شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




رنجوری و مهجوری

مادرم دارد با سرعت عجیبی پیر می‌شود. دست‌ها و صورتش را نگاه می‌کنم، بدجوری غریب و دور شده؛ دردآور است این پیری. کنارش هستم و هر روز می‌بینم‌اش، اما نمی‌فهمم این چروک‌ها چه وقت پیدا شد که حالا اینقدر عمیق و زیاد شده‌اند. می‌ترسم؛ می‌ترسم یک روز صبح از خواب بیدار شوم و دیگر نشناسم‌اش.

تصویرِ صدا

نمی‌دانم صدایم در تسخیر چه بود. با نگین حرف زده بودم، حرف زده بودم، حرف زده بودم. آوار کلمات بود که از دهانم بیرون می‌ریخت؛ و بعد آرامشی یافتم و سبک شدم. مثل وقتی که دلِ آسمان پر است، رعد و برق می‌زند، باران می‌بارد و آسمان‌ سبک‌ می‌شود و همه چیز شفاف و صاف. نگین سراسر گوش شده بود و سکوتی که حضورش را برایم ارزشمندتر می‌کرد. چند روز بعد طرحی برایم فرستاد. نوشته بود: «این صدای توست، صدای آن روزها، روزهایی که بهار غمگین بود».


طرح از نگین احتسابیان

ذهن‌های بیمار

ما آدم‌ها بیشتر از آنچه فکرش را بکنیم، مریض هستیم. عکس پست قبلی را حذف کردم. باشد که رستگار شویم.