شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




حکایت یک عکس


1. عکسی هست که در آن با دوستانم کنار هم نشسته‌ایم و همگی با لبخند به دوربین زل زده‌ایم. روز خوبی بوده، من حرف زیاد زده‌ام و بارها و بارها بی‌خیال فضای کوچک کافه، با صدای بلند خندیده‌ام. نگین نبوده. رها روی ورقی تندتند طرحی کشیده و بالایش نوشته نگین. طرحی سردستی از آدمی که جوراب‌های راه‌راه دارد. در عکس، نگین در دست‌های رها نشسته. رضا از اصفهان گز آورده ـ گز آردی که بسیار دوست دارم، ساسان هم چند جلد از کتابش را. دوستانم می‌دانند که من در آن روز زیاد خندیده‌ام. کسی نمی‌داند که منِ ساکت، وقتی پرحرف می‌شود و زیاد می‌خندد حتمن درونش غوغایی است که نمی‌تواند به زبان بیاورد. دلهره و عذابی است که درونش را ذره ‌ذره می‌خورد.

2. صبح همان روز، مادرم تماس گرفته که حال مریم بد شده و برگشته‌اند بیمارستان. مریم، دیروز از بیمارستان مرخص شده بود و همگی خوشحال بودیم که بهتر شده. می‌خواهم ماشین بگیرم و بروم بیمارستان. می‌گوید نیا. دارم برای مریم دنبال یک روانشناس خوب می‌گردم. به دوستم زنگ می‌زنم و می‌گویم بدجوری روحیه‌اش خراب شده، بدجوری خودش را باخته. باز زنگ می‌زنم و مادرم با همان لحن می‌گوید هنوز بیمارستان‌اند و منتظر. ترسیده‌ام. هرچه موسیقی گوش می‌دهم فایده‌ای ندارد، آرام نمی‌شوم. عصر قرار است بروم دوستانم را بعد از مدت‌ها ببینم. نباید بدانند غمگین‌ام. این بار به پدرم زنگ می‌زنم، صدایش را می‌شنوم که به کسی می‌گوید نگو، مادرم گوشی‌اش را گرفته و فقط می‌گوید اکسیژن زیاد به مغزش نمی‌رسد. من دلم آشوب می‌شود چون صدای مادرم لرزیده و چیزی را پنهان کرده. همیشه اینطور وقت‌‌ها که دلهره‌ام زیاد می‌شود، حالت تهوع دارم و استفراغ و استفراغ. در خانه تنهایم و کسی نیست به دادم برسد. می‌نشینم و سیر دلم گریه می‌کنم تا عصر که بروم دوستانم را ببینم.

3. با دوستانم از کافه بیرون آمده‌ایم و قدم‌زنان بحث‌مان را ادامه می‌دهیم. می‌رویم نشر ثالث. من گوشه‌ای می‌ایستم و دستانم را که لرزش‌اش زیاد شده قایم می‌کنم. کسی نباید بفهمد، نباید با خاطره بد از هم جدا شویم. حالم بد است، نگاه می‌کنم به ساعت. ساعت هشت است. ترافیک را بهانه می‌کنم و می‌گویم باید زودتر بروم خانه. راه برگشت، آرامش عجیبی پیدا کرده‌ام. انگار که همه چیز در سکوتی محض می‌گذرد.

4. به خانه که می‌رسم، خبر می‌دهند مریم دیگر نیست. من نمی‌فهمم چقدر فریاد می‌کشم. وسایلم پرت می‌شوند کجا. از چند پله می‌افتم. چرا جلوی آن همه آدمِ اطرافم بلند بلند زار می‌زنم. می‌خواهم بروم سردخانه بیمارستان. می‌آیند مرا می‌کشانند توی ماشین و من خودم را پرت می‌کنم روی زمین. نمی‌فهمم چه جملاتی می‌گویم. نمی‌فهمم چطور دست و پایم سست می‌شوند و هیچ صدایی نمی‌شنوم. نمی‌فهمم چقدر سیلی‌ به صورتم خورده تا به هوش بیایم. نمی‌فهمم رفته‌ام مرده‌شورخانه، جایی که همیشه بخشی از کابوس‌هایم بوده. نمی‌فهمم خودم را چسبانده‌ام به تابوت که نبرندش. نمی‌فهمم رفته‌ام توی قبر. نمی‌فهمم دستان باد کرده و کبودم را. نمی‌فهمم صورت خونی‌ام را. نمی‌فهمم صدایم دیگر درنمی‌آید و اطرافیانم باید لب‌خوانی کنند.

5. عکسی هست که در آن کنار دوستانم نشسته‌ام و با لبخند به دوربین زل زده‌ام. دلم پر از دلهره بوده، اما باز خندیده‌ام. مثل همیشه، پایم را تند تند تکان نداده‌ام تا رضا نفهمد اضطرابم را. و در همان ساعات، مریمی بوده که برای زنده ماندنش با مرگ می‌جنگیده. تقلا می‌کرده، دست و پا می‌زده. یک جایی سرم‌اش را از دستش کشیده و خون فواره زده بیرون. پرستار سرش داد کشیده. همان وقت‌ها ناخن‌ها و بعد دستانش آرام آرام کبود شده. مادرم فریاد کشیده که به دادش برسند. مریم یخ شده و یخ. پدرم می‌گفت ساعت هشت بوده که او چشمانش را بسته برای همیشه.


* زیاد شده آدم‌ها را در بیمارستان و یا هنگام عزاداری ببینم. کسانی که خودشان را می‌زنند و فریاد می‌کشند. هیچ‌وقت درک‌شان نمی‌کردم. شده روزهایی در بیمارستان، رفته‌ام گوشه‌ای پنهانی گریسته‌ام تا کسی اشکم را نبیند، هق هق گریه‌ام را نشنوند. می‌گفتم گریه برای خلوت است. زیاد شده دوستانم از مراسم عزاداری زرتشتی‌ها و فلان مذهب و فلان کشور بگویند که مرگ را بد نمی‌دانند و گریه و زاری هم ندارند. حالا اما آدم دیگری شده‌ام، آدمی که برای مرگ عزیزش چه کارها که نکرده و چه فریادهایی که نکشیده.

بعدنوشت: عکس را به قصد به این شکل گذاشته‌ام تا رد این بیماری ذهن بماند.

...

از پس این روزهای تلخ روزی هست.
روزی که نمی‌دانی چگونه فرا می‌رسد
از کجا می‌آید
چگونه تو را می‌یابد
در ظلماتی چنین بی‌روزن
که نامت حتی
وانهاده تو را
رفته است.

«شمس لنگرودی. نت‌هایی برای بلبل چوبی»

...

یه وقتایی می‌رسه که دیگه آدم اختیار اشک‌هاش رو نداره. توی خیابان، تاکسی، اتوبوس وقتی خانم روبه‌رویی زل زده بهت، زیر دوش، توی کلاس شش نفری وقتی استاد داره درس می‌ده، توی مهمونی وقتی همه دارن می‌خندن. یه وقتایی هست که اشک‌ها بی‌صاحاب می‌شن.

غم‌خوار خویش باش، غم روزگار چیست؟

نگاه کن!
تو هیچ‌گاه پیش نرفتی،
تو فرو رفتی

این شعر فروغ را چسبانده‌ام کنار میزم؛ طوری‌که هر وقت سر می‌چرخانم، ببینم‌اش. که یادم بیاندازد این زندگی، آنی نبوده که می‌خواستم و برایش تلاش می‌کردم. این ماه، باید ماه سختی برایم باشد. یعنی خودم این‌طور می‌خواهم. می‌خواهم سخت‌م باشد. می‌خواهم زیاد انرژی بگذارم. که مبادا شرمنده خودم شوم. و می‌دانم که می‌توانم. باید بتوانم، باید که پیش بروم.


عنوان از حافظ است.

پنهانی

کنار هم نشسته‌اند و می‌دانند همدیگر را به غایت دوست دارند. از غوغای دل دیگری خوب آگاه‌اند. آنچه که آن‌ها را کنار هم نگه داشته، کنار هم نشانده، همین شور بی‌نهایت است. و با این همه سهم‌شان این است: نگاه‌های گذری که به سرعت دزدیده می‌شود و خنده‌هایی که روی لب‌های‌شان نقش می‌بندد و به آنی رنگ می‌بازد.

اشارات تنهایی

این را که گوش می‌دهم، یعنی کسی نزدیک‌م نشود. می‌‌خواهم تنها باشم و از تنهایی‌ام لذت ببرم.

دنیای نام‌ها- 5

می‌دانید، آقا! من آدم کلمه‌بازی هستم. همیشه مات نام‌ها می‌شوم. این واژه‌ای که می‌آید می‌نشیند روی پیشانی آدم و یک عمر همراهی‌اش می‌کند. شده دستپاچه شوید وقتی کسی را صدا می‌زنید؟ نه برای وجود خود آن آدم، بلکه برای اسم‌اش. دیده‌اید گاهی چه دلبری می‌کنند این نام‌ها؟ شده نامی را چند بار پیاپی تکرار کنید و دل‌تان آرام بگیرد؟ این نام‌ها دنیایی دارند برای خودشان. حس دارند، حرف می‌زنند. خیره می‌شوند توی چشم آدم‌ها. گاهی دور و غریب می‌شوند، پس می‌زنند خواننده و شنونده را. گاهی می‌شوند دست نوازش، مهر می‌ورزند. گرم و سرد دارند. گاهی خوف می‌اندازند به دل، تحقیر می‌کنند. گاهی می‌شوند خودِ خودِ عشق. حسرت و آه هم دارند، فریاد هم می‌کشند. گاهی آدم را به اشتباه می‌اندازند. حالا من، از وقتی شما را شناخته‌ام، هرچه تمرین کرده‌ام، زبانم نچرخیده نام‌تان را صدا بزنم. شما باید «فرهاد» باشید نه «اصغر». من همیشه شما را «فرهاد اصغری» صدا می‌زنم و همه با پوزخند نگاه‌م می‌‌کنند. فرهاد به شما می‌آید، آقا. به خاطر سر پرهیاهوی‌تان، بی‌قراری‌ها و دغدغه‌های‌تان، درون‌تان. به خاطر میل و تمناهایی که به فیلم درمی‌آوریدش. برای وجد و شورِ بی‌صدایی که در متن فیلم‌نامه‌هاتان ریخته شده. شما باید «فرهاد» باشید.


رونوشت به: اصغر فرهادی

+ حسنا
+ حنانه
+ راحیل
+ ایمان