دلم شاخهی توتی، که باد، خونش را به در و دیوار پاشیده است
دلم
پرتقال خونی وسط میدان جنگ
گردوی نارسی که دست را سیاه میکند
شاخهای که پرندگان را رنج میدهد
دلم
باران دیوانه در پناه دو کوه.
غلامرضا بروسان. مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است
. عنوان، شعری دیگر از همین کتاب است.
تنهایی
یک نوع تنهایی هست در آخر این دنیا؛ وقتی دیگر امیدی به زنده ماندنات نداری و همه چیز تمام شده است. وقتی منتظری جسمات را به خاک بسپارند و تمام. میان آن همه سعی و تلاش اطرافیان، تنها ماندهای و فراموش شدهای. وقتی آدمها در حال دویدن هستند برای تدارک آمبولانس، سفارش سبدهای گل، خرید گوسفند، سفارش حلوا، نوشتن آگهی ترحیم و پلاکارد و...، یکی هست که هرچه تقلا میکند و فریاد میزند دیگر کسی صدایش را نمیشنود. و این، چه تنهاییِ وحشتناکی باید باشد. وقتی که دیگر دستات به جایی وصل نیست و باید بپذیری که دیگر نباشی؛ زنده نباشی. سخت است این کَندن و گم شدن. این تنهایی با تمام تنهاییهایی که داد سخناش را میزنیم فرق دارد. جنس متفاوتی با آن همه تنهاییهای خودخواسته و ناخواسته دارد. اینجا دیگر سخن از «ما با همان تنهایان*» و «با صد هزار مردم تنهایی، بی صد هزار مردم تنهایی**» نیست؛ این تنهایی، باید مستاصلکنندهترین و سختترین تنهایی باشد.
* شاملو
** رودکی
تهرانِ آلوده
تب،
تبر میشود بر
تنِ تو
وطنِ تو
ناله از درد مکن
میگوید حواسش به شاخههای پیچیده درختان بالای سرش و قار قار کلاغها و آسمان صاف و آبی بود و نسیمی که به صورتش میزد و موهایش را نوازش میکرد، که ناغافل زیر پایش خالی میشود. استخوان مچ پا میشکند. و از درد ضرباندار بیامانی میگوید که نفساش را بریده بود. میگوید «ذق ذق»؛ میگوید استخوان پایش ذق ذق میکرد، و سوزش درد موج میزد در تمام بدنش و اشک امانش نمیداد و او با هر ردِ درد، به خود میپیچید. و من فکر میکنم عاشقیت یعنی این، یعنی «ذق ذق» کردن، ذق ذقِ کردن دل.
عنوان بخشی از شعر «دل تنگ» فریدون مشیری است.
دل نفس میخواهد
دل بهانه میخواهد. این باغ را نگاه کن،... همان باغِ همیشه است. این باران، یا آن پرده شیری، فقط بهانه است. میآید تا یکدم باغ را حالی کند و برود؛ حالی غریب. حالی که آخرش میگویی: «باغ نفس کشید، زنده شد». میفهمی چه میگویم؟
کبوتری ناگهان. محمد چرمشیر. انتشارات نیلا
...
هابرماس در جستوجوی رسیدن به زمانی است که پویش سعادت، معنای کاملا متفاوتی داشته باشد، برای مثال نه به معنای انباشت اهداف مادی که افراد به طور خصوصی از آن محرومند، بلکه به معنای ایجاد روابطی اجتماعی که در آن رضایت و خرسندی به معنی پبروزی و غلبه یکی بر نیازهای سرکوب شده دیگری نیست.
«حسینعلی نوذری. بازخوانی هابرماس، درآمدی بر آراء، اندیشهها و نظریههای یورگن هابرماس. نشر چشمه»
از آرامشِ گم شده در شهر. 1
یا: شهر من مُرده دیگه
در کوچه پسکوچههای تنهایی، با صدای هر موتور، کیفام را محکم میچسبم. خودم را آماده میکنم برای فریاد، تعقیب و گریز، برای کیفی که دزدیده شده و پولها و مدارکی که دیگر نیست. خودم را آماده میکنم برای فرار از شکارچیان.