برزخ
گاهی برزخ میشود زندگیات، در موقعیتهای مختلف. این برزخ را باید تنهایی رد کنی، تـــــن هــــــا یــــی. برزخ است و سخت، خیلی سخت. باید بجنبی که زود از هر کدامشان رد شوی، وگرنه زندگیات تلخ میشود. آمدن و جا خوش کردنشان هم به آمادگی تو ربطی ندارد. گاهی این برزخها زیاد میشوند، زیــــــاد. کم میآوری و میافتی روی دورِ تلخِ زندگی.
گاهی خدا بازیاش میگیرد، بازیهای سخت، بازیهای برزخی. میاندازدت وسط گود. هر چه هم فریاد بکشی که آدمش نیستی، نمیشنود و دور میشود. دورِ دور.
وقتی موسیقی لبخند میزند
دلبستگی عجیبی به این آهنگ دارم. روزهایی که باید خودم را قوی نشان میدادم، روزهایی که بار سنگینی روی دوشم بود تنهایی، این صدا میکشاندم به ناممکنها. نمیگذاشت فرو بریزم. آنقدر انرژیبخش بود که میتوانستم بار دیگران هم بگیرم، لبخند بهشان بزنم، دوستشان داشته باشم. آنقدر لطافت داشت که در اوج ناگواریهای زندگی، دلم میخواست فریاد بزنم: خوشبختم و برای همه شادی و عشق آرزو کنم.
+
معصومیتی دارد این آهنگ. مثل بیخیالیِ کودکی. مثل نوازشِ نسیمِ خنکِ اول صبحِ پاییزی. آرامام میکند. آرامشی عمیق.
...
باید بروم؛ كه من آدمِ همیشهیِ رفتن بودهام و تنهایی...
مستور
چه حسن مطلع تلخی برای غم، مریم
پیچدرپیچ
دستخطم هميشه خوب بوده، اما وقتی كه آرام و با طمانينه نوشتهام. وقتی به شكل حروف فكر میكردم و تصمیم میگرفتم که چطور نوشته شود بهتر است. ی آخر كلمه را معمولی بنويسم يا كشيده يا بگذارمش بالای كلمهاش. دنباله ميم را بكشم يا نه، نون رو چطور بنويسم كه زيبايیاش دوچندان شود. اما وقتی كه عجله داشتهام، موقع نوشتن گزارش و مصاحبه، هميشه گند زدهام به اين دستخط. دستم نمیرود تندتند بنويسم و زيبا، كم میآورد، از اختيارم خارج میشود. موقع نوشتنِ عجلهای حواسم پرتِ حفظ متن میشود، يادم میرود به زيبايی كلمات فكر كنم. تا به حال تمرين تندنویسیِ زیبا هم نكردهام. هميشه هم خجالت میكشم کسی اين تندنویسیهای زشت را ببيند و بخواند.
رفتار و حرفهايم هم گاهی اينطور میشود. وقتی خواستهام با دوستی حرف بزنم و كلماتی بگويم براي همدردی، سپاس و آرامش و سرم شلوغ بوده يا احساس كردهام وقت تنگ است و بايد زودتر حرفی بزنم. اينجور وقتها با اينكه نهايت مهربانیام بوده و هيچ قصد بدی هم نداشتهام، گند زدهام به رابطه. اينجور وقتها كه ساختار جمله، طرز بيان، نوع کلمات و رساندن مفهوم مهمتر میشود. يادم میرود به زيبايیاش فكر كنم، حواسم پرت میشود و كلمات را به اشتباه كنار هم میچينم. تمرين هم نكردهام هيچوقت. و اين بازی را هميشه باختهام. من هميشه میبازم آقای نون.
غرولند
1.
دانشکدهمان کوچک بود (علوم اجتماعی ِ دانشگاه علامه)، کتابخانهاش هم. به قول ندا، پایت که میرسید جلوی در دانشکده، توی کلاس بودی. کتابخانه اما با آن وسعت اندکش، کتابهای خوبی داشت. در آن 4 سال به جز 5-4 ماهش، هیچ وقتی نبوده که ازش غافل شوم. داخل مخزن، از کتابهای ارتباطات شروع کرده بودم به خواندن، بعد رفته بودم سراغ کتابهای جامعهشناسی و فلسفه؛ بعد هم ته راهرویش سمت راست، کتابهای سینمایی و نقد ادبی. کارت کتابخانهام پر شده بود، یکی دیگر برایم صادر کردند. جای خیلی از کتابها را هنوز هم حفظم. هنوز کارمندهایش مرا میشناسند.
حالا، دانشکدهمان به نسبت قبلی بزرگتر است (علوم اجتماعی ِ دانشگاه تهران)، کتابخانهاش هم. در این 2 سال، فقط 2 بار داخل مخزنش رفتهام، فقط 6 کتاب و 3-2 پایاننامه امانت گرفتهام. اصلن جذبم نمیکند. کتابهای ارتباطات به نسبت بقیه رشتههای علوم اجتماعیاش، غنی نیست*. دوستش ندارم. از کتابهای انگلیسیاش اما بیخبرم. پردیس دانشگاه هم نرفتهام. بیشتر ِکتابهای خواندهی این 2 سال را خریدهام و چندتایی هم از اساتید و دوستان امانت گرفتهام. با اینکه بیشتر درآمد و پساندازم را صرف خرید کتاب میکنم، این روزها که قیمتش بالا رفته، سختم شده خرید زیادِ کتاب. باز هم میروم همان دانشکده قبلی.
2.
در همان دانشکده کوچک، کتاب زیاد میخواندم، گوشهای نکتههایش را مینوشتم و نقد و تحلیلاش میکردم. آن کتابخوانیها ذهنم را خیلی خوب فعال کرده بود. توانم هم خیلی بالا بود. در این 2 سال، مطالعاتم سطحی و گسترده شده؛ جریان همان اقیانوسی که عمق چند سانتیمتر دارد. ارتباطات دانشگاه تهران رویکرد میانرشتهای دارد و این مطالعات گسترده هم لازمهاش است. اما خیلی از مباحثی که خواندهام آنقدر در ذهنم نمانده که به درد نقد و تحلیل بخورد. مقادیر بسیار زیادی بیسواد شدهام. دارم پسرفت میکنم. یکی از دلایل این کمخوانی، برای کاری بوده که به اشتباه، زیاد بهش چسبیده بودم. کار زیاد، توانم را کم کرده بود. شبها مثل جنازه میرسیدم خانه، تازه بخشی از کارهایم را هم با خودم میآوردم و تا نیمهشب بیدار میماندم. تنبلی هم بوده البته. اینها همه مرا میترساند. از خودم بدم میآید، از بیسوادیام. من آدم ِ این کمکاریها و کم گذاشتنها نبودهام. باید دوباره شروع کنم.
* سلام ناسیونالیستهای عزیز! لابد دوباره میخواهید بگویید احترام امامزاده را متولی باید نگه دارد و این حرفها را نباید اینجا گفت.
پ.ن. بعضی روزها میرفتم بخش پایاننامه و نشریات تا به آن تابلوهای عکس سیاه و سفیدی که بسیار دوستشان دارم سر بزنم. نمیدانم برای چند سال پیش است و عکاسشان کیست؛ کمی رنگ و رویشان رفته که البته جلوهاش را هم بیشتر کرده. زمستان گذشته دیدم دوتایشان را گذاشته بودند بیرون، کنار پلهها، زیر باران. حالا در راهروی ورودی کتابخانه هستند.
.
به تو نگاه میکنم
و میدانم
تو تنها نیازمند یک نگاهی
تا به تو دل دهد
آسودهخاطرت کند
بگشایدت
تا به در آیی.
من پا پس میکشم
و درِ نیمه گشوده
به روی تو
بسته میشود.
«مارگوت بیکل. ترجمه احمد شاملو»
میدانی، اعتراف به این کلمات سخت است. اما تو با من اینگونه بودهای، مثل همین شعر، سنگین؛ مثل همه واژهها و جملههایش: «پا پس کشیدن».
دلم کمی قرار میخواهد
روزهای تقویم امسال را نگاه میکنم تا ببینم کدامشان برایم خوش بودهاند. این عددهایی که پشت هم ردیف شدهاند؛ هر روز، هر ماه، پیامآور درد بودند برای من؛ پر از بیماری، تصادف، بیمارستان، مرگ، اشک، فغان، تنهایی، دوری و ناخوشی. عددهایی که زخمه زدهاند به جانم، به زندگیام.
نگذاشتهاند بخندم بیهیچ دغدغهای، بدون هیچ غمی، دردی. لبخند را بر لبانم خشکاندند. فردای روزی که مریممان را به خاک سپرده بودیم. صبح بود. آفتاب نزده، هوای گرگ و میش. گفتم نکند تشنهاش شده باشد. چند نفری رفتیم. آب برده بودم برایش. برایم از خندهها و خل و چل بازیهای مریم میگفتند، برای خوش آیند من. من برای خوش آیندشان خندیدم، خندیدم، غش کرده بودم از خنده، دلم را گرفته بودم و میخندیدم. اما درونم آتشی بود. زجر میکشیدم با آن خندهها. چند وقت است خبر خوشی برایم نرسیده؟ که شادم کند. که بگیرد این تلخی را. اصلا شده جایی بروم بی اضطراب؟ شده شبها راحت بخوابم وقتی هنوز مادرم زار میگرید در خواب هم.
عددهای این تقویم، عددهایی که روی کاغذها جا خوش کردهاند، این عددهایی که پشت هم ردیف شدهاند و تکرار، تکرار، تکرار شدهاند، تکرار درد بودهاند برای من. آشوبی انداختهاند در دلم. بوی خوشی نداشتهاند. متصل روی بد زندگی را نشانم دادهاند، به ریشخند گرفتهاند مرا، عذابم دادهاند. گره پشت گره انداختهاند، گرههایی کور؛ این عددهای شوم که مثل دودی پیچیدهاند در خانهام، در جانم. میخکوبم میکنند، به زمین میزنندم، توی سرم دور میاندازند. انگار که برق اشکهایم به شوقشان بیاورد. و مگر این چشمها چقدر طاقت دارند؟
پ.ن. حاصل ملال این ماهها و روزها، تلخی بیاندازهای است که به جانم ریخته، هر جا میروم، کلماتی که در دهانم میچرخند، با هر که سخن میگویم، لبخندی که بر لبانم مینشیند، اشکهایی که میبارند مدام، تلخاند همه. و اینجا را هم مبتلا کردهاند. تلخی اگنس را بر من ببخشایید.