شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




جنون

بعضی شب‌ها که روی پهلوی راست می‌خوابم، یاد هوای گرگ و میشی می‌افتم که با نور چراغ‌ آمبولانسْ رنگی شده بود و خوابم را پرانده بود. صبح‌ش پدرم از قتل زن جوان همسایه گفت. صدای نوزاد چند روزه در گوش‌م پیچید. یک وقت‌هایی فکر می‌کنم اگر این چهار دیوار تا خانه‌ی کناری نبود، حتمن آن شبی که مرد بالای سر زن رفت و سرش را با چاقو برید می‌دیدم. به پهلوی راست که می‌خوابم، صدای نوزاد چند روزه گوش‌م را پر می‌کند. خون می‌بینم. دیوانه می‌شوم.

اشارت‌های تنهایی – 3

تنهایی از ویژگی‌های بزرگسالی نیست. زمانی که انسان به مبارزه با دیگران یا با چیزها می‌پردازد، در کارش غرق می‌شود و خود را در خلاقیت‌ش یا در ساختن اشیا، اندیشه‌ها و نهادها به فراموشی می‌سپارد. آگاهی شخصی او با آگاهی شخصی دیگران یکی می‌شود: زمان معنا و هدف پیدا می‌کند و بدین‌ترتیب بدل به تاریخ می‌شود، شرحی می‌شود با معنا و زنده که گذشته‌ای و آینده‌ای دارد. یگانگی ما، عملا از میان نرفته است بلکه فقط کم‌رنگ‌تر شده است و به معنایی «نجات یافته» است. هستی شخصی ما در تاریخ مشارکت می‌جوید که به تعبیر الیوت بدل به «طرحی از لحظه‌های بی‌زمان» می‌شود. بنابراین انسان بالغی که طی دوره‌های خلاق و بارآور حیات خود مبتلا به بیماری تنهایی است، استثنا به شمار می‌آید. این نوع انسان‌های تنها امروزه تعدادشان زیاد است و این نشان می‌دهد بیماری ما تا چه حد وخیم است. در دوره کار جمعی، آواز جمعی، تفریحات جمعی، انسان از همیشه تنهاتر است. انسان عصر جدید هرگز به آنچه می‌‌کند به تمامی دل نمی‌سپارد. بخشی از او ـ عمیق‌ترین بخش او ـ همواره برکنار و هوشیار است.

«دیالکتیک تنهایی، اوکتاویو پاز، ترجمه خشایار دیهیمی، انتشارات لوح فکر»

+ 2

.

کسی را دوست داری، اما می‌خواهی از او جدا شوی. این یکی از فرسوده‌ترین دوست‌داشتن‌هایی‌ست که آدمی تجربه می‌کند: دوست داشتنِ کسی که قرار است دیگر نباشد. حسی که هیچ‌وقت از بین نمی‌رود، بی‌گمان شخص را ذره ذره نابود می‌کند.

وطنم، ای شکوه پابرجا

از روزهای پر از افسردگی و ملال و غم و ترس هشتاد و هشت گذشته‌، روزهایی که در آن بسیار گریستم و گریستیم. پس از آن، اشک‌ها جای‌شان را به حسی از نگرانی وافر برای مردم و جامعه‌ داد. امروز، در تاکسی ترانه‌ای شنیدم که تا اعماق وجودم را سوزاند. گوشه‌ای در سرما نشستم و جلوی همه‌ی رهگذران، برای وطن‌م گریستم.

+ عنوان بخشی از ترانه است.

سکته‌ی تصویر

یه حبه قند، فضای شلوغی دارد. فیلم با انبوهی از بازیگر، دیالوگ، کلمه، خنده و شادی شروع می‌شود و ادامه می‌یابد. در این میان مرگی هم اتفاق می‌افتد و تمام شادی‌ها به غم تبدیل می‌شود. اما آیا این فضای شلوغ، با مرگ تبدیل به سکون می‌شود؟ برای من، نه. مرگ هم نمی‌تواند به شلوغی و سر و صدای فیلم پایان دهد. ورود قاسم هم فضا را آرام نمی‌کند. تنها و تنها زمانی که قاسم، زبان می‌گشاید و با لکنتِ اندک‌ش سخن می‌گوید؛ سکون اتفاق می‌افتد. لکنت، همان مخاطره‌ی اندیشیدن و بیان آن است؛ پس همان‌جا می‌توانم کمی آرام شوم و بر اتفاقاتی که گذشته و در پی‌اش می‌آید، تامل کنم. این‌گونه، لکنت، گریز ِبه تفکر می‌شود.

اشارت‌های تنهایی - 2

همیشه خوب بودن (به معنای انجام افعالی برای بهتر کردن زندگی دیگران، همراهی، مهربانی و ...) و در دسترس بودن، حصاری‌ست که فاعل ناخودآگاه به دور خود می‌کشد. غافل از آن‌که، قید «همیشگی» او را زندانی کرده و به جایگاهی بی‌ارزش می‌کشاند. فعلی که در آن مداومت ورزد، قطعا او را کم‌رنگ و محو می‌کند؛ «قید»ی که شخص «خود» را نادیده می‌گیرد و این حماقت محض است. همیشه خوب نباشید، همیشه در دسترس نباشید: «همیشگی» نباشید.

+ 1

تغییر نگرش به طلاق

در میان اطرافیانم، آن‌هایی که هم‌سن و سال‌های خودم هستند و ازدواج کرده‌اند، حدود هشتاد درصدشان یا طلاق گرفته‌اند، یا در حال طی مراحل‌ش هستند و یا دارند به گزینه طلاق فکر می‌کنند. خانواده اکثرشان هم به نوعی فرزند را همراهی و حمایت کرده‌اند. خانواده‌هایی که سال‌ها پیش وقتی می‌شنیدند کسی طلاق گرفته جوری لب‌شان را می‌گزیدند که انگار فعل حرامی رخ داده است. البته گاهی مقاومت هم در میان‌شان بوده، اما در نهایت انتخاب را به عهده فرزند گذاشته‌اند. من این تغییر نگرش به طلاق را، سوای اثرات مثبت و منفی که هم ازدواج و هم طلاق دارد، به فال نیک می‌گیرم. طلاق، نه به عنوان یک «معضل» بلکه به عنوان یک «راه‌حل».

آغاز و ختم ماجرا، لمس تماشای تو بود

کسی در زندگی‌ت پررنگ و برجسته می‌شود، کسی که دوست‌ش داری: یک دیگری در جایگاه معشوق. دلتنگ‌ش می‌شوی و بخش زیادی از ذهن‌ت، زندگی‌ت، احساس‌ت و مهرت را به او می‌بخشی. از هر کلامی برای ستایش او استفاده می‌کنی حتا با همین کلمات روزمره‌ی دلتنگم، کجا می‌روی*. تلاش می‌کنی او در بهترین شرایط عاطفی و بهترین وضعیت اجتماعی، فرهنگی و ... باشد: موقع خرید و پرسه‌زنی در مغازه‌های مختلف سمت دیگر حواست به اویی‌ست که دوستش داری؛ چه لباس‌هایی برایش بخرم که او شیک‌تر و خوش‌‌پوش‌تر شود؟ به او کمک می‌کنی که در شغل‌ش پیشرفت کند. موقع بیماری یا غم و افسردگی‌ش، بخشی از وقت‌ت وقف او می‌شود تا از آن وضعیت خلاص شود. با خودت فکر می‌کنی چه غذاهایی دوست دارد، که برایش تهیه کنی و... . «می‌خواهی» دیگری بهترین باشد، می‌خواهی «دیگری» احساس خوش‌بختی کند. در تمام این اعمال، سویه‌ی‌ پنهانی‌ست به نام خودخواهی: خواسته درونی عاشق این بوده که شادی، راحتی و آسایش معشوق را ببیند، تا شادیِ خودش افزون‌تر شود. درکِ شادی مضاعفِ عاشق را بارت از رویسبروک نقل می‌کند: «حال، همه‌ی خوشی‌های روی زمین را در نظر گرفته، همه را در قالب یک خوشی واحد درآمیخته، و آن را به یک فرد واحد ارزانی کنید ـ این همه در قبال این خوشی‌ای که من از آن حرف می‌زنم هیچ است**».
این خودخواهی، نوعی اشتیاق عاشق به معشوق است: عاشق از معشوق توقع همان خواست‌ها و اعمالی که خود پیش از این انجام داده است را ندارد. این همان خواستی‌ست که عاشق را به غلیان درمی‌آورد. این لذتی‌ست که عاشق از لذتِ معشوق می‌برد. این همان عشق و دوست داشتن احترام‌برانگیز است که مادری به فرزندش می‌گوید: او «از من آزاد است. که از من دِینی به گردن او نیست... می‌خواهم بنشینم و ساعت‌ها برایش بگویم که من بهشت را زیر پای خودم نمی‌بینم، و همه‌ی عشقی که به پای او می‌ریزم را برای کیف کردن خودم می‌ریزم».


* برای ستایش تو،
همین کلمات روزمره کافی‌ست
همین که کجا می‌روی، دلتنگم
برای ستایش تو
همین گل و سنگ‌ریزه کافی‌ست
تا از تو بتی بسازم
«شمس لنگرودی»
** بارت، رولان (1383)، سخن عاشق، ترجمه پیام یزدانجو. تهران: نشر مرکز.
+ عنوان بخشی از شعر افشین یداللهی و آهنگ تیتراژ مدار صفر درجه است.

تو مشغول مردن‌ات بودی

مارشال برمن، در کتاب تجربه مدرنیته‌اش، آنجا که می‌خواهد به زندگی و خلق و خوی مدرن و تردیدها و گردبادهای اجتماعی قرن نوزدهم اشاره کند، گذری دارد به رمان روسو. «سن پرو»، قهرمان جوان رمان روسو، «الوئیز نو» است که در نامه‌ای برای معشوقه‌اش از زندگی در کلان‌شهر به مثابه «نزاع دایمی گروه‌ها و فرقه‌ها، و جزر و مد بی‌وقفه پیش‌داوری‌ها و عقاید متخاصم» یاد می‌کند. «همگان پیوسته گفتار و کردار خویش را نقض می‌کنند» و «همه چیز گنگ و مهمل است، اما هیچ‌چیز تکان‌دهنده نیست، زیرا همگان به همه چیز عادت کرده‌اند». این جهانی است که در آن «خوب، بد، زیبا، زشت، حقیقت و فضیلت صرفا موجودیتی محلی و محدود دارند». شمار کثیری از تجارب نو به آدمی عرضه می‌شود؛ ولی هر آن‌کس که بخواهد از آن بهره برد «باید بتواند به راحتی اصول عقاید خویش را هم‌پای مخاطبانش عوض کند، و در هر گام روحیه خویش را با شرایط موجود وفق دهد». سن پرو، به جذابیت‌های کلان‌شهر اشاره می‌کند اما تاکید می‌کند که از میان این‌همه «حتی یکی نیست که دلم را اسیر خود سازد، و با این حال مجموعه آن‌ها به روی هم احساساتم را چنان تحریک می‌کند که از یاد می‌برم چه هستم و به که تعلق دارم» (برمن، 1389: 18).
این بازگویی، نمایی از جهان مدرن ماست. تلاطم پرو را می‌توان در تلاطم و مستی و گیجی آدمیان «درباره الی» دید. درباره الی به تماشاگر می‌گوید: به دنیای پر از تنش خوش آمدید. گویی تصاویری ساختگی در تصاویر واقعی جهان مایند، اما چنان تاثیرگذار و واقعی که خودِ خودِ زندگی ماست. اینجا تصاویر به عمل درمی‌آید، رنگ واقعیت به خود می‌گیرد و در آن حتی چیزهای دروغین نیز به خود دروغ می‌گویند. فیلم، مبانی فکری، شیوه‏های دیدن و از این رهگذر روش‏های بودن انسان مدرن را آشکار می‌سازد. انسانی که مبهم است، دچار شک می‌شود و پا را از مرزهای اخلاقی و انسانی هم فراتر می‌گذارد: انسانی که در حال زوال است.
در فیلم «درباره الی»، میزانسن‌های شلوغ و پشتِ هم در تعارض با هرگونه درنگ برای مکاشفه و جست‌وجوی حقیقت است. اصلا حقیقت، در این روزگار به چه کار می‌آید وقتی مرزها و پیوند میان آدمیان مدرن مدام در حال گسست و بازسازی است، وقتی آدم‌ها مدام در میان غم و شادی روزگارشان دست و پا می‌زنند و هیچ چیزی نیست که آن‌ها را به رهایی برساند. در الی، دقایق زیادی از ابتدای فیلم صرف سر و صداها، خنده و شادی، رقص و پایکوبی و پانتومیم‌های از روی سرخوشی می‌شود. اما مرز مشخصی هم میان غم و شادی‌شان نیست. زیرا این خاصیت زندگی مدرن است که همه در گیجی مدام به سر برند. نیچه این هیاهوی زندگی را به مرگ متصل می‌کند: «زیستن در این کوچه ـ پس‌کوچه‌ها، نیازها، و سر و صداها به من شادی غم‌آلودی می‌بخشد: هرچه هم لذت و بی‌قراری، و میل، چه همه زندگانی پر از تشنگی و مستی زندگی هر دم چهره می‌نماید. با این همه تمامی این هیاهوگران، زندگان و تشنگان زندگی را چه خاموشی‌ای فرا خواهد گرفت. سایه آن در پس پشت یکایک، همچون همسفر تیره‌گون‌اش، هم‌اکنون ایستاده است» (نیچه، 1384: 142). مگر درباره الی، و زندگی واقعی انسان مدرن پر از دل‌آشوبه مرگ نیست و مگر او در پسِ شوک‌های فراوان بیماری و مرگ، هراسان به دنبال زندگی و ادامه‌ی آن نیست؟ واقعیت این است که مرگ الی، آنقدرها هم تکان‌دهنده نیست. همه‌چیز به سرعت به حال عادی خود برمی‌گردد. آدم‌ها کنار ساحل هستند و تلاش می‌کنند تا ماشینی را که در شن‌ها فرو رفته، بیرون بکشند. آن‌ها در روزمرگی عمیق مدرن گرفتار شده‌اند. گویی اتفاقی رخ نداده و مرگ هم، آرام در گوشه‌ای به خواب رفته است. فراموشی، انسان مدرن را در خود فرو می‌برد.
در این میان، هم تماشاگر درباره الی و هم مایی که در متن زندگی مدرن روزگار می‌گذرانیم، همچنان مردد و متزلزل مانده‌ایم. گویی این داستان تلخ زندگی ما آدمیان جهان مدرن است که «استرند» می‌گوید:
«هیچ چیز جلودارت نبود
نه لحظه‌های خوش، نه آرامش، نه دریای مواج
تو مشغول مردن‌ات بودی»


• استرند، مارک (1387)، تو مشغول مردن‌ات بودی (گزیده‌ای از شعر و عکس جهان)، ترجمه محمدرضا فرزاد، تهران: حرفه هنرمند، چاپ دوم.
• برمن، مارشال (1389)، تجربه مدرنیته، ترجمه مراد فرهادپور. تهران: طرح نو.
• نیچه، فردریش (1384)، چنین گفت زرتشت، ترجمه داریوش آشوری. ارغنون، بهار و تابستان، شماره 26 و 27.

.

دختر سال‌های آخر دهه‌ی سوم زندگی‌اش را می‌گذراند. یک‌زمانی تصمیم گرفته ازدواج کند، آگاهانه خواسته و برای انتخاب‌ش هم مبارزه کرده. طرف رابطه‌ش را هم آگاهانه انتخاب کرده و حالا به غایت هم‌دیگر را دوست دارند. یک‌زمانی هم خواسته مادر شود. هر دو تصمیم گرفتند و شرایط‌ش را هم مهیا کرده‌اند. درست در روزهایی که مدام استفراغ می‌کرده و حدس می‌زده که حامله باشد و هر دو شاد بودند، استفراغ‌ها زیاد و زیادتر می‌شود. تشخیص دکترها سرطان معده بوده و هفته‌ی دیگر باید زیر تیغ جراحی برود. می‌دانم که او رفتنی‌ست. ناامیدم. خودش به غایت امیدوار است. می‌خواهد مادر شود.