میل حضور
این چه رغبت و هیجانی است که در مقابل عکسهای شیشهای مییابم؟ یک زندگی: ثبتِ حالِ یک موجود. من بیتوجه به سوژه و آنچه در استودیوم عکس قرار گرفته، بیصبرانه پیِ عکاس منعکس شده در شیشهها میگردم. موجودی که لحظهی اکنون خود را ثبت کرده است. اما اکنون، زمانیست که برای او هیچگاه به گذشته تبدیل نمیشود، بلکه همیشه حال میماند. اکنونی که در نگاه هایدگری، «دیگر واحد زمانی قابل سنجش نیست. اکنونی که حاصل حضور است، حاصل موجودیتی است که فعالانه حضور خود را اعلام میکند».
اشارتهای تنهایی – 10
در آدمی، کورهراههای غریبی وجود دارد که بیآنکه خود بفهمد در گمراهی عجیبی غرقش میکند. یک وقتی مینشیند به خط سیرها نگاه میکند. همت میکند و میرود در مسیر، پرسه میزند و بعد از خود یک فرد بدلی میبیند که در حال نمایش است. کمی آنطرفتر خودش را میبیند، نشسته و تکیه زده به دیواری، زانوها در بغل، غمگین و با ظاهری ژولیده و خاکی.
چرا من همیشه و مدام از رفتن گفتهام (+)؟ چرا همیشه خواستهام اولین نفری باشم که چشمش را بسته و رفته، اولین نفری باشم که ترک کرده؟ آیا آنکه ترک میکند قویتر است و آیا من قدرتی برای رفتن داشتهام؟ نه؛ من رفتهام چون از ماندن و نگریستن به کسی که فاصله میگیرد و دور میشود تنفر داشتهام. رفتهام چون همیشه از ترک شدن ترسیدهام. رفتن، به تعویق انداختن تنهاییست و ماندن، تنهایی ِ محض.
hatırla sevgili
میان این همه نشانههایی که از او زندگیم را پر کرده، هیچ کدام مرا به اندازهی این آلبوم موسیقی که برایم سوغات آورد، یادش نمیاندازد. موسیقیهایش یادم میاندازد چه روزهایی که غرق شعف و شادی بودهام. یادم میاندازد چقدر، چقدر زنده بودهام.
+ Dargeçit یکی از آهنگهای همان آلبوم.
اشارتهای تنهایی – 9
رفتن، برای خودش آدابی دارد. آدمی، وقتی میخواهد محیطی را ترک کند، نباید به خیالش باشد که دیگر کسی را نمیبیند و ممکن است دیگر به آن محیط برنگردد. نباید آدمهای آنجا را به جان هم بیاندازد. نباید پردهدری کند. نباید رازهای آدمها را بریزد توی دهان دیگران. نباید حرفها را پس و پیش کند، نباید حرف بسازد، نباید تحریف کند. نباید برای توجیه رفتنش گرد شومی بپاشد به آدمها، به رابطهها. آدمی که چنین باشد، غیض و کینهای بیاندازه درونش دارد که غیر قابل اعتمادش میکند. آدمی که اهل رفتن باشد، آرام میآید و آرام میرود.
+ 8
بیا برایت بگویم که چه اندازه ویران شدهام
یک وقتهایی بار غم آدم اینقدر زیاد میشود که قالب تهی میکند. یادش میرود چند ساله است، چه باید بکند، کجا باید برود. از دیشب تا صبح نشستهام به صحنه تصادف شقایق فکر میکنم، وقتی داشته شاد و خندان با همسرش از سفر برمیگشتن. و فکر میکنم توی این باران و برف، زیر خاک، سردش نشود. اگرچه اینقدر مظلوم و ساکت است که اعتراض هم نمیکند. مراسمش توی مسجد نزدیک محل کارم است؛ بلوار دریا. حالا هر روز که از جلوی مسجد رد شوم، یاد شقایقی میافتم که دیگر نیست، یاد فریادها و گریههای مادرش میافتم. میدانم دیگر نمیتوانم این محله و چهارراه را تحمل کنم. باید دیگر نبینمش.
...
خبر داده که شقایق دیگر نیست. من به خیالم همهی این حرفها شوخیست. نمیتوانم فریاد بکشم. دارم خفه میشوم. لعنت به این زندگی.
...
سوالی از اساتید اهل فن دارم. چرا باید از یک کتاب 80 صفحهای، 25 صفحهاش مقدمه مترجم باشد؟
زندگی دیگران
روایتهای زیادی در جهان وجود دارند که مخاطب را در گونهای بیوزنی میبرند. این بیوزنی فرای ارزش ادبی، هنری و علمیشان، آنجاست که مخاطب خود و وضعیتاش را با روایت یکی میپندارد. وضعیتی که خواننده/تماشاگر را دلخوش میکند که شرایطی که در آن گرفتار است نه وضعیت خاص او و جامعهاش بل وضعیتی عام و جهانشمولیست که در دورههای مختلف برای مردمان مختلف قوم زمین ایجاد شده است. پس مبهوت پارهگفتارهای روایت شده و در لذت فرا-تاریخی و فرا-زمانی آن غرق میشود. نمونهی امروزی آن شاید نوشتههای ایوان کلیما باشد که هر خوانندهی ایرانی را به شگفتی میبرد: وه! انگار کن در کشور ماست.
فیلم زندگی دیگران نیز سوای نشانههای زیادش که میتواند مرکز نقد قرار گیرد، یکی از این نمونههاست. درایمن کارگردان به دیدار دوست نویسندهاش، جرسکا میرود. وزیر فرهنگ، او و نمایش روی صحنهاش را تهدید به تحریم و توقیف کرده است. درایمن برای دوران گذشته اظهار دلتنگی میکند و جرسکا ادامه میدهد:
- به نظر خوب نمیاد. دیگه نمیتونم توی این کشور بمونم، نه مردم درستی داره و نه آزادی بیان. این سیستم من رو دیوونه میکنه. ولی از طرف دیگر، این همون سیستمیست که ما برای نوشتن ازش الهام میگیریم. نوشتن در مورد شیوه زندگی مردم کشور، زندگی واقعی اونها. این شاهکاریست که از درون ما الهام میگیره. ولی واقعا ازش متنفرم، درایمن... . محدودیتهای زیادی وجود داره که تو نمیتونی با اونها کنار بیای. زنده بودن خیلی بیمعنی شده.
در نمایی دیگر، جرسکا در جشن تولد درایمن، فارغ از جشن و شادی و هیجان میهمانها، گوشهای نشسته و کتاب میخواند. بعد در حالیکه به آدمهای شاد جشن چشم دوخته، به کارگردان میگوید:
- این مردم لیاقت آزادی رو ندارن، نه؟
- ندارن؟ پس تو چرا اینجایی؟ توی همچین محیطی چی کار میشه کرد؟ مردم به هر چیزی که در اطرافشون قرار داره عادت میکنن.
- بله، حالا میتونن به چیزی که براشون غیر قابل تحمله عادت کنن. دیگه بیشتر از این نمیشه تغییرات رو پیشبینی کرد.
چند روز بعد، خبر خودکشی جرسکا میرسد. جرسکایی که زندگی در فضای خفقانآور را دوست ندارد و میخواهد ترک وطن کند. جرسکایی که زندگی برایش بیمعنا شده. و خدا میداند او وقت خودکشی چه کشیده و چقدر به مردمان کشورش فکر کرده.
اشارتهای تنهایی – 8
انتهایِ دلتنگیای که نبایستی به واژه آورده شود، توصیف شود و شرح هجران کند، چه میماند؟ عاجزانهترین و آرامشبخشترین راه: اشک.
+ 7
اشارتهای تنهایی – 7
در دلتنگی، فُقدان است: حسیست به کسی یا چیزی که «نیست». تصدیق و اثبات چیزی که عینتاش را در حال، نمیتوان به کسی نشان داد: عاملی که باعث دلتنگی شده، وجود ندارد و تنها میتوان حس را به واژه آورد. اما واژهها قادر به اثبات میزان دلتنگی نیستند و این فاعل را آزار میدهد. فاعل، هرچه تلاش کند تا حس درونیش را آشکار سازد باز شکست میخورد، زیرا بیانِ دلتنگی هم نیازمند واژههاییست که باز از نبود و فقدان سر درمیآورد. دلتنگی نه تصویر و عینیتی دارد که حس درونی را ـ برای آنکه نیست یا دور است ـ آشکار سازد و نه راهی دیالکتیکی. بیان دلتنگی با وجود متون، داستانها و اشعار بسیار، باز هم عقیم مانده است. دلتنگی، غیر دیالکتیکیست. دلتنگی، راهی به زبان ندارد.
+ 6
اشارتهای تنهایی – 6
من همیشه دستانی یخ و کبود داشتهام. سردی، آدمها را پس میزند. هیچ کسی عاشق دستهای سرد نمیشود.
+ 5
جنسی دیگر
زن، استخوانبندی ریزی دارد با قدی متوسط. چادر به سر کرده و وقتی راه میرود سرش را پایین میاندازد. توی اتاق همه مرد هستند، به جز من. زن همچنان سرش پایین است و مواردی را که مدیرش میگوید انجام میدهد. مدیر چند بار با لبخند به صندلیای اشاره میکند که بنشیند و زن هر بار طفره میرود. مدیر برای سرعت بیشتر در کارها رمز دستگاه فتوکپی را میپرسد و زن دستپاچه میگوید 134. بعد نگاهی به ما میاندازد و با شرم میدود سمت دستگاه کپی. رمز را تصحیح میکند: 1342. حدس میزنم این سال تولدش باشد. مدیر از او میخواهد یک بخشهایی از کاغذها را امضا کند، میخواهد مسئولیت بپذیرد. زن دست و پایش را گم میکند، سرخ میشود و سکوت میکند. همه پوزخند تمسخرآمیزی میزنند و لبخندشان را پشت دستانشان پنهان میکنند. عصبانی میشوم از این همه زمینهای که زن برای نشان دادن عدم لیاقت و غیر اجتماعی بودنش به دست مردان میدهد. مگر نباید از همین مسئولیتهای کوچک شروع کرد؟
اشارتهای تنهایی – 5
ماندن در بیقراریها، مثل هوایی سرد و سوزناک است که میخزد زیر پوست آدم. سست و منجمد میکند پاهای رفتن را. حس زندگی را میگیرد. کنارش نزنی، عاقبت دست میگذارد روی گلوی تنهاییات. یک روزی میرسد که سوگوار تنهاییات میشوی. باید کَند از این بیقراریهای کسالتبار تلخ.
+ 4