ماهِ نو
مریم! یادت میآید آن روز را که با هم رفته بودیم هواخوری. هوا تاریک شده بود. ماه درآمده بود. تو روی ویلچیر نشسته بودی و مثل همیشه نیمی از صورتات را پنهان کرده بودی زیر روسری. دلت بستنی میخواست؛ نباید به جز سرم چیزی میخوردی. یکدفعه خاله هورا کشید که ماه، ماه، ماه نو. ماه هلال زیبایی شده بود، خواستنی. بردیمات ته محوطه جایی که ساختمانهای بلند نباشند و تو بتوانی بدون اینکه سرت را زیاد بالا ببری ماه را ببینی. گفتم بیا آرزو کنیم. من آن موقع آرزو کردم تو خوب شوی، داد زدم، خدا را فریاد کشیدم. تو ساکت بودی، به ماه که نگاه کردی چشمانت را بستی و سرت را پایین انداختی. آن موقع چه دعایی کردی؟ خواستی بروی و دیگر نباشی؟
یادت میآید وقتی گفتند تومور خوشخیم است، چقدر خوشحال شده بودیم. خاله شیرینی پخش کرد توی بیمارستان. من به چند نفر از دوستانم اساماس زدم که: رفقا! من امروز به اندازه تمام عمرم خوشحالم. همگی فکر کرده بودند که یا کار پیدا کردهام یا پایاننامهام تمام شده. قرار بود بعدا بهشان شیرینی بدهم.
شبها که موقع خواب، آیهالکرسی میخوانم، یاد تو میافتم. موقع عمل جراحی، گفته بودی بگذارید ده بار آیهالکرسی بخوانم بعد بیهوشم کنید. میترسیدی و این واژهها به تو آرامش میداد.
گفتم دستانم شبیه دستان توست. گفتی آره، لاغر و سفید با رگهایی که میشود شمردشان. دوست نداشتیم دستهایمان را؛ یادت می آید؟ حالا به دستهایم که نگاه میکنم، یاد تو میافتم. حالا دستهایم را دوست دارم.
و حالا که برای تظاهر میخندم و میگویند شبیه تو میشوم. میدانی این خنده چه دردی دارد؟
حالا شدهای ماهِ من.
ماه مرگ
دو سال است که ماههای مرداد و شهریور زندگیام، پر از مرگ است. زهر میشود و تلخ میکند زندگیام را. دو سال پیش، محسن رفت. سال گذشته که سالگشتاش بود، عمههایم رفتند. و امسال مریممان.
.
که با این درد اگر در بند ِدرمانند در مانند
دستهایم بوی گل مریم میدهند
جثهاش شده بود اندازه یک بچه؛ به غایت لاغر. دستانش پوست و استخوان بود و پر از کبودی. دکتر گفته بود دیگر سرم به دستانش وصل نکنند، به سینهاش میزدند. بغلش که میکردیم تا بگذاریمش روی ویلچیر، سینهاش درد میگرفت اما صدایش درنمیآمد. خسته میشد از محیط بسته بیمارستان، میبردیمش بیرون، هواخوری. به زور نفس میکشید. موهایش را تراشیده بودند. روسریاش را میکشید روی صورتش، دوست نداشت کسی صورت فلجشدهاش را ببیند. کنارش که بودم دستانم را میگرفت، دوست نداشت بروم. باید سرت را میچسباندی به صورتش تا صدایش را بشنوی.
هرچه بود، تمام خندههایم، شادیام و امیدم به نفسهایش بسته بود. اگر آن روزهای سخت سر پا مانده بودم، برای وجود نازنینش و مهربانی بیدریغش بود. میگفتم خوب میشوی. برنامهریزی کرده بودم بعد از بیمارستان چه جاهایی ببرمش، چه چیزهایی برایش بخرم. خودش را با این وضعیت قبول نکرد، امیدش را از دست داد و رفت. حالا من با چه زنده بمانم، وقتی همه دلخوشیهایم رفته. لحظات آخر کنارش نبودم تا دستانش را محکم بگیرم تا بفهمد نمیخواهم نباشد، نمیخواهم برود. میگویند دیگر نیست، اما رفتنش را باور نمیکنم.
مردهشورها انگار که برایشان روحی نمانده باشد، به نوبت مردهها را میاندازند توی حوض. سریع میشورندشان، پرتشان میکنند، زیر و رویشان میکنند و کمی هم فکر نمیکنند اینکه اینجا خوابیده، جگرگوشه مادر داغدیدهایست یا عزیز خانوادهای. اینجور موقعها باید حواست را جمع کنی که وقتی عزیزت را میآورند و پرتاش میکنند توی حوض، بدنش به جایی نخورد. باید یادت باشد که نگذاری اشکهایت سد چشمانت شود تا بتوانی برای لحظههای آخر عزیزت را ببینی. باید یادت برود اینجا مردهشورخانه است، که بویش هراس میاندازد به دلت، که دست و پایت را سست میکند. اشک امانت نمیدهد، اما باید خوددار باشی. آن وقت یاد میگیری کفن زن چند تکه دارد. یاد میگیری وقتی کسی میمیرد، سنگین میشود زیاد. یاد میگیری چطور نماز میت بخوانی، یاد میگیری وقتی مرده را به سمت قبر میبرند چند باری روی زمین میگذارندش، یاد میگیری وقت خواندن تلقین آرام میزنند روی شانه عزیزت. عزیزی که تا دقایق دیگر میرود زیر خروارها خاک. حالا دستانت را بو کن؛ بوی مریمات را نمیدهند؟
فراموشی
یاد تو میافتم
و میافتد
یادت
از خاطرِ من