شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




ماهِ نو

مریم! یادت می‏آید آن روز را که با هم رفته بودیم هواخوری. هوا تاریک شده بود. ماه درآمده بود. تو روی ویلچیر نشسته بودی و مثل همیشه نیمی از صورت‏ات را پنهان کرده بودی زیر روسری. دلت بستنی می‏خواست؛ نباید به جز سرم چیزی می‏خوردی. یکدفعه خاله هورا کشید که ماه، ماه، ماه نو. ماه هلال زیبایی شده بود، خواستنی. بردیم‏ات ته محوطه جایی که ساختمان‏های بلند نباشند و تو بتوانی بدون اینکه سرت را زیاد بالا ببری ماه را ببینی. گفتم بیا آرزو کنیم. من آن موقع آرزو کردم تو خوب شوی، داد زدم، خدا را فریاد کشیدم. تو ساکت بودی، به ماه که نگاه کردی چشمانت را بستی و سرت را پایین انداختی. آن موقع چه دعایی کردی؟ خواستی بروی و دیگر نباشی؟

یادت می‏آید وقتی گفتند تومور خوش‏خیم است، چقدر خوشحال شده بودیم. خاله شیرینی پخش کرد توی بیمارستان. من به چند نفر از دوستانم اس‏ام‏اس زدم که: رفقا! من امروز به اندازه تمام عمرم خوشحالم. همگی فکر کرده بودند که یا کار پیدا کرده‏ام یا پایان‏نامه‏ام تمام شده. قرار بود بعدا بهشان شیرینی بدهم.

شب‏ها که موقع خواب، آیه‏الکرسی می‏خوانم، یاد تو می‏افتم. موقع عمل‏ جراحی، گفته بودی بگذارید ده بار آیه‏الکرسی بخوانم بعد بیهوشم کنید. می‏ترسیدی و این واژه‏ها به تو آرامش می‏داد.

گفتم دستانم شبیه دستان توست. گفتی آره، لاغر و سفید با رگ‏هایی که می‏شود شمردشان. دوست نداشتیم دست‏هایمان را؛ یادت می آید؟ حالا به دست‏هایم که نگاه می‏کنم، یاد تو می‏افتم. حالا دست‏هایم را دوست دارم.

و حالا که برای تظاهر می‏خندم و می‏گویند شبیه تو می‏شوم. می‏دانی این‏ خنده چه دردی دارد؟

حالا شده‏ای ماهِ من.

ماه مرگ

دو سال است که ماه‏های مرداد و شهریور زندگی‏ام، پر از مرگ است. زهر می‏شود و تلخ می‏کند زندگی‏ام را. دو سال پیش، محسن رفت. سال گذشته که سالگشت‏اش بود، عمه‏هایم رفتند. و امسال مریم‏مان.

.

که با این درد اگر در بند ِدرمانند در مانند

.

آغوش تو
لالایی تنهایی من

دست‏هایم بوی گل مریم می‏دهند

جثه‏اش شده بود اندازه یک بچه؛ به غایت لاغر. دستانش پوست و استخوان بود و پر از کبودی. دکتر گفته بود دیگر سرم به دستانش وصل نکنند، به سینه‏اش می‏زدند. بغلش که می‏کردیم تا بگذاریم‏ش روی ویلچیر، سینه‏اش درد می‏گرفت اما صدایش درنمی‏آمد. خسته می‏شد از محیط بسته بیمارستان، می‏بردیم‏ش بیرون، هواخوری. به زور نفس می‏کشید. موهایش را تراشیده بودند. روسری‏اش را می‏کشید روی صورت‏ش، دوست نداشت کسی صورت فلج‏شده‏اش را ببیند. کنارش که بودم دستانم را می‏گرفت، دوست نداشت بروم. باید سرت را می‏چسباندی به صورتش تا صدایش را بشنوی.
هرچه بود، تمام خنده‏هایم، شادی‏ام و امیدم به نفس‏هایش بسته بود. اگر آن روزهای سخت سر پا مانده بودم، برای وجود نازنین‏ش و مهربانی بی‏دریغ‏ش بود. می‏گفتم خوب می‏شوی. برنامه‏ریزی کرده بودم بعد از بیمارستان چه جاهایی ببرم‏ش، چه چیزهایی برایش بخرم. خودش را با این وضعیت قبول نکرد، امیدش را از دست داد و رفت. حالا من با چه زنده بمانم، وقتی همه دلخوشی‏هایم رفته. لحظات آخر کنارش نبودم تا دستانش را محکم بگیرم تا بفهمد نمی‏خواهم نباشد، نمی‏خواهم برود. می‏گویند دیگر نیست، اما رفتن‏ش را باور نمی‏کنم.

مرده‏شورها انگار که برایشان روحی نمانده باشد، به نوبت مرده‏ها را می‏اندازند توی حوض. سریع می‏شورندشان، پرت‏شان می‏کنند، زیر و رویشان می‏کنند و کمی هم فکر نمی‏کنند اینکه اینجا خوابیده، جگرگوشه مادر داغدیده‏ای‏ست یا عزیز خانواده‏ای. اینجور موقع‏ها باید حواست را جمع کنی که وقتی عزیزت را می‏آورند و پرت‏اش می‏کنند توی حوض، بدنش به جایی نخورد. باید یادت باشد که نگذاری اشک‏هایت سد چشمانت شود تا بتوانی برای لحظه‏های آخر عزیزت را ببینی. باید یادت برود اینجا مرده‏شورخانه است، که بویش هراس می‏اندازد به دلت، که دست و پایت را سست می‏کند. اشک امانت نمی‏دهد، اما باید خوددار باشی. آن وقت یاد می‏گیری کفن زن چند تکه دارد. یاد می‏گیری وقتی کسی می‏میرد، سنگین می‏شود زیاد. یاد می‏گیری چطور نماز میت بخوانی، یاد می‏گیری وقتی مرده را به سمت قبر می‏برند چند باری روی زمین می‏گذارندش، یاد می‏گیری وقت خواندن تلقین آرام می‏زنند روی شانه عزیزت. عزیزی که تا دقایق دیگر می‏رود زیر خروارها خاک. حالا دستانت را بو کن؛ بوی مریم‏ات را نمی‏دهند؟

فراموشی

یاد تو می‏افتم
و می‏افتد
یادت
از خاطرِ من