شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




خوشبختی‌های کوچک زندگی – 3

پنج لقمه نان و پنیر و گردو درست می‌کنم و صبح زود از خانه بیرون می‌زنم تا عصر. به نقطه نقطه‌ی شهرم به چشم جای دیدنی و زیبا می‌نگرم. انگار که پیک‌نیک رفته باشم. به شمال و جنوب و شرق شهر سرک می‌کشم. هر جا که حس خوبی باشد می‌نشینم، لقمه‌هایم را می‌خورم و به آدم‌های عبوری لبخند می‌زنم. دوربین‌م هم کنارم هست و موسیقی سرخوشی‌بخش. خوش می‌گذرد.

دنیای نام‌ها ـ 6

یکی از آن نام‌هایی که چهره‌اش از کودکی در خیالم نقش بسته شده، «سارا»ست: نامی به کمال که شنونده را افسون می‌کند. تکرار مکرر این نام چنان ظرافت‌مندانه تو را به زیبایی می‌رساند که متعجب می‌شوی. مثل وقتی که مه باشد و خنکای‌ش به وجدت آورد. مثل وقتی که بوی خوش عطر مدهوش‌ت کند. سارا، از زیبایی ذاتی، هنرمندانه و ناب بهره می‌برد: چهره‌ای که با هنرمندی تمام تراشیده شده و صیقل خورده، دستانی ظریف، موهایی لطیف و به غایت بلند، با قدی بلند و تناسب اندامی خیره‌کننده، با بوی خوش سکرآور، با صدایی که آرامش می‌بخشد. سارایی که این ویژگی‌ها را نداشته باشد، بی‌شک به اشتباه به چنین نامی آراسته شده. سارا، نام زیبارویان است.


+ دنیای نام‌ها- 5

خوشبختی‌های کوچک زندگی – 2

شب‌های تهران

اشارت‌های تنهایی - 1

روزگار كنسرت رفتن‌هايِ تنهايي فرا رسيده. شوقي كه نمي‌توان آن را با «ديگري» تقسيم‌ كرد، چقدر می‌تواند لذت‌بخش باشد؟

گم‌بودن

انسان‌های متفکر، همیشه یک‌شکل و یک‌جور نیستند. همیشه آن‌ها را پشت میزهای دانشگاه، تریبون سخنرانی، پشت میزهای کافه و غرق در دود سیگار و با چندین همراه، و یا فرو رفته در کتاب و کاغذهای انبوه نمی‌بینی. یک‌وقت‌هایی به شکل انسان‌های معمولی درمی‌آیند؛ آنقدر معمولی که حتا نگاه‌شان هم نمی‌کنی. یک وقت‌هایی لباس پاره‌ای بر تن دارند و کنار خیابان و جوی آبی نشسته‌اند و متفکرانه مردم را نگاه می‌کنند. یک وقت‌هایی وسط مزرعه و آغشته به خاک‌ نشسته‌اند، چای می‌نوشند و با طمانینه به اطراف‌شان می‌نگرند. یک وقت‌هایی ممکن است به جلدِ یک مترسک هم بروند.

نمونه آن‌ها چوپانِ «ستاره‌ساز» با آن لباس‌های مندرس‌ و کلاه خاص‌ش است که وقتی روبه‌روی دوربین می‌نشیند با چنان تاملی صورت‌ش را به اطراف می‌گرداند که بیننده فکر می‌کند پشت این حرکت‌های آهسته و متفکرانه چیست. چرا او متفاوت با بقیه نیم‌رخ چپ و راست‌ش را نشان می‌دهد. و وقتی می‌خواهد جملاتی درباره شغل‌ش بگوید مثل یک سخنران ماهر، کلمات‌ش را با همان تامل و طمانینه بیان می‌کند:
«بهترین چیز چوپانی اینه که می‌تونی با ستاره‌ها استدلال کنی. شهری‌ها اصلا ستاره‌ها را نمی‌بینند؛ ولی چوپان‌های روستایی، چرا. بعضی وقت‌ها به ستاره‌ها نگاه می‌کنم و راهم را پیدا می‌کنم. فکر می‌کنم، آیا واقعا جهان وجود داره؟ فکر نمی‌کنم دنیایی وجود داشته باشه، همه‌اش الکیه. مثلا وقتی‌که به یک خرگوش مرده نگاه می‌کنم، مثل اینکه زنده‌ست. چشمان‌ش بازه و به من نگاه می‌کنه. درست مثل وقتی که دارم به یک عکس نگاه می‌کنم. یک‌بار یک عکس دیدم و هر جایی که می‌رفتم، اون عکس همیشه به من نگاه می‌کرد».
جملات‌ش با همراهی این موسیقی جان بیشتری می‌گیرد. او یک فیلسوف است. فیلسوفی که به اشتباه چوپان شده، چوپانی با دندان‌های به غایت زرد.

پسرها گریه نمی‌کنند

به دوستم که در سی و چند سالگی تغییر جنسیت داده، نگاه می‌کنم و فکری می‌شوم که کمی دیر نیست برای این تغییر؟ اگر وضعیت اجتماعی و اقتصادی فراهم بود باید در همان 19-18 سالگی عمل جراحی‌اش را انجام می‌داد. حالا یک گواهینامه معافیت خدمت دارد که به دلیل نوشتن بند کذایی نمی‌تواند در سازمان‌های دولتی کار کند. در ذهنم، مبارزه‌ای که تمام این سال‌ها برای رفتن به هیبت جنسِ دگری داشته را مرور می‌کنم. توانِ بالایی می‌خواهد. خوشحالم برایش. قدرت‌ و مبارزه و تلاش‌ش قابل تقدیر است.

پ.ن. هر جا صحبت از دوجنسیتی‌ها باشد، محال است فیلم دردناکِ «پسرها گریه نمی‌کنند» را به یاد نیاورم.

مدارا

نامه‌ی شخصی، خلق اثری است که تنها یک بیننده و خواننده خاص دارد: یک دیگریِ جداشده، هایلایت شده و برجسته. نامه‌‌ای که برای چینش هر کلمه‌اش فکر می‌شود، تمنای متنی‌ست برای بودن با دیگری، خوانده شدن، همراهی: خوانشِ هستی. این‌گونه، نامه بخشی از زیستنِ فردی‌ می‌شود که به کلمات و نوشتن ایمان دارد. چند وقت است که برای کسی نامه ننوشته‌ام؟ نامه‌هایی که در ذهن چروک می‌شوند، گوشه‌شان تا می‌خورد، رنگ کهنگی می‌گیرند و کلماتی که به باد سپرده می‌شوند. نامه برای کسی که هیچ‌وقت نیست؛ استثنایی که یافت نمی‌شود. آیا این اختلال در زیستن نیست؟ ایمانم را از دست داده‌ام؟

خودهای پنهان

در این دو ساعت که ششمین لیوان چای را همراه با دیالوگ‌های فیلم نوشیده‌ام، یادم می‌افتد به دوستی گفته بودم چایِ زیاد ضرر دارد و بهتر است کم‌تر بنوشد: نقضِ توصیه‌ای که به دیگری کرده‌ای. آیا این بیهودگیِ جملات‌ات را نمی‌رساند؟ «بیهودگی‌»ای که در لفافه به خودت نیز چسبیده است.

در حد فاصل دو روز، یک دره نهفته است

تمام رفتن‌ها، دل كندن‌ها، تنهايي‌ها، خراب شدن‌ها در دوشنبه‌هاست. خوشبختی، بهاي سنگيني دارد در اين روز.

آوا- 3

صدای‌ِ نگین بنفش ِ یاسی‌ست. ملیح. لطیف.


آوا- 2