شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




چیزهایی هست که نمی‌دانی

1. نشسته بودم روبه‌روی‌اش. داشتم با چه جان‌کندنی فراموشش می‌کردم. با این‌حال می‌خواستم بداند که چه می‌کشم، که وقتی ویش یو ور هیر را می‌شنوم، تمامِ او می‌ریزد در وجودم. می‌خواستم بداند که چقدر این مبارزه دارد ویرانم می‌کند. می‌خواستم بداند که چه عذابی‌ست روبه‌رویش بنشینم و بگویم که دیگر دوستش ندارم، نه اینکه دیگر دوستش ندارم، بگویم که دارم فراموشش می‌کنم آن هم با چه جان‌کندنی. نباید می‌گفتم؟ بعد از سکوتی طولانی، دهان باز کرد: «یه چیزایی هست که نمی‌شه بیانش کرد، شاید یه روزی بگم. ولی باید وقتش برسه». من هم‌چنان اصرار داشتم بدانم، منِ مغرور که همیشه سعی می‌کند خودش را خیلی خونسرد نشان دهد و در نهایت شنیدم و راهم را کشیدم و رفتم. ویران شدم؟ نباید اصرار می‌کردم که بدانم؟

2. چه اتفاقی می‌افتد در علیِ (علی مصفا) بی‌اعتنا و خون‌سرد و آرام که تکانی می‌خورد و می‌رود جلوی خانه‌ی خانم دکتر (لیلا حاتمی) و می‌گردد و می‌گردد تا او را در فرودگاه بیابد، همراه با مردی و کودکی؟ همان علی که کم‌حرف است و خط‌های سیما را نمی‌گیرد، حتا زمانی که سیما نظرش را درباره‌ی رفتن‌ می‌پرسد و علی باز هیچ نمی‌گوید. همان علی که کافه‌چیِ پیر هم پی برده که «آدم نیست». آیا او از علاقه‌ی سیما نسبت به خودش آگاه نیست؟ یا سیما را دوست ندارد و خانم دکتر در نظرش همان یاری‌ست که «آنی» دارد؟ آیا با حضور خانم دکتر، احساسی در علی نمایان شده؟ آیا نمایِ زنی با شمع درون قاب شیشه‌ایِ کوچک جلوی چشم‌های علی، حکایت از دمیدن شعله‌ای در وجود سرد علی‌ست؟ جرقه‌ای در وجود علی زده شده و او را به تکاپو واداشته اما نه برای احساسی و عاطفه‌ای. علی به دنبال دانستن همان چیزهایی‌ست که زن می‌گفت: «می‌خواستم از خودم برات بگم، یعنی راستش می‌خواستم بگم اون شب ولی نشد. می‌خواستم بگم که یه چیزایی هست که نمی‌دونی». علی به دنبال «چیزهایی هست که نمی‌دانی»ِ زن می‌دود، می‌خواهد آن چیزها را بداند و آگاه شود. چیزهایی که به دنبال‌ش دوید و دید و راهش را کشید و رفت. و بعد زلزله آمد؟

3. یک چیزهایی هست در دنیا، که نباید هیچ‌وقت بدانی. نباید به دنبال‌شان بدوی. نباید بگذاری دست‌خوشِ کلماتِ ناقص شوند. باید بگذاری همان‌طور دست‌نخورده باقی بمانند. باید خاموش شوند. باید بگذاری فراموش شوند.


+ چیزهایی هست که نمی‌دانی، ساخته‌ی فردین صاحب‌زمانی.

از فصل‌ها - 2

زمستان
نوازنده‌ی پیری‌ست
که هر بار در ترانه‌ای جان می‌دهد،
خود می‌نوازد
و خود زار می‌گرید.

+1

آوا – 6

درباره‌ی صداها
برای نون که صدایش زندگی‌‌ست


- صدا، وجودی‌ست یکه، منحصربه‌فرد: نشانه‌ی یک شخص، هم‌چون اثر انگشت، بخشی از هویت او و نمایی از وجودش. هر کلمه را که با آوایی تلفظ می‌کند، موجودی خاص او خلق می‌شود، زاییده‌ی او.

- صدا، خود، تعبیری عاشقانه است.

- صداهایی هستند که آغوش گرم‌اند. صداهایی هستند که دست می‌گذارند روی شانه‌ات و قوت می‌دهند به وجودت.

- صداهایی هستند که شنونده را غرق می‌کنند در دنیای نت‌های رنگارنگ. صدا، سایه‌روشن رنگ‌هاست.

- صدا، عیّار است: هوش را می‌رباید.

- در کنارِ «در دریای چشمان دیگری غرق شدن» گزاره‌ی دیگری هم می‌نشیند، «گوش به صدای دیگری بسپاری و در آواهایِ گویش‌ش غرق شوی».

- و عاشقانه‌ی دیگری جان می‌گیرد: میل و لذتِ خوانده شدن با آن صدا، صدایی که خاص شده است.

- صدا می‌تواند دیدگان را به اشک بنشاند، هم‌چون عزیمتِ معشوق، تصویرِ معشوق.

- هر صدا تاریخچه‌ای‌ است از آواهای متفاوت، لهجه‌‌ها و نوسان‌های مختلف. ما تاریخچه‌ای از صداها نداریم، اما تاریخچه مردمان، سرزمین‌ها، جنگ‌ها و پیروزی‌ها را بسیار خوانده‌ایم و شنیده‌ایم. هر صدا برای خود، دوره و زمانه‌ و روزگار و عمری دارد که همراه با فرد، می‌زید و همراه با او می‌میرد. آنچه می‌گذرد و آنچه می‌میرد، تنها فرد و هویت و خاطره‌ و عاشقانه‌هایش نیست، صدا نیز می‌میرد: دلتنگ صدایِ کسی می‌شویم که دیگر نیست.

- صدا با آوا و نحوه‌ی بیانش، سویه‌ی دیگری از معنای کلمات را آشکار می‌سازد. صدا، حقیقی است و جاودانه: می‌تواند هویت و تشخص ببخشد.

- صدا نیز احترام‌برانگیز است، هم‌چون عقیده‌ای ناب: می‌توانی به احترام ابهت‌ش و وجودش بایستی و کلاه از سر برداری.

- صدا، زنده می‌کند و زندگی می‌بخشد، هم‌چون دم معجزه‌آسایِ عیسا.


+ 5

آوا – 5

باید یک روز صدای تمام کسانی را که دوست دارم، فارغ از تصویرشان ضبط کنم. آن‌ها خالق واژه‌ها با گویش خودشانند، خالق خنده‌هایی یکه و ناب. باید یک روز صداها را ثبت کنم.


+ 1
+ 2
+ 3
+ 4

از فصل‌ها - 1

تن‌ها، نامیرا می‌شوند در بهار.

سی سالگی

صبح روز نهم. باران است و خمسه‌ی نظامی. سری گشاده‌بال در خُنُکای شب، مانده. صراحتِ عطرِ تنی در خیالم می‌دود، گویی هزاران سال است بیدارم و خاطره‌ی آغوشی را به دوش می‌کشم. پراکنده می‌شوم در باران. آرام می‌گیرم.

...

صبح روز ششم، با صدای خروسی که همیشه در صبح‌هایم کمین کرده بیدار می‌شوم. ساعت شش صبح. موهایم را شانه می‌زنم. چای دم می‌کنم. حس زنانه‌ی مفرطی می‌دود درون دستانم. شعر می‌چینم روی میز، با طعم‌های مختلفِ زمین. شعر می‌نوشیم. هشیار می‌شویم. اضطرابی می‌آید میان ما: بودن.

آفرینش

بیژن نجدی، خالق واژه‌ها و جملات بکر است. شاعری که قدر و قیمت کلمات را می‌داند و نویسنده‌ای که جان می‌بخشد به صداها، اشیا، مردگی، سکوت و ... . قلم‌ش معیار و سنجش دارد و خوب می‌داند کدام واژه را کجا و چه وقت به کار ببرد. هر بار که کتاب‌هایش را بخوانی مدهوش نوشتارش می‌شوی. هیجانِ حاصل از خواندن نثرش، خواب از سر می‌برد. انگار که برای ساختن هر داستان، جانش را به ودیعه گذاشته که اینقدر به مخاطبش زندگی می‌بخشد.
نقل جان‌بخشی‌اش به کنار، چند نویسنده تا به حال توانسته‌اند اینقدر ماهرانه و استادانه در داستان‌های‌شان سکوت را به صدا و صدا را به واژه درآورند. ببینید مرتضایِ کر و لالِ «شب سهراب‌کشان» چه تلاشی می‌کند تا صداها را در دنیایِ بی‌صدایِ خودش کشف کند:
«تا رودخانه، تا پل، تا پرچین مسجد، تا بوی تن اسب‌هایی که به درخت‌ها بسته شده بودند، صدای «هله‌له‌له‌له» زنان شنیده شد. مرتضی تکان خوردن صداها را روی صورتش احساس می‌کرد و می‌دانست یک چیز بدون شکل بین دهان مردم و در هوا جریان دارد که او نمی‌تواند آن را با دست‌هایش بگیرد....
چند سال پیش یک روز سر سفره ناهار، قاشق را به پشت ته دیگ کته زد. قاشق خالی را در دهانش فرو برد و با چشم‌هایش از مادرش پرسید....؟
مادر گفت: آره ننه این صداست.
یک شب به تاریکی‌هایی که روی تاریکی‌های چاه ریخته می‌شد اشاره کرد و پرسید....؟
مادرش با تکان دادن سر گفت: نه، آن هیچ صدایی ندارد.
تابستان گذشته یکی از گوش‌هایش را روی تنه‌ی درخت گردو گذاشت و به پدرش التماس کرد که او هم گوشش را روی درخت بگذارد.
پدر گفت: نه.
مرتضی با حنجره‌ چوبی‌اش آنقدر زوزه کشید، آنقدر ناخن‌هایش را از پایین به بالا روی درخت کشید تا پدرش باور کند که درخت دارد قد می‌کشد....
... در تمام روزهایی که باران می‌بارید مرتضی مطمئن بود که باران هیچ صدایی ندارد. دانه‌های باران نرم بود، مثل صبح که از آن بالا می‌آمد و روی سفال‌ها می‌ریخت، مثل پیراهن مادرش.

... خودش را از مردم کنار کشید، تا قدم‌زنان به ایوان خانه‌اش بازگردد، روی لبه‌ی ایوان بنشیند و به سکوت پارس کشیدن سگی که در حیاط می‌دوید گوش کند، تا به قهوه‌خانه برود تا آنجا روی نیمکتی بنشیند و به صدای آب در لیوان روبه‌رویش نگاه کند... .

... مرتضی در حیاط به صورتش آب زد، دست‌هایش را روی گوش‌هایش گذاشت تا سکوت سیاه شده‌ی باغچه را نشنود. قدم‌هایش را روی صدای قد کشیدن علف‌ها ریخت و...*»

این است که مخاطب واژه‌ها را می‌خواند، چشمانش مالامالِ شعف می‌شود، میلی سکرآور در زیر پوستش می‌دود و ایماژها در تمام تن‌اش، ذره ذره پخش می‌شود. گویی متن با بازی درخشان واژه‌ها، به روی صحنه رفته است و مخاطب یارای پلک زدن هم ندارد.


* بخشی از داستان «شب سهراب‌کشان» از کتاب «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند»، نشر مرکز.

** برای خالقانی این‌چنین، باید همیشه فعل حال به کار برد، حتی اگر دیگر نباشند.

رویا

رفته بودم محسن را ببینم. دیدم کمی آن‌طرف‌تر خسرو شکیبایی هم نشسته، متفکر، جوان، با پوستی تیره، همان حمیدِ هامون بود و دغدغه‌هایش در سکوت هم پیدا بود. گفتم: آقا جان! حالا که محسن چند قدمی‌تان خانه کرده هوایش را که دارید؟ مبادا تنهایش بگذارید. در این بهار نو، دلش که می‌گیرد با آن صدای زندگی‌بخش‌تان گرم کنید زندگی‌اش را. برایش بخوانید با نرمش شین‌های زیبای‌تان که باز دیوانگی کند، جوانی کند، عکاسی کند. برایش از حافظ بخوانید، از شیراز بگویید تا مست بوی هوایش شود، تا شوق اردیبهشت و بهارنارنج‌هایش در دلش رخنه کند. خاموش نشسته بود و از پشت عینک بزرگ و کائوچویی‌اش فقط نگاه می‌کرد.

جدایی سیمین از نادر

در تراز روایتی، فیلم در پرانتز قانون می‌گذرد، طرح مساله در دادگاه رخ می‌دهد، و با حل مساله نیز در دادگاه پایان می‌یابد. بنابراین قانون و اشکال مختلف تجسم آن (چه به لحاظ مکان‌شناختی و چه به لحاظ هستی‌شناختی) در فیلم بارها به طور ضمنی یا صریح طرح می‌شود. در صحنه‌ی نخست با نوعی میزانسن بصری از مفهوم «استیضاح شدن سوژه‌ها» توسط قانون مواجهیم، اجرایی که «صدای» خارج از قاب قاضی که فاقد تجسم مادی است، و به خاطر تبدیل شدنش به یک «صدای» صرف،‌ نقش فرمال ماورای انسانی‌اش برجسته می‌شود (میزانسنی که یادآور میزانسن قانون فاقد شکل در داستان‌های کافکاست) سلطه‌اش را بر رابطه‌ی آن‌ها نشان می‌دهد، نه به این خاطر که ظاهرا حرف آخر را می‌زند، بلکه از قضا به خاطر این واقعیت که تکلیف آن‌ها را روشن نمی‌کند و به رغم معاف ساختن‌شان از قانون، آن‌ها را در چنبره خود گرفتار می‌کند. این کیفیت حذف ادغامی قانون با پیشرفت روایت و درگیر شدن آن‌ها در دم و دستگاه قانون صراحت بیشتری می‌یابد. صدای قاضی، که به خاطر حذف تصویرش، مستقیما و خودکار صدای قانون به شکل عام را تداعی می‌کند و مانعی بر تحقق میل زنانه است، خطاب به سیمین می‌گوید: «معتاده؟ کتکتون می‌زنه؟ خرجت رو نمی‌ده؟» این استیضاح سیمین توسط صدای قانون مؤید ایده‌ی پیشین ما درباره‌ی میل زنانه و کنایه موجود در نام فیلم است، اینکه میل زنانه باید از فیلتر قانون (یا همان دولت) به میل مردانه ترجمه شود، و قاضی به‌خصوص با آن جمله ظاهرا از سر خیرخواهی‌اش که «من قاضی‌ام، من تشخیص می‌دهم مشکل شما کوچیکه»، این مکانیسم را تایید می‌کند. بنابراین ادعای صدای قانون در سکانس نخست که مکرر بیان می‌کند، «طلاق باید توافقی باشه» در میزانسی که فرهادی از دم و دستگاه قانون اجرا می‌کند رنگ می‌بازد. «طلاق باید توافقی باشد» بدان معناست که قانون به میل سیمین برای جدایی از نادر رخصت نمی‌دهد، و در نتیجه این میل باید فرایندی را طی کند که به جدایی نادر از سیمین تبدیل شود. در جهانی که فرهادی ترسیم می‌کند مساله اصلی این است که جدایی سیمین از نادر ممکن و مشروع نیست، در این جهان، قانون تمام تلاشش را می‌کند تا این میل را از طریق جدایی نادر از سیمین قانونی و مشروع کند، کنایه‌ای در نام فیلم که بخشی از حقیقت پنهان رابطه قانون، خانواده و میل زنانه را در خود دارد.

بخشی از نقد درخشان مازیار اسلامی درباره‌ی فیلم «جدایی نادر از سیمین»، با عنوان «خانواده‌ی مقدس»، در مهرنامه، شماره‌ی 20، ویژه‌نامه‌ نوروز 1391

تو خود، همانی

«شیرین» کیارستمی دو بخش متفاوت دارد؛ یک صداست که داستانش راوی منظومه‌ی خسرو شیرین و زندگی شیرینی‌ست که در پا در هوایی «خسرو و شیرین» و «شیرین و فرهاد» و مصائب زمانه‌اش دست و پا می‌زند. و دیگری تصویری‌ست ـ به ظاهر ـ منفک از صدا و زندگی شیرین فیلم و در زمانه‌ای دیگر. تصاویر، نمایی از چهره‌های متفاوت زنان بازیگر سینمای ایران است.
مخاطب نمی‌تواند تصویر فیلم خسرو و شیرین را ببیند، اما فقدان تصویرِ صداهای فیلم، در نمایش چهره‌های زنان محو می‌شود. صدا، نمودی از زندگی همین زنان را عرضه می‌کند. چهره‌ها خود بخشی از تصویر را می‌سازند. چهره‌های زنان به مراتب انقلابی‌تر از تصاویر فیلم‌گونه داستان خسرو و شیرین‌اند. زنانی که خود نیز، گاهی، بخشی از همین فیلم‌هایند. شیرین، نمادی از تک تک زنانِ به نمایش درآمده است و زن‌ها، هر کدام با چهره‌هایی متفاوت، نمادی از شیرین‌اند؛ شیرین‌های زمانه‌ی ما: شیرین زندگی‌ خودشان ـ در عرصه خصوصی ـ و شیرین نمایش‌ها و فیلم‌ها ـ در عرصه‌ی عمومی. چهره‌های به نمایش درآمده در زمینه‌ای تیره و تنها ـ گاهی با اندکی از تماشاچی در اطراف‌شان ـ دیده می‌شوند؛ درست همانند شیرینِ فیلم دیگر، تنهایند با زمانه‌ای سخت و تیره. چهره‌هایی که می‌دانند زن بودن را، و می‌شناسند دلهره‌ها و تردیدهای زنانه را، و درک می‌کنند عصیان زنانه را. برای همین است که آن‌ها با شیرین هم‌ذات‌پنداری می‌کنند: اشک می‌ریزند، می‌خندند، هراسان می‌شوند، متعجب می‌شوند، می‌ترسند و از هول چشمان‌شان گرد می‌شود. آن‌ها، شیرین‌هایی هستند که چشیده‌اند عشق را، دوست داشتن را و غم زندگی را. آن‌هایی که خسروها و فرهادها را دیده‌اند. وگرنه مردان را چه به درکِ شیرین بودن؟ شیرین زمانه بودن و چشیدن غم‌ها، تلخی‌ها، شیرینی‌ها و شادی‌های زن بودن؟
زندگی شیرین ِداستان خسرو و شیرین، تکرار تاریخی زندگی همین چهره‌هاست با اندک دگردیسی در فرم و ظاهر. گویی چرخشی از تاریخ زیسته‌ی زنان است و هر بار زنی با چهره‌ای متفاوت در آن چرخه جای می‌گیرد. تاریخی تحمیلی که بر روزگار زنان تحمیل می‌شود. ما هیچ نمایی از دست زنان ـ نمودی عملی ـ نمی‌بینیم، به جز زمانی که دست تکیه‌گاه صورت می‌شود یا می‌خواهد چشم‌ها را بپوشاند. نمود عملی چهره‌ها فقط در اعمال حسی به نمایش درمی‌آید: لبخند می‌زنند، اشک می‌ریزند، می‌ترسند و در نهایت چشم‌ها را از دیدن محروم می‌کنند؛ کاری که اصل ماجرا را تغییر نمی‌دهد و تنها اندکی از آن را می‌پوشاند. شیرین، نمایی تاریخی از زندگی زنانی‌ست که هم‌چون گذشته و همیشه، بی‌سلاح و تنها محکوم به تماشای زندگی شیرینی دیگر نشسته‌اند بی‌که بتوانند عصیان کنند و راوی و روایت را تغییر دهند. زنانی که صاحب آگاهی شده‌اند، اما کنترل می‌شوند و در به عمل درآوردن این آگاهی، دستان‌شان بسته است.
این‌چنین است که تماشاگر می‌نشیند و تخیل می‌کند هر واژه و گفتار شیرین فیلم دگر را در چهره‌‌هایِ زنانِ به نمایش درآمده. مخاطب، خود، رسالت رویایش را به دوش می‌کشد و خود آن را پایان می‌دهد.

فراسوی تصویر

دارم لابه‌لای کتاب‌های کتاب‌فروشی می‌چرخم، صدای آویز بالای در می‌آید. در روی پاشنه‌اش می‌چرخد. چشمم می‌افتد به پیرمردی به غایت لاغر و نحیف و خمیده، کت و شلوار پوشیده، با سنگینی و سختی و به مدد عصایش راه می‌رود، صورت و دستانش به شدت می‌لرزد و این لرزش روی گفتارش هم تاثیر گذاشته. از فروشنده می‌پرسد: فیلم «جدایی» را دارید؟ و پاسخ منفی می‌شنود. می‌پرسد باز فیلم را می‌آورند که مجدد مراجعه کند یا نه. من؟ همین‌طور ایستاده‌ام، با لبخندی از حیرت و فکر می‌کنم به نیرویی که پیرمرد نحیف را کشانده برای خرید این فیلم.

خوشبختی‌های کوچک زندگی – 10

من مولانا و شعرهای‌ش را دیر درک کردم. هر بار که تلنگری به شعرهایش می‌زدم، سختی‌اش پس‌م می‌زد و می‌گذاشتمش کنار. یک روز از همان سالی که برق‌ها هر روز قطع می‌شد و ما باید مجله و هفته‌نامه‌مان را جمع می‌کردیم، همان تابستانی که گرم بود و گاهی از گرما هلاک می‌شدیم. همان روزها، نشسته بودیم در تراس محل کارمان، شیما هندوانه خریده بود و حمید ابک نشسته بود به خواندن مثنوی معنوی. زیر بعضی از مصرع‌هایِ کتابش خط کشیده بود و گاهی در حاشیه کتاب جملاتی با مداد خودنمایی می‌کرد. او می‌خواند و ترجمه می‌کرد و من تازه معنای شعرهای مولانا را با توضیحات ابک می‌فهمیدم. همان وقت یادم افتاد چند سال پیش‌اش هم دوستی یک سی دی از سروش به من هدیه داده بود که شعرهای مولانا را بازخوانی می‌کرد. همان روز رفتم مثنوی معنوی‌اش را خریدم، خواندم و خواندم و خواندم و بارها با صدای سروش شنیدم. شعرها نشاطی در جانم ریخت که هنوز از پس سال‌ها، پررنگ و جان‌بخش است.
سپاس حمید ابک ـ گیرم بعد از این همه سال، برای راهی که به شعرهای مولانا باز کردی.

خوشبختی‌های کوچک زندگی – 9

مجموعه‌ی کامل فیلم‌های وودی آلن را هدیه بگیری و خوشبخت نباشی؟

خوانش


چیزی‌ست در نگاه کودک که فریاد می‌کشد: این تویی که خوانده می‌شوی.

...

هوای مرطوب و نمناک بهاری،
مه،
اتوبان صدر،
شیشه‌های ماشین پایین،
دلتنگی می‌گیره تمام دنیامو

...

این روزها تصویری هست که مدام جلوی چشمانم تکرار می‌شود و آزارم می‌دهد. پدر پشت میز نشسته، گرسنه است و با اشتیاق شام می‌خورد. سرما خورده، آب ریزش بینی دارد و هرزگاهی، همچون پسرکی نحیف و بی‌آزار آب بینی را بالا می‌کشد. مادر به او چیزی می‌گوید، نمی‌شنود و می‌خواهد که باز تکرار کند. مادر باز حرف‌اش را تکرار می‌‌کند، او دوباره متوجه نمی‌شود. هر بار که خواسته‌اش را برای تکرار جملات اعلام می‌کند، صدای مادر بالا و بالاتر می‌رود. در نهایت فریاد می‌کشد: «چرا اینقدر از سمعک بدت میاد. گلومون باید پاره بشه تا تو بشنوی». کلمه‌ها چون پتکی بر سرم فرود می‌آید. پدر، به ظرف غذایش نگاه می‌کند، چشمانش قرمز شده، لقمه‌های غذایش را به زور قورت می‌دهد و آب بینی را همچون پسرکی نحیف و بی‌آزار بالا می‌کشد. چیزی هست در این تصویر که مرا سخت ویران می‌کند.

زن

زاده که شدم،
بالای سرم
سایه‌بانی سیاه گرفتند
که آفتاب را پس می‌زد.

من پر از کلمات نارسم
مچین
مرا،
کلماتم را.

جمع موهوم

یکی از مزخرف‌ترین مهمانی‌ها آن است که یکی گیتار به دست بگیرد و بقیه با او شروع به خواندن کنند: «اگه یه روز بری سفر...». باید زد بیرون از این جمع و فضا.

هیچ

کیست که از دروغ متنفر نباشد
و کیست که دروغ نگوید؟

ذهن‌سازی توده‌ای

در فیلم آرتیست نه جذابیتی وجود دارد و نه خلاقیتی. پس دلیل این همه جایزه چیست؟

خوشبختی‌های کوچک زندگی – 8

دستانی بر روی شانه‌ها که می‌خواهند خستگی روزانه را پس زنند، چه معنایی خلق می‌کنند؟ حضوری که احساس را قوت می‌بخشد و از جسم فراتر می‌رود: روایت بی‌تکلفی از اشتیاق.


+ 7