شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




کتاب‏خوانی

داستان‏های کتاب «آن‏جا که پنچرگیری‏ها تمام می‏شوند*» را یکی‏یکی می‏خوانم و جلو می‏روم. کتاب مرگ دارد، گم شدن دارد، هول دارد با کلی سوراخ سنبه که از توی آن‏ها یک چیزهایی می‏زند بیرون، یک چیزهایی که بدجوری بوی مرگ می‏دهد. داستان‏ها را یکی‏یکی می‏خوانم و جلو می‏روم، خودم را جمع و جور می‏کنم از این همه هولی که به خواننده می‏دهد. به داستان «قمر گمنام نپتون» که می‏رسم دچار تهوع بدی می‏شوم. فضای داستان بدجوری کدر است، اعدام دارد، رخوت، با یک بوی نم‏دار که هوای تازه را از آدم می‏گیرد، بوی ماندگی و هوای سنگینی که صاف می‏افتد روی سینه‏ات و می‏فشاردش.

* آن‏جا که پنچرگیری‏ها تمام می‏شوند. حامد حبیبی. نشر ققنوس

...

آن اوایل، هر روز می‏رفتم جلوی آینه، تا جای زخم‏های روی کمرم را ببینم و حرص بخورم که این زخم‏ها که شبیه دو هلال پررنگ و بزرگ کنار هم جا خوش کرده‏اند کِی کم‏رنگ می‏شوند، که نکند جایش بماند برای همیشه. روزهای بعدش که دیگر لازم به پانسمان نبود، جای زخم‏ها خنده می‏آورد روی لب‏هایم، یاد خل‏خلی‏هایت می‏افتادم که شوخی شوخی هل‏ام دادی، افتادم روی میز فلزی که نفس‏ام را بند آورد و دیگر نفهمیدم چه شد. گریه‏ام را فرو می‏خوردم تا تو ناراحت نباشی از شوخی‏ات، که اشک‏هایت را نبینم، کمرم را با درد صاف نگه می‏داشتم تا فکر کنی مهره‏های کمرم سالم‏اند. حالا جای این زخم‏های کم‏رنگ، اشک‏هایم را روان می‏کند مدام. منتظرم بیایی باز با هم بخندیم، تا مثل همیشه خاله‏ام باشی، مادرم، خواهرم، دوست‏ام. جای تو که روی تخت بیمارستان نیست، که هر روز خنده‏هایت زردتر شود، که هر روز هوای آنجا رنجورترت کند. آن تومور لعنتی توی سرت چه می‏کند که دیگر نه خوب می‏توانی بشنوی و نه خوب ببینی. روزهاست که خوراکم شده اشک‏های بی‏امان، تنهایی. ببین دارم «شوق یوسف» گوش می‏دهم؛ کِی می‏آیی تا با هم بشنویم و بگرییم و بخندیم تا مرز جنون؟

سکوتِ نگاه

بارها شده بیایم اینجا کلماتی پشت هم ردیف کنم، تا حسرت فریادهای خاموش، راه گلویم را نبندد. اما نشده، منتشرشان نکردم، جایی پنهان‏شان کردم تا این روزگار که گذشت مرورشان کنم. بارها شده که بنویسم و بعد جمله‏ها را سر به نیست کنم. این سکوت زیاد اینجا و خیلی خانه‏های مجازی دیگر معنی دارد، حرف دارد. اجبار است که کلمه‏ها را زندانی کرده و نگاه‏هایی که ناپیداست. راست می‏گفت:
«اين روزها حرف‏هاي بسياري براي «گفتن و نوشتن» و بيش از آن‏ها، براي «نگفتن و در صفحه دل نهفتن» وجود دارد. گفت وگوي پررمز و راز «نگاه‏ها» غوغايي به پا كرده است. پيش از اين هيچ‏گاه شاهد چنين «غوغاي نگاه» در جامعه ايران نبوده‏ايم. چه مي‏شود كرد؟ انگار هر روز كه مي‏گذرد، فهرست «حسرت‏هاي به دل مانده» و «آرزوهاي برباد رفته» ما قد مي‏كشد، قامت اميدمان پشت يك ديوار بلند، هر روز بلندتر از ديروز، گم مي‏شود! آيا كم‏كم داريم به اين وضع عادت مي‏كنيم؟»
احمد پورنجاتي. نگاه روز روزنامه اعتمادملی. مرداد 1388

این روزهای جام جهانی مگر می‏شود درس خواند؟

همچون جام گذشته، طرفدار آرژانتین‏‏ام!