرند و در ارتفاعی متصل، به شهر می‌نگرند. شهری درخشنده و چشم‌نواز که درونش، ماهیتی جز خیابان‌هایی ناامن، خانه‌هایی مخوف و رفتارهایی دیوانه‌وار ندارد. انسان‌های مدرنِ شهری غریبه می‌مانند، تا بتواند به حیات خود در کلان‌شهر ادامه دهند. انسان‌هایی که از هم دورند و به هم نزدیک‌اند، همدیگر را می‌شناسند و نمی‌شناسند و ناشناس می‌مانند تا بتوانند به ادامه‌ی رابطه فکر کنند. آن‌چه که علی را به دنبال خانم دکتر می‌کشاند بیگانگی‌ِ غیرمنتظره‌‌‌ی اوست، همان چیزهایی‌ست که نمی‌داند.

از دست‌ها-5


و دست،
خود،
چشمی دگر است.

+1
+2
+3
+4