.
در چشمان توست،
دلدادگی جهان.
دنیای نامها ـ 7
تکرارش با صدای آرام و آهسته، نو میکند آدم را: «یوحنا». با قامتی بلند و تضاد خوشایندیْ سرشار از گرمای «ی» و خنکای «ح». انگار کن عاشقی که به چشمان پاک معشوقش خیره شده و تکرار میکند:
یوحنا،
یوحنا،
متبرک باد نام تو،
متبرک باد نام تو.
+ دنیای نامها ـ 6
سکوت
گلویم
رسوبِ کلمههایِ مانده
لحظههایی که سرودیم و فرسودیم
از صبح که این ترانه را شنیدهام حالم بد است و اشکهایم بیاختیار شدهاند. یاد تمام فریادها، دلواپسیها، فرار، خون وخشم و اشکهای آن روزها ذره ذره در من زنده میشود. یاد آدمهایی که دیگر نیستند، یاد آدمهایی که گوشهی چاردیواری دنیایمان گیر افتادهاند. یاد روزهای ملال، روزهایی که همه در شوک بودیم، روزهایی که بیمحابا گریستیم و تنها اشکها تسلایمان بود. یاد لحظههایی که واژهها در آن گم بود، غم بود، حقارت بود و مرگی که در تمام کوچه پس کوچههای شهر، سایه به سایهیمان پرسه میزد. یاد زمانی که هراسان بودیم و تنها با چشمها با یکدیگر سخن میگفتیم. حالم بد است و میخواهم از فردا دوربین به دست بگیرم و تمام خاطرههای فرسوده و گم شده در کوچههای شهرمان را زنده کنم.
در میانهی ماندن و رفتن
حال این روزهایم، حالِ مینای کنعان است. همانقدر وابستگی، همانقدر دل کندن، همانقدر دور و غریب، همانقدر آشنا، همانقدر بلاتکلیف و پا در هوا، بلاتکلیف و پا در هوا، بلاتکلیف و پا در هوا.
اشارتهای تنهایی – 4
به پیرمرد پول میدهم. او نمیخواهد.
خسته است هلیا، فقیر نیست.
خستگی، قدمها را کوتاه میکند، کوتاهتر میکند.
«بار دیگر شهری که دوست میداشتم، نادر ابراهیمی»
هر دوست داشتن، آغاز شوریست معجزهآسا. شوری که زندگی را و احساس را دگرگون میکند اما در نهایت به غم ختم میشود. ایمان ِبه دوست داشتن و تداوم آن، تنها به شعری زیبا میماند و بس. و غمی که از پی دوست داشتن آغاز میشود، با پیچ و خم دردناکش آدم را از پا میاندازد. آدمی که دیگر به دنبال دوست داشتن نیست، او خسته است؛ و این خستگی قدمهایش را کوتاه میکند، کوتاهتر میکند.
دیگر نمیخواهم هیچ دیگریای در زندگیم زاده شود. دیگر نمیخواهم کسی را دوست بدارم.
+ 3
ناکجاآباد
در فیلم آینهی تارکوفسکی، صحنهایست که در آن ماریایِ هراسان برای فرار از استرس و تنش کاریش به خانه برمیگردد و به زیر دوش آب میرود. آب او را به آرامش میرساند، اما هنوز دقایقی نگذشته که آب کم، کمتر و قطع میشود. ماریا با خندهای از روی ناتوانی، به دیوار تکیه میدهد و این استیصال او را به گریه میاندازد. صحنه کات میخورد به خانهای در طبیعتی زیبا که در حال سوختن است. در سعادتآباد نیز، آدمها با شکلهای مختلفی از تنش در رابطهشان وارد مهمانی میشوند. یاسی میخواهد در این جشن به همسرش بگوید حامله است. قرار است ساعاتی در کنار هم خوش باشند ـ و به آرامش برسند. اما گویی تنش روابط بر این آرامش ناپیدا غلبه میکند و هر کدام مستاصل به گوشهی تنهایی خود پناه میبرند و میگریند: آیندهای خوش در راه نیست، آنچه که از آینده رابطه دیده میشود تصویر همان خانهایست که در دشتی سرسبز میسوزد.
آدمهای سعادتآباد، هر کدام با میزانی از آگاهی وارد رابطهای شدهاند که اگرچه از آیندهش بیاطلاع بودهاند اما آن را با علم به داشتن جایگاهی مستقل، مشروع و شناخته شده برای همگان به دست آوردهاند. آنچه که از زوایای فیلم درمییابیم این است که روابط سامانیافته با کلمات، حرفها، اعمال و رفتار آدمهایش پیچیده شده و تخریب میشود. تا آنجا که ادامه رابطه برایشان دشوار شده و میخواهند به تندباد رابطهشان پایان دهند. بهرام و تهمینه تصمیم میگیرند مدتی جدا از یکدیگر زندگی کنند، زندگی یاسی و حمید همچون آینه شکستهای ادامه مییابد و لاله که در بیخبری علی جنیناش را سقط کرده، کتک میخورد. اما در میان آدمها و رابطههای سعادتآباد، آدمی هست کمرنگ و به حاشیه رانده شده که جنس رابطهش را به شکلی دگرگون با بقیه انتخاب کرده است. رابطه او با آلودگی رابطهای دیگر شکل گرفته است. اگر یاسی زندگیش را با امیدی دوچندان آغاز کرده و حالا آینه زندگیش شکسته و خود را، زندگیش را، کودک و همسرش را در آینه شکسته میبیند و با این حال مینشیند روبهروی همان آینه شکسته و آرایش میکند، پرستار بچه رابطهش را از همین آینه شکسته شروع کرده. پرستار بچه آگاهانه وارد رابطهای پرتشنج شده و میداند جایگاه مستقل و مشروعی نخواهد داشت.
در فیلم، جهانبینی پرستار آشکار نمیشود، اما نشانههایی که به نمایش درمیآیند ترجمانی از وضعیت و جایگاه او در زندگیست: زندگی پرستار، دچار آشفتگیست. او با جایگاهی که برای خودش ساخته و انتخاب کرده، اجازه میدهد دیگران به شکل تحقیرآمیزی شخصیت و زندگیش را به آشوبی پنهان بکشند. او در خانه حمید جایگاهی دون دارد: «پرستار بچه» است و نه حتا «معلم» بچه. حمید با حالتی از اشمئزاز ـ به شکلی موذیانه ـ به یاسی میگوید از پرستار بچه خوشش نمیآید و بهتر است که به دنبال شخصی دیگر باشند. و بعد با دروغی روانه خانه پرستار میشود. دروغ حکایت از رابطهای پنهانی و تنشزا خواهد داشت، پرستار میداند که اگر رابطه پنهانیش آشکار شود یکی از محکومان خواهد بود و با این حال او این را «انتخاب» کرده است. حمید با حالتی از مستی بسیار به خانه پرستار میرسد؛ چه عاشقیست که راضی میشود دقایق دیدار و لذت حضور معشوقش در لحظات مستی خلاصه شود؟ نمای دیگری از اشمئزاز در رابطه، آنجاییست که حمید از پرخوری زیاد دچار تهوع میشود و در خانه پرستار استفراغ میکند. نقطه آخر امید پرستار، هدیه تولد حمید است. حمید دستپاچه دخترکش را به آغوش میکشد و هدیه را فراموش میکند. و بعد که هدیه را به او میرساند، میگوید که آن را بعدا باز میکند. پرستار بچه، در فیلم هیچ نامی ندارد. او محکوم است به فراموشی، فراموشیای که خود نقش بزرگی در آن داشته است. سعادتآباد برای او ناکجاآبادیست جزیرهوار بر روی آبهای متلاطم و گرفتار موجهای ناآرام. گویی او به درون یک تناقض آشکار پرتاب شده است: جدایی، ابتدا و انتهای سرانجام اوست. او، همان زنی است که برای فرار از تنشهای زندگی و برای تمدد اعصابش به زیر دوش میرود ـ رابطهای را انتخاب میکند، اما میداند که حمام در حال تخریب است و با این حال در زیر آوارش میماند؛ خانهی او نیز در حال سوختن است.
خوشبختیهای کوچک زندگی – 6
در تمام سالهایی که شاغل شدهام، همیشه بخشی از ذهنم در محل کار، درگیر خانمهای همکارم بوده. همیشه تا جایی که ممکن بوده، تلاش کردهام دچار انفعال نشوند. تلاش کردهام ادامه تحصیل بدهند، تلاش کردهام حرف بزنند، جلوی زور بایستند و از حقشان دفاع کنند، خود را ضعیف نشان ندهند، با اطمینان ایدههایشان را مطرح کنند، با اطمینان حرف بزنند و کم نیاورند، ورزش بروند، کتاب بخوانند، فیلم ببینند، به همدیگر کمک کنند، اگر میخواهند ازدواج کنند گرفتار احساسات نشوند، حق طلاق بگیرند و... . حالا نه اینکه خودم توانستهام همیشه جلوی زور بایستم، نه. یکوقتهایی هم خودم حرفهایم را خوردهام و گاهی حقم را خوردهاند. یکوقتهایی هم آدم بد ماجرا شدهام، چند بار برای این کارها، جایگاه شغلیم را از دست دادهام.
حالا کسی هست که آنسوی من مینشیند و من با تمام وجودم حواسم به اوست. زمانی که برای یادگیری میگذارد و اهمیتی که به یادگیری میدهد، سوای کاریست که باید انجام دهد و این تحسینبرانگیز است. اینکه او نیز بخشی از ذهنش درگیر کمک به دیگران است، به دوستش اهمیت میدهد و اگر موقعیت کار خوبی باشد او را به جلو میفرستد و... . خوشحالم، بخشی از این انرژی مثبت مضاعفی که این روزها یافتهام از شادیِ وجود دختریست که مشتاق دانستن است. حسی که در او یافتهام، شوقی در من ایجاد میکند که وصفناپذیر است.
من
آدمی را از چشیدن و بوییدن قهوه و نسکافه منع میکنند و این آغاز دیوانگیست.
آوا - 4
این روزها کسی هست در نزدیکیم که صدایش خش دارد، یک صدای خط خطی و گاهی مثل سمباده. یک وقتهایی این خطها آنقدر زیاد میشود که انرژی مثبتم را متلاشی میکند و به حس و حالم زخم میزند.
+ 3