شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




ملال

از محل کار که بیرون می‌آیم و با تاریکی هوا مواجه می‌شوم، غم بزرگی چشمانم‌ را می‌گیرد. گویی بخشی از زنده‌گی‌م را که می‌توانست صرف دوست‌داشتنی‌ها شود، از دست داده‌ام. حساب می‌کنم امروز چند ساعت از عمرم را فروخته‌ام؛ ساعت‌هایی که به تاریکی و خستگی ختم می‌شوند.

خوشبختی‌های کوچک زندگی – 5

ابتدای خیابان بهار، مغازه‌ای‌ست با نام «اگنس». این هماهنگیِ ناخودآگاه، به وجدم می‌آورد و سرشار از ذوق کودکانه‌ای می‌شوم.

.

آمدن
و به انتظار رفتن
ماندن


«علیرضا روشن، کتاب نیست، نشر آموت»

غیاب کلمه

آدم کلمه‌بازی که باشی، دلت هم نمی‌خواهد ماه‌های زندگی‌ات با نام‌های زیبای فروردین، اردیبهشت، شهریور، مهر، دی و... به کلمات دیگری هم‌چون ژانویه، فوریه، جولای، سپتامبر، اکتبر و... تغییر کند. به کلماتی عبوس، سرد، مات، بی‌احساس و بی هیچ فریبندگی.

طرد خود

هر روز که می‌گذرد، فاصله‌ام از خانواده بیشتر می‌شود. دور شده‌ام، کم صحبت می‌کنم و کم می‌بینم‌شان. در روزگاری که دیگر مریم نیست، دختری شده‌ام که هر روز با خودش بیشتر و بیشتر حرف می‌زند. گاهی اتفاقات روز را برای خودم با صدای بلند باز تعریف می‌کنم، حرف‌هایی که زده‌ام، جاهایی که رفته‌ام، هیجان‌هایی که بوده، لبخندها و اشک‌ها را ـ این همان دیوانه‌ای نبود که در خیابان راه می‌رفت و با صدای بلند حرف می‌زد و همگان او را به سخره می‌گرفتند؟ بعد از پایان حرف‌هایم، منتظر صدایی هستم که تاییدم کند، نقدم کند، نهی‌ام کند، بخندد، دستی به سرم بکشد، راهنمایی‌ام کند و از پادرهوایی‌ها بیرونم بکشد. صدایی که نیست. انگار دارم در چاهی عمیق و تیره فرو می‌روم. صدایم به دیواره‌ها می‌خورد، در چاه می‌پیچد و به خودم بازمی‌گردد. تنهایی غریبی‌ست. تنهایی عمیق با هم‌آوایی این نت‌ها.

خوشبختی‌های کوچک زندگی – 4

بوی قهوه‌ی پیچیده در پیاده‌رویِ خیابان جمهوری، که رهگذران، سنگ‌فرش‌ها و خانه‌های قدیمی را بی‌قرار می‌کند.

دست‌پاچگی

پاییز دل‌انگیزی‌ست با برگ‌های رنگارنگِ شاد که لبخند می‌زنند. سرمای آزاردهنده‌ای نیست،. مهر و لبخند دوستانِ جان هست با دم‌نوش بهارنارنج عصرگاهی و چای دلچسب دارچینی که بخار اندکش کمی هوا را غافلگیر می‌کند. و پیاده‌روی‌هایِ نرم نرم برای ثبت نازک‌دلی‌های شهر. و صدایی که مدام فریاد می‌زند باید از این‌همه زیبایی و مهر لذت ببرم و قدرش را بدانم، شاید پاییز سال دیگر اینجا نباشم و نبینم‌شان.

بی‌تفاوتی

دوست داشتن را که کم می‌آورم، می‌نشینم به تماشای فیلم‌ها. تا زندگی دیگران را وقتی که در عشق چرخ می‌زنند، بنگرم. تا لذت‌شان را لمس کنم. اما بی‌درنگ در جریانی از منطق‌ و پارادوکس‌های عقلی/احساسی گرفتار می‌شوم. لذت دوست داشتن، کم‌ کم جویده می‌شود، خرد می‌شود و به تلی از پوشالِ بی‌ارزش تبدیل می‌شود. حالا برای سومین بار «کنعان» را دیده‌ام، عاشق «مرتضی» شده‌ام. جریان منطق گذر می‌کند: چطور او می‌تواند اینقدر عاشق باشد؟ فیلم را متوقف می‌کنم: هیچ فردی اینگونه عاشق یافت نمی‌شود. لذت دوست داشتن‌م در نیمه متوقف می‌شود.

...

در من، موجودی‌ست که گوشه‌ای در خودش مچاله شده و مدام سیگار می‌کشد.

تصویر ِ شهرـ 4

در این شهر شلوغ، جاده‌‌ای است که کمی به آن جفا کرده‌ایم. بارها و بارها از آن گذشته‌ایم و قدرت حیات‌بخش‌ش را فراموش کرده‌ایم. اتوبان مدرس اگر نبود، بی‌شک تهران چیزی کم داشت. در هر گذر از اتوبان، صورت ثابتی به فرد القا نمی‌شود. فضایی‌ست که مدام خلق می‌شود و نیروی تازه‌ای به جان عابران می‌بخشد. خُنُکای فضای سبزش، هیجان را، حس را و لذت را بیدار می‌کند. همان‌جاست که تمام دوست‌داشتن‌ها و عاشقانه‌ها به جان‌ت می‌ریزد. کیست که در گرمای نیم‌روز تابستانی به آنجا سرک نکشد و با هوای آزادِ معطر و خنک‌ش از خود بی‌خود نشود. اتوبان مدرس، به‌سان یک صحنه ماندگار از فیلم است. آنجا که به احترام قهرمان داستان می‌ایستی و دیگر پایت به رفتن نمی‌رود.


تصویر ِ شهرـ 3

بعدنوشت: نشانه‌ی عزیز هم متنی از اتوبان مدرس نوشته؛ بزرگراه مدرس - شمال به جنوب