شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




برزخ

گاهی برزخ می‌شود زندگی‌ات، در موقعیت‌های مختلف. این برزخ‌ را باید تنهایی رد کنی، تـــــن هــــــا یــــی. برزخ است و سخت، خیلی سخت. باید بجنبی که زود از هر کدام‌شان رد شوی، وگرنه زندگی‌ات تلخ می‌شود. آمدن و جا خوش کردن‌شان هم به آمادگی تو ربطی ندارد. گاهی این برزخ‌ها زیاد می‌شوند، زیــــــاد. کم می‌آوری و می‌افتی روی دورِ تلخِ زندگی.
گاهی خدا بازی‌اش می‌گیرد، بازی‌های سخت، بازی‌های برزخی. می‌اندازدت وسط گود. هر چه هم فریاد بکشی که آدم‌ش نیستی، نمی‌شنود و دور می‌شود. دورِ دور.

وقتی موسیقی لبخند می‌زند

دلبستگی عجیبی به این آهنگ دارم. روزهایی که باید خودم را قوی نشان می‌دادم، روزهایی که بار سنگینی روی دوشم بود تنهایی، این صدا می‌کشاندم به ناممکن‌ها. نمی‌گذاشت فرو بریزم. آنقدر انرژی‌بخش بود که می‌توانستم بار دیگران هم بگیرم، لبخند بهشان بزنم، دوست‌شان داشته باشم. آنقدر لطافت داشت که در اوج ناگواری‌های زندگی، دلم می‌خواست فریاد بزنم: خوشبختم و برای همه شادی و عشق آرزو کنم.
+
معصومیتی دارد این آهنگ. مثل بی‌خیالیِ کودکی. مثل نوازشِ نسیمِ خنکِ اول صبحِ پاییزی. آرام‌ام می‌کند. آرامشی عمیق.

...

باید بروم؛ كه من آدمِ همیشه‌‏یِ رفتن بوده‏ام و تنهایی...

مستور

چه حسن مطلع تلخی برای غم، مریم

پیچ‏درپیچ

دست‏خط‏م هميشه خوب بوده، اما وقتی كه آرام و با طمانينه نوشته‏ام. وقتی به شكل حروف فكر می‏كردم و تصمیم می‏گرفتم که چطور نوشته شود بهتر است. ی آخر كلمه را معمولی بنويسم يا كشيده يا بگذارمش بالای كلمه‏اش. دنباله ميم را بكشم يا نه، نون رو چطور بنويسم كه زيبايی‏اش دوچندان شود. اما وقتی كه عجله داشته‏ام، موقع نوشتن گزارش و مصاحبه، هميشه گند زده‏ام به اين دست‏خط. دستم نمی‏رود تندتند بنويسم و زيبا، كم می‏آورد، از اختيارم خارج می‏شود. موقع نوشتنِ عجله‏ای حواسم پرتِ حفظ متن می‏شود، يادم می‏رود به زيبايی كلمات فكر كنم. تا به حال تمرين تندنویسیِ زیبا هم نكرده‏ام. هميشه هم خجالت می‏كشم کسی اين تندنویسی‏های زشت را ببيند و بخواند.
رفتار و حرف‏هايم هم گاهی اينطور می‏شود. وقتی خواسته‏ام با دوستی حرف بزنم و كلماتی بگويم براي همدردی، سپاس و آرامش و سرم شلوغ بوده يا احساس كرده‏ام وقت تنگ است و بايد زودتر حرفی بزنم. اينجور وقت‏ها با اينكه نهايت مهربانی‏ام بوده و هيچ قصد بدی هم نداشته‏ام، گند زده‏ام به رابطه. اينجور وقت‏ها كه ساختار جمله، طرز بيان، نوع کلمات و رساندن مفهوم مهم‏تر می‏شود. يادم می‏رود به زيبايی‏اش فكر كنم، حواسم پرت می‏شود و كلمات را به اشتباه كنار هم می‏چينم. تمرين هم نكرده‏ام هيچ‏وقت. و اين بازی را هميشه باخته‏ام. من هميشه می‏بازم آقای نون.

غرولند

1.
دانشکده‏مان کوچک بود (علوم اجتماعی ِ دانشگاه علامه)، کتابخانه‏اش هم. به قول ندا، پایت که می‏رسید جلوی در دانشکده، توی کلاس بودی. کتابخانه اما با آن وسعت اندکش، کتاب‏های خوبی داشت. در آن 4 سال به جز 5-4 ماه‏ش، هیچ وقتی نبوده که ازش غافل شوم. داخل مخزن، از کتاب‏های ارتباطات شروع کرده بودم به خواندن، بعد رفته بودم سراغ کتاب‏های جامعه‏شناسی و فلسفه؛ بعد هم ته راهروی‏ش سمت راست، کتاب‏های سینمایی و نقد ادبی. کارت کتابخانه‏ام پر شده بود، یکی دیگر برایم صادر کردند. جای خیلی از کتاب‏ها را هنوز هم حفظم. هنوز کارمندهایش مرا می‏شناسند.
حالا، دانشکده‏مان به نسبت قبلی بزرگتر است (علوم اجتماعی ِ دانشگاه تهران)، کتابخانه‏اش هم. در این 2 سال، فقط 2 بار داخل مخزنش رفته‏ام، فقط 6 کتاب و 3-2 پایان‏نامه امانت گرفته‏ام. اصلن جذبم نمی‏کند. کتاب‏های ارتباطات به نسبت بقیه رشته‏های علوم اجتماعی‏اش، غنی نیست*. دوستش ندارم. از کتاب‏های انگلیسی‏اش اما بی‏خبرم. پردیس دانشگاه هم نرفته‏ام. بیشتر ِکتاب‏های خوانده‏ی این 2 سال را خریده‏ام و چندتایی هم از اساتید و دوستان امانت گرفته‏ام. با اینکه بیشتر درآمد و پس‏اندازم را صرف خرید کتاب می‏کنم، این روزها که قیمتش بالا رفته، سختم شده خرید زیادِ کتاب. باز هم می‏روم همان دانشکده قبلی.

2.
در همان دانشکده کوچک، کتاب زیاد می‏خواندم، گوشه‏ای نکته‏هایش را می‏نوشتم و نقد و تحلیل‏اش می‏کردم. آن کتابخوانی‏ها ذهنم را خیلی خوب فعال کرده بود. توانم هم خیلی بالا بود. در این 2 سال، مطالعاتم سطحی و گسترده شده؛ جریان همان اقیانوسی که عمق چند سانتی‏متر دارد. ارتباطات دانشگاه تهران رویکرد میان‏رشته‏ای دارد و این مطالعات گسترده هم لازمه‏اش است. اما خیلی از مباحثی که خوانده‏ام آنقدر در ذهنم نمانده که به درد نقد و تحلیل‏ بخورد. مقادیر بسیار زیادی بی‏سواد شده‏ام. دارم پس‏رفت می‏کنم. یکی از دلایل این کم‏خوانی، برای کاری بوده که به اشتباه، زیاد بهش چسبیده بودم. کار زیاد، توانم را کم کرده بود. شب‏ها مثل جنازه می‏رسیدم خانه، تازه بخشی از کارهایم را هم با خودم می‏آوردم و تا نیمه‏شب بیدار می‏ماندم. تنبلی هم بوده البته. اینها همه مرا می‏ترساند. از خودم بدم می‏آید، از بی‏سوادی‏ام. من آدم ِ این کم‏کاری‏ها و کم گذاشتن‏ها نبوده‏ام. باید دوباره شروع کنم.

* سلام ناسیونالیست‏های عزیز! لابد دوباره می‏خواهید بگویید احترام امامزاده را متولی باید نگه دارد و این حرف‏ها را نباید اینجا گفت.

پ.ن. بعضی روزها می‏رفتم بخش پایان‎نامه و نشریات تا به آن تابلوهای عکس سیاه و سفیدی که بسیار دوست‏شان دارم سر بزنم. نمی‏دانم برای چند سال پیش‏ است و عکاس‏شان کیست؛ کمی رنگ و روی‏شان رفته که البته جلوه‏اش را هم بیشتر کرده. زمستان گذشته دیدم دوتایشان را گذاشته بودند بیرون، کنار پله‏ها، زیر باران. حالا در راهروی ورودی کتابخانه هستند.

.

به تو نگاه می‏کنم
و می‏دانم
تو تنها نیازمند یک نگاهی
تا به تو دل دهد
آسوده‏خاطرت کند
بگشایدت
تا به در آیی.
من پا پس می‏کشم
و درِ نیمه گشوده
به روی تو
بسته می‏شود.

«مارگوت بیکل. ترجمه احمد شاملو»


می‏دانی، اعتراف به این کلمات سخت است. اما تو با من اینگونه بوده‏ای، مثل همین شعر، سنگین؛ مثل همه واژه‏ها و جمله‏هایش: «پا پس کشیدن».

دلم کمی قرار می‏خواهد

روزهای تقویم امسال را نگاه می‏کنم تا ببینم کدام‏شان برایم خوش بوده‏اند. این عددهایی که پشت هم ردیف شده‏اند؛ هر روز، هر ماه، پیام‏آور درد بودند برای من؛ پر از بیماری، تصادف، بیمارستان، مرگ، اشک، فغان، تنهایی، دوری و ناخوشی. عددهایی که زخمه زده‏اند به جانم، به زندگی‏ام.
نگذاشته‏اند بخندم بی‏هیچ دغدغه‏ای، بدون هیچ غمی، دردی. لبخند را بر لبانم خشکاندند. فردای روزی که مریم‏مان را به خاک سپرده بودیم. صبح بود. آفتاب نزده، هوای گرگ و میش. گفتم نکند تشنه‏اش شده باشد. چند نفری رفتیم. آب برده بودم برایش. برایم از خنده‏ها و خل و چل بازی‏های مریم می‏گفتند، برای خوش آیند من. من برای خوش آیندشان خندیدم، خندیدم، غش کرده بودم از خنده، دلم را گرفته بودم و می‏خندیدم. اما درونم آتشی بود. زجر می‏کشیدم با آن خنده‏ها. چند وقت است خبر خوشی برایم نرسیده؟ که شادم کند. که بگیرد این تلخی را. اصلا شده جایی بروم بی اضطراب؟ شده شب‏ها راحت بخوابم وقتی هنوز مادرم زار می‏گرید در خواب هم.
عددهای این تقویم، عددهایی که روی کاغذها جا خوش کرده‏اند، این عددهایی که پشت هم ردیف شده‏اند و تکرار، تکرار، تکرار شده‏اند، تکرار درد بوده‏اند برای من. آشوبی انداخته‏اند در دلم. بوی خوشی نداشته‏اند. متصل روی بد زندگی را نشانم داده‏اند، به ریشخند گرفته‏اند مرا، عذابم داده‏اند. گره پشت گره انداخته‏اند، گره‏هایی کور؛ این عددهای شوم که مثل دودی پیچیده‏اند در خانه‏ام، در جانم. میخ‏کوبم می‏کنند، به زمین می‏زنندم، توی سرم دور می‏اندازند. انگار که برق اشک‏هایم به شوق‏شان بیاورد. و مگر این چشم‏ها چقدر طاقت دارند؟


پ.ن. حاصل ملال این ماه‏ها و روزها، تلخی بی‏اندازه‏ای است که به جانم ریخته، هر جا می‏روم، کلماتی که در دهانم می‏چرخند، با هر که سخن می‏گویم، لبخندی که بر لبانم می‏نشیند، اشک‏هایی که می‏بارند مدام، تلخ‏اند همه. و اینجا را هم مبتلا کرده‏اند. تلخی اگنس را بر من ببخشایید.