گرانی
این عکس را نگاه کنید. یکی از نماهای فیلم «اعتراض» (مسعود کیمیایی) است.
شاید عکس کیفیت خوبی نداشته باشد. من قیمت غذاها رو مینویسم اینجا؛ قیمتها همگی به تومان است:
همبرگر: 550؛ چیزبرگر: 650؛ هاتداگ: 500؛ استیک: 1000؛ مرغبرگر: 800؛ اسپاگتی بولونز: 1100؛ لازانیا: 1200
سیبزمینی سرخکرده: 300؛ نان سیردار: 300؛ سالاد کلم: 250؛ سالاد قارچ: 300؛ بادنجان ایتالیایی: 300؛ نوشابه: 70
فیلم «اعتراض» در سال 1378 ساخته شده. دیدن این قیمتها برای من که خیلی جالب بود. باورم نمیشود 12 سال پیش برای نوشابه 70 تومان پرداخت میکردیم و حالا با این 70 تومان اصلا چیزی میشود خرید؟ مثلا حالا در یک رستوران متوسط، قیمت اسپاگتی بولونز 10هزار تومان است. یعنی قیمتاش پس از 12 سال تقریبا حدود 10برابر شده. مثلا این را مقایسه میکنم با کرایه اتوبوس. من بهار و اوایل تابستان سال 89 بلیت 25 تومانی برای اتوبوس بی.آر.تی میدادم. اواخر شهریور پارسال این قیمت 4 برابر شد، یعنی 100 تومان. حالا از هفته گذشته قیمت بلیت شده 170 تومان. یعنی در این یک سال، قیمت حدود 7 برابر افزایش پیدا کرده. قیمتها داره عجیب و به سرعت بالا میره.
آدمها برای خودشان هم نقش بازی میکنند
از من ناراحت است که چرا وقتی زل زده در چشمانم و مرا نفهم فرض کرده و شروع کرده به دروغگویی، من تلاش کردهام به او بفهمانم که «از دروغهایی که پشت هم ردیف میکنی مطلعام». در حالیکه میداند جملههایش همه دروغ بوده، اما از اینکه دروغاش را گوشزد کردهام و او را پیش وجدانش رسوا کردهام، دلگیر است. هه.
پ.ن. یاد این جملات افتادم: «حافظهی ما زیر فشار و نفوذ دائمی تصورات و رؤیاهای ماست و از آنجا که دچار این وسوسه هستیم که رؤیاها و خیالبافیهای خودمان را واقعی بگیریم، از دروغهای خودمان هم حقیقت میسازیم. حقیقت، در مقایسه با خیال، تنها از اهمیتی نسبی برخوردار است؛ چرا که هر دوی آنها به یک اندازه زنده و شخصی هستند... لوئیس بونوئل؛ با آخرین نفسهایم».
رویاهای رسانهایِ ما
در این روزهای مانور ِ رسانههای دولتی و پرخبری، به نظرم حرف زدن از «اخلاق رسانه» کاری بیهوده است. نوشتن هر مقاله، گفتوگو (+ ، +)، همایش و هر نوع آموزش اخلاق روزنامهنگاری، مرا به خنده میاندازد. واقعا چرا اینقدر از اخلاق رسانه صحبت میکنیم، وقتی که هنوز پبششرطهای وجودیاش یعنی رسانه و مطبوعات مستقل و آزاد را نداریم.
...
روزها، آدم شادی میشوم. نمیخواهم کسی بداند درونام چه میگذرد. با صدای بلند میخندم، قهقهه میزنم، اشکم درمیآید از خندهی زیاد. شبها، غم نبودنات میآید مینشیند روی قفسه سینهام، روی قلبام. دست میگذارد روی گلویم. راه نفس را میبندد. بغضام به اشک مینشیند. اشک میبارد و میبارد تا خوابم ببرد. دلم برایت تنگ است، مریم. سال گذشته همین روزها بودی و میخندیدی.
پدرها، انسانهای تنهایی هستند
بچه که بودم از پدرم میترسیدم. کافی بود موقع پخش اخبار کمی سر و صدا کنم، او چشمغرهای میرفت و من سراپا ترس میشدم. آن موقع اولین انتخابش از رسانه، اخبار و دومین انتخابش، برنامههای حیات وحش بود. حالا هم ساکت میشوم اما دیگر حساب ترس نیست، حساب احترام است که هیچ وقت کلاف رابطهمان پاره نشده، اگرچه گاهی گره داشته. حالا هم بخش زیادی از روزش را اخبار پر میکند و جستوجو میان دهها کانال تا برنامه حیات وحش پیدا کند. یکوقتهایی مینشیند کنارم از خاطرات بچگیاش میگوید، از جوانیاش که وقف کارهای طاقتفرسا شده و... . یکوقتهایی میان پادرهوایی ِ جملاتاش، بغضی در گلویش میآید، چشمان عسلیاش قرمز میشود، رو برمیگرداند از من و باز جملاتاش را میقاپد از هوا، از بغض و از اشکهایش که نیمه نمانند. همان پدر که زمانی در کودکیام ابهتی برای خود داشت، حالا گاهی کودک میشود انگار، دلنازک میشود. با هر موسیقی غمناک و خاطرهانگیز و با هر مرور گذشته، چشمانش قرمز میشود. این روزها، فکر میکنم کم حرف شده. تنهایی عمیقی دارد. غم بزرگی در دلش رخنه کرده که پنهان میکند. فکر میکنم نکند غماش بماند در گلویش و هیچ وقت نرود. میترسم. میروم روبهرویش مینشینم که از در و دیوار حرف بزنم، که خیالش را پرت کنم به سفری که به شهرش داشته. اما حرفی برای گفتن ندارم به جز خبرهایی که خودش چندین بار میبیند و میشنود. راستی پدرها، وقتی دیگر پدر و مادری ندارند و دوستی، حرفهایشان را به چه کسی میگویند؟