شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




قهوه‌هایِ سکوت – 2

کیهان را می‌گیرم در دست‌هایم، کیهانی که برگه‌هایش هم‌قدِ منِ ریزجثه است. می‌خوانم تا پشت کلماتی که در صفحاتش ریخته شده را، دریابم. تو به من اخم می‌کنی، که این برای بزرگترهاست و فقط باید کیهان بچه‌ها بخوانم. کیهان بچه‌ها را یک دور دیگر می‌خوانم و منتظر می‌مانم تا از خانه بیرون بروی. می‌روی و منِ حریص کلمات باز چنگ می‌زنم به همان روزنامه‌ی بزرگ با برگه‌های زردرنگ‌ش. ورق می‌زنم تا برسم به صفحه‌های ترحیم، تا یکی یکی اسم‌ها را بخوانم، عکس‌ها را ببینم و قطعات زندگیِ مُردگان را کنار هم بچینم. فرو بروم در دنیای خاکستری و تیره‌ی‌شان. کلمات را بارور کنم از مرگ و داستان بسازم از عکس‌ها. فرزندی ببینم که برای پدرش می‌گرید، مادری که ضجه می‌زند و پدری که از بغضِ پنهان‌ در گلویش خفه می‌شود. بعد بنشینم برای‌شان اشک بریزم. تو به من تشر می‌زنی نخوانم این‌ها را. دستم را محکم می‌کشی و می‌بری‌ام به اتاقی دیگر. قلم را می‌زنی در دوات. برایم سرمشق می‌گیری تا سرگرم شوم، می‌نویسی «ادب آداب دارد». دلم می‌سوزد برای مرکب‌هایم که باید همیشه برای این سه کلمه تمام شود. خسته شده‌ام از ادب، خسته شده‌ام از آدابی که سیاه است همیشه.


کافه اخرا. یازدهمِ بارانی اردیبهشت

+ 1

...

خیره شده‌ام به زیبایی چشمانی که تازه کشف شده، که باید به تصویر درمی‌آمد و درنیامد. چشمان تو عیاری می‌کرد و چشمان من به راهی می‌اندیشید که رفتن داشت. و چشمانم را می‌برم به تصویری دیگر. که نگاه نکنم به چشمانت. فریاد بود که از چشمانم بیرون می‌ریخت و تو نمی‌شنیدی‌شان. شهر، با باران خاطره‌بازی می‌کرد و تو با خاطراتی که من نداشت. عصرِ روز سی و هفتم، اشتیاقی بود که مرا می‌برد به عطری که تو داشت. و من هیچ معنایی نداشت.

رفیق

روزی کسی از من پرسیده بود در زندگی‌ات رفیقی داری که دلت به حضورش گرم باشد؟ و من به سرعت میانِ این همه آدم اطرافم جست‌وجو کرده بودم تا بدانم دوستانِ جانم کدام‌هایند. از همان‌ها که به قول دوستی، در وقت هجوم بربرها کنارت باشند. و بعد، با اطمینانی دل‌گرم‌کننده جواب داده بودم که دارم. کسی که در روزهای خوبِ زندگی به فکرم بود و در روزهایِ بد، کنارم. که او تنها رفیقی بود که در آن روزهای عذاب‌آورِ مرگ مریم، وقتی داشتم در نیستی غرق می‌شدم و بی‌خیال درس و دانشگاه و زندگی‌ شده بودم، ماند. تنها دستی بود روی شانه‌ام، تنها مهر بود و تنها کلامی بود که وادارم کرد به ادامه‌ی راه. می‌دانم اگر هیچ‌کسی نباشد و نماند، «سین» همیشه هست. بودنی که همیشه، بی‌منت بوده. تنها اگر به کلامی کوتاه بسنده کند، حضورش قوتِ زندگی‌ام است، خوشبختیِ بزرگ زندگی‌ام است.
«سینِ» شاعر، رفیق، تو را ارجاع می‌دهم به شعری که برای من گفته بودی*، تا بدانی، سبزی‌ای اگر هست، از زیباییِ حضور توست.


*«زیبایی‌ات را
با پاییز در میان نخواهم گذاشت.
تو،
رمز ماندگار فصل‌هایی بانو.
به من نگاه کن که چه سبزم»

تن، هم‌چون اشتیاق

بارت در سخن عاشق‌ش تعبیری از تن معشوق دارد: «هر اندیشه‌ای، هر احساسی، هر علاقه‌ای که عاشق دارد از تن معشوق برمی‌خیزد*». اما آیا آرزوی آغوش دیگری، تنها خواستِ تنِ اوست؟
آغوش دیگری، فرای تن و جسمْ یک هستی ثانویه دارد: تمایل به حضور دیگری، ماندن و بودنش. حضوری متمایز از آنچه که در جسم عیان می‌شود: نیاز به هستی او. نیازی که خود را در تن دیگری نمایان می‌کند، نوعی لغزش زبان است برای اثبات ناتوانی‌ خود. نشانه‌ای از شوقِ عاشقانه که در آغوش دیگری به فهم درمی‌آید و تجسم این اشتیاق، از عینیت‌اش و تصویرش – تن - جداناشدنی است. خواست آغوش دیگری، اثبات تمایزی است میان هستی او و دیگران. آغوش، تجسمِ دلتنگی‌ست. آغوش، سایه‌ای‌ست از معشوق. آغوش، لذتِ فهمِ دیگری‌ست.


* ترجمه‌ی پیام یزدانجو، نشر مرکز.

تن هم‌چون ننگ

شبی در حال برگشتن به خانه، در تاریک و روشنی خیابان دو پسر را می‌بینم همراه با دختری؛ دختری روسپی‌. جوانک‌ها کمی هم مست هستند و دختر را با حرکاتی زشت آزار می‌دهند برای سرگرمی و بعد بلند می‌خندند. دختر هر بار به آرامی، دست آن‌ها را پس می‌زند و سکوت می‌کند. دیگر چشم‌ام دو پسر را نمی‌بیند، گویی جمعیتی جمع شده‌اند، و یک جذامی را با پرتاب سنگ‌های پی‌درپی می‌آزارند (آیا این همان جمعیتی نیست که صبح زود به نیت تماشای صحنه‌ی اعدام از خواب بیدار می‌شوند؟). اما دختر، جذامی نیست. او یک انسان است که تن می‌فروشد و مگر با آدم‌های دیگر که وقت، فکر و خلاقیت‌شان را می‌فروشند چه تفاوتی دارد؟ پس دختر، چرا باید اجازه دهد همچون یک بیمار روانی با او رفتار شود (یا اصلا مگر با بیمار روانی هم اینطور می‌شود رفتار کرد؟). چرا در مقابل آن رفتارهای غیرانسانی سکوت می‌کند، فرو می‌ریزد و دم نمی‌زند؟ آیا او خود را مطرود یا مغضوب می‌داند؟ آیا او داغِ ننگ جامعه را پذیرفته؟

اردی‌بهشت

عطر،
عاشقی،
شیراز.

اشارت‌های تنهایی – 11

در قضاوت کردن چیزی از قضاوت شدن هست.

«یدالله رویایی. از سکوی سرخ»

قهوه‌هایِ سکوت – 1

باریکه‌ی نور خورشید، نشسته بر روی میزی. میز گرمای مطبوعی یافته، لبخند می‌زند. می‌نشینم پشت همان میز. دستم را می‌گذارم روی ذره‌های نور تا با هم بخندند. صندلی روبه‌رو خالی‌ست. کافه‌چی سمت دیگری نشسته، تایپ می‌کند و اسپیس می‌زند. یک‌باره دیپورتیشن خودنمایی می‌کند، نت‌هایش در هوا پخش می‌شود. کافه‌چی اسپیس می‌زند. فاصله می‌افتد میان میزها و صندلی‌ها. آدم‌ها از هم دور می‌شوند. کافه‌چی اسپیس می‌زند. آدم‌ها، تبعید می‌شوند، اخراج می‌شوند، هجرت می‌کنند. اسپیس می‌زند. کلمات سرگردان می‌شوند. اسپیس می‌زند. نورِ باریکِ روی میز، بوی ماندگی می‌گیرد. پنجره خمیازه می‌کشد. صندلیِ روبه‌رو مات می‌شود. ذره‌های نور دستم را می‌سوزاند. اسپیس می‌زند و کافه در انبوهی از هیچ فرو می‌رود.

کافه نارون. دم‌دمایِ غروبی از فروردینِ معصوم

دنیای نام‌ها ـ 8

«او»یی بود، آبی و سرد. آبی و زیبا. آبی و مغرور و بلندبالا. عاشق شد، آبی‌ش رنگ بیشتری گرفت. دل به معشوق سپرد، به بهایِ فراموشیِ الف‌ش، غرورش. دلربایی‌ها بود از معشوق. «و» مانده بود و درد انتظار، پس کوچک شد، ضمه شد. ضمه روی «سین»، سُر خورد. سرش به شوقِ «ر» رفت. دلش آرام گرفت، «ساکن» شد. لبخندِ سکون‌ش را به «میم» بخشید، کسره شد، به وصالِ «ه» رسید و ناپیدا شد: «سُرمه».


+ 7

.

یک وقتی هست می‌نشینی به تجربه‌ات در سال‌های گذشته فکر می‌کنی، به رشته‌ای که خوانده‌ای و بسیار هم دوستش داشته‌ای، اما یک‌جایی از زندگی‌ات حاضر شده‌ای ریسک کنی و زمینه‌ی کاری‌ات را تغییر دهی. و فکر می‌کنی آیا نباید ریسک می‌کردم؟ آیا این تغییر اشتباه بود؟ تا اینجا هیچ اشتباهی رخ نداده، سختی‌ها و دُرُشتی‌ها هم قابل تحمل‌اند، اما ناگهان چیزی درست همین‌جا اتفاق می‌افتد، وقتی به کسی اینطور معرفی و تفهیم شوی: «طرف توی باغ نیست». اینجا نقطه‌ی آخر است: تمام دانش و تجربه‌ات بر باد رفته و تمام تو خُرد شده. تا کجا و تا کِی می‌توانی این نگاه‌های حقارت‌بار را تحمل کنی؟ حتما راهی برای خلاصی وجود دارد.

اوتوپرتره‌ی بنیادگرایی

نمونه‌ای از نمایشِ بنیادگرایی (نمایش به معنای دُبوری‌اش: جهان‌بینی‌ای که عینیت یافته) در خیابان پاکستان تهران اتفاق می‌افتد. در آنجا می‌توان به خوبی شاهد اذهان و نگرش‌هایی بود که ترجمان مادی یافته و به عینیت درآمده است. آرایه‌ی اصلی نمایش، سفارت افعانستان است و جمعیت عظیمی از افغان‌هایی که با لباس‌هایی متفاوت ـ و خاص کشورشان ـ با بچه‌های متعدد صف بسته‌اند، اما نوبت را هم رعایت نمی‌کنند و از هم جلو می‌زنند. صفی انباشته به شکل‌های نامنظم و مختلف، ایستاده، نشسته بر لب جوی آب، کنار خیابان، بچه‌هایی آویزان از در و دیوار و یا در وسط خیابان که راه ماشین‌ها را هم سد کرده‌اند، جمعیتی که با پلیسی باتوم به دست کنترل می‌شوند.
این صف، ظاهر نمایش است. اما کدام سفارت است که مردمانش را اینطور دون و خفیف نشان دهد، کنترل کند و به امورات‌شان برسد؟ سفارتِ ملتی که قانون را نشناسد و سعی در به هم ریختن نظم داشته باشد: ملتی که اجازه می‌دهد با پلیس و زور و خشونت کنترل شود. و کدام کشور میزبان است که مهمان‌نوازی را به خشونت ـ پلیس باتوم به دست ـ تبدیل کند؟ صفِ افغان‌ها، نمایش قدرت است، قدرتی سلسله‌مراتبی که هر سخنی غیر از خود را طرد می‌کند.
صفی این‌چُنین، حکایت از تعصبات کور قومی و قبیله‌ای و کینه‌توزانه دارد که اتفاقا این‌بار از آستین هر دو کشور بیرون زده است. کشوری که خود و مردمانش را با این نمایشِ دون به حاشیه می‌راند و خوار می‌کند، نه تنها نمی‌تواند نگرش‌های مسموم کشور میزبان را غسل تعمید دهد، بلکه خود نیز با آن همراهی می‌کند و هیبت ملت‌ش را به منجلاب می‌کشاند. بیننده‌ی نمایش چه ذهنیتی می‌یابد: آیا این سفارت هم محصولِ مردم و ملتی نیست که بنیادگرایی در آن ریشه دوانده بود؟ طالبانیسم هنوز حضور دارد؟
و میزبانی که به ظاهر هویت همسایه‌اش را به رسمیت می‌شناسد اما هنوز در پس‌زمینه‌ی ذهن‌ش به رفتارهایی بیمارگونه متوسل می‌شود. تعامل را کنار می‌نهد و در اذهان ملت‌ش نفرت از دیگری و ستیزه‌جویی را ترویج می‌دهد. کشوری که خشونت را بهتر از دیالوگ و گفت‌وگو می‌داند. آیا بنیادگرایی در اینجا نیز حضور ندارد؟ آیا این کشور نیز از طالبانیسمِ خاص خودش رنج نمی‌برد؟


پ.ن. کامو نامه‌ای دارد به دوستی که در جنگ روزگار می‌گذراند:
«جنگ لِه‌ات کرده است و می‌خواهی بمیری اما آنچه نمی‌توانی تحمل کنی این حماقت عمومی و این عطش جوانانه برای خونریزی و این ساده‌لوحی جنایتکارانه است که باور دارند مشکلات بشری را می‌توان با خون حل کرد. نامه‌ات را می‌خوانم و درکت می‌کنم و آنچه واضح‌تر از همه درک می‌کنم این تضاد میان پذیرش سهل مرگ خودت و بیزاری‌ات از مرگ دیگران است. این نکته ارزش شخصی را نشان می‌دهد که می‌توان با او سخن گفت».

زیبایی

وقت‌هايي هست که بايد بگذاری این موسیقی با صدای بلند در خانه پخش شود، عود روشن کنی و بعد بنشینی با غيابِ دیگری حرف بزنی.

...

چه می‌شد اگر بودی،
دیریابِ زود رفتن‌ها.

بدلِ بی‌بدیل

در روزگاری زندگی می‌کنیم که اغلب اطرافیان‌مان، خاطرات‌شان را با این کلمات آغاز می‌کنند: «وقتی انفرادی بودم..»، یا «وقتی زندان بودم...». بازنماییِ آگاهانه‌ی سلطه‌ای که زاد و ولد می‌کند و خصوصیات‌ش را در ما به ارث می‌گذارد.

I won't fear love

وقت‌هایی هست که زمانه و جامعه گرهی می‌اندازد در کارم برای اینکه زنم و من باید با همه‌ی اعمال و تفکرات و نگاه‌های‌شان مبارزه می‌کنم. این ایستادگی، انرژی زیادی می‌برد از آدم. این وقت‌ها هر جا که باشم، می‌نشینم چندین و چند بار آی ونت فیر لاو را گوش می‌دهم. یاد صحنه‌های فیلم‌ش می‌افتم، یاد زنانی که به دنبال روشنگری‌اند و یاد مقاومت‌شان. و خب، حالم خوبِ خوب می‌شود.