راكد
شغل بدون ماموريت و سفر، سكون ميآورد.
از آرامشِ گمشده در شهر. 3
1. هر روز در ذهنم با مامورهای گشت ارشاد در حال مجادلهام. هر روز با آنها تمرین جنگیدن میکنم. خودم را آماده میکنم که اگر مرا گرفتند چه بگویم و چه عکسالعملی نشان بدهم. انگار کن جنگندهای که هر روز اسلحهاش را از جعبه درمیآورد، تمیزش میکند، گرد و خاکش را میگیرد و به تمرین تیراندازی میرود. خسته میشود، عرق میریزد، دوباره برمیگردد و اسلحه را در جعبه میگذارد برای روز بعد. از دور که تهرنگهای ماشینشان را میبینم، جنگ و جدالهای ذهنی شروع میشود. و هر بار انگار از جنگی خستهکننده برگشتهام.
2. در وجود همهی ما یک گشت ارشاد نهفته است.
3. صبح از خواب بیدار میشوم، چشمهایم را باز میکنم و بیمقدمه و بلند داد میزنم: عوضیا.
+ 2
+ 1
پیش/ پس رفت
آن روزها که پرستو این سمت میلهها روزگار میگذراند، چند بار گفته بود لازم است چند نفری برای تایپ مقالهها و آنلاین کردن کتاب جمعه کمک کنند تا پروژه تمام شود. نمیدانم آن موقع چند نفر استقبال و همراهی کردند، اما میدانم در حد حمایت این روزها نبود. حالا گفتهاند بیایید برای دلخوشی پرستو، مقالهها را تایپ کنیم و الخ. این همراهی اگرچه خوشایند است و شادیبخش، اما سویهی دردناکی را آشکار میکند: ما شدهایم آدمهای حسرتزدهی دقایق آخر. وقتی کسی در حال جدال با مرگ است، بیمار شده، دارد مهاجرت میکند و میرود، رفته پشت میلهها و چه و چه و چه، تازه یادمان میافتد چه کارهایی انجام دهیم که خوشایندش باشد. یادمان میافتد از چه خوشش میآمده. چه کنیم که رنگ و بوی فقدان را کمتر کند. کجا بشتابیم تا نوشدارویی بیابیم. اما وقتی در کنار هم هستیم، جداییم، دوریم، فراموشکاریم. یاد جمله سانگل در کتاب هنر مردن میافتم که میگفت: «تنها در موقع غرق شدن است که آدمیزاد به یاد گذشتهاش میافتد».
زیر صفر
پرندههای شهر من
سرشار ِ آزادیاند:
رها،
سرکش،
بیقرار،
در پشت میلهها
در پشت حصارها
وادادگی
خستهام. نمیخواهم بدانم در این مملکت دارد چه میگذرد. نمیخواهم خبر بخوانم. نمیخواهم مجله و روزنامه بخوانم. نمیخواهم بدانم قیمت دلار و طلا و سکه و ماست و نان چقدر شده. نمیخواهم مقالههایم را بنویسم. نمیخواهم کلاس زبان بروم. نمیخواهم دنبال اپلای و فلان باشم. نمیخواهم به دکترا فکر کنم. چرا نمیگذارید چند روزی آدم با خودش خلوت کند؟
آوای رود
زمانی فکر میکردم موسیقی رود چه میتواند باشد. آهنگی که از صدای رود بگوید، از سرزندگیش، از نشاطش، از شکوهش، از زلالیش، از تلاشش برای رسیدن. این موسیقی، گوهر یکتای رود را نشانه میرود و حقیقت زندگیاش را در همآوایی نتها و به کمال نشان میدهد. کنشهای خیالانگیز رود، ماهرانه در این آوا، نقش بسته است. و چه زیبا، بارقهای از نشاط رود را در جانِ شنونده میدمد.
* «River» از موسیقی متن فیلم درخت زندگی. برای شنیدن نیاز به ف...شکن دارید.
زیستجهانِ مالیک
برای دومین بار درخت زندگی را دیدم. این بار بیتوجه به محتوا و محو جذابیتهای بصریاش. جادوییست در خلق تصاویر. نماها، معجزههای کوچک و بزرگاند. معجزتی شگفتاند.
سبکی تحملناپذیر هستی
نزدیک یلدا بود. من زخم یک حسادت کور را خورده بودم و در مقابلش تنها به سکوتی بسنده کردم. با این همه درونم آشوبی بود. حسادت کور میکند آدم را. آدمهای حسود همیشه عبوساند، با خودشان، با اطرافیانشان. فکر کرده بودم در وجود همه ما حسادت هست، کم و زیاد. اما حسادتهای من هیچ وقت زخمزننده و قاتل نبوده. یلدا بود و اتفاقی کوچک و خوشایند، اندوه زخم را برایم کمرنگ کرد. نشسته بودم کنار شمع و دانههای قرمز و درخشان انار و آینهی یادگاری دوستی و عود و کتاب حافظ. فکر کردم در دنیا اینقدر خوبی هست که به همه میرسد، پس چه جای حسادت. سبک شده بودم. و فکر کردم یک روزی مینویسم: یلدا شبی بود که کسی در گوشم خواند دنیا پر از خوبی نهفته است و همه از این خوبی و شادی سهم میبرند؛ پس چه جای حسادت. سبک بودم.
*عنوان نام کتاب میلان کوندرا.
خوشبختیهای کوچک زندگی – 7
شب باشد،
صدای جیرجیرک باشد،
و آسمان کویر.