کتابخوانی
داستانهای کتاب «آنجا که پنچرگیریها تمام میشوند*» را یکییکی میخوانم و جلو میروم. کتاب مرگ دارد، گم شدن دارد، هول دارد با کلی سوراخ سنبه که از توی آنها یک چیزهایی میزند بیرون، یک چیزهایی که بدجوری بوی مرگ میدهد. داستانها را یکییکی میخوانم و جلو میروم، خودم را جمع و جور میکنم از این همه هولی که به خواننده میدهد. به داستان «قمر گمنام نپتون» که میرسم دچار تهوع بدی میشوم. فضای داستان بدجوری کدر است، اعدام دارد، رخوت، با یک بوی نمدار که هوای تازه را از آدم میگیرد، بوی ماندگی و هوای سنگینی که صاف میافتد روی سینهات و میفشاردش.
* آنجا که پنچرگیریها تمام میشوند. حامد حبیبی. نشر ققنوس
...
آن اوایل، هر روز میرفتم جلوی آینه، تا جای زخمهای روی کمرم را ببینم و حرص بخورم که این زخمها که شبیه دو هلال پررنگ و بزرگ کنار هم جا خوش کردهاند کِی کمرنگ میشوند، که نکند جایش بماند برای همیشه. روزهای بعدش که دیگر لازم به پانسمان نبود، جای زخمها خنده میآورد روی لبهایم، یاد خلخلیهایت میافتادم که شوخی شوخی هلام دادی، افتادم روی میز فلزی که نفسام را بند آورد و دیگر نفهمیدم چه شد. گریهام را فرو میخوردم تا تو ناراحت نباشی از شوخیات، که اشکهایت را نبینم، کمرم را با درد صاف نگه میداشتم تا فکر کنی مهرههای کمرم سالماند. حالا جای این زخمهای کمرنگ، اشکهایم را روان میکند مدام. منتظرم بیایی باز با هم بخندیم، تا مثل همیشه خالهام باشی، مادرم، خواهرم، دوستام. جای تو که روی تخت بیمارستان نیست، که هر روز خندههایت زردتر شود، که هر روز هوای آنجا رنجورترت کند. آن تومور لعنتی توی سرت چه میکند که دیگر نه خوب میتوانی بشنوی و نه خوب ببینی. روزهاست که خوراکم شده اشکهای بیامان، تنهایی. ببین دارم «شوق یوسف» گوش میدهم؛ کِی میآیی تا با هم بشنویم و بگرییم و بخندیم تا مرز جنون؟
سکوتِ نگاه
بارها شده بیایم اینجا کلماتی پشت هم ردیف کنم، تا حسرت فریادهای خاموش، راه گلویم را نبندد. اما نشده، منتشرشان نکردم، جایی پنهانشان کردم تا این روزگار که گذشت مرورشان کنم. بارها شده که بنویسم و بعد جملهها را سر به نیست کنم. این سکوت زیاد اینجا و خیلی خانههای مجازی دیگر معنی دارد، حرف دارد. اجبار است که کلمهها را زندانی کرده و نگاههایی که ناپیداست. راست میگفت:
«اين روزها حرفهاي بسياري براي «گفتن و نوشتن» و بيش از آنها، براي «نگفتن و در صفحه دل نهفتن» وجود دارد. گفت وگوي پررمز و راز «نگاهها» غوغايي به پا كرده است. پيش از اين هيچگاه شاهد چنين «غوغاي نگاه» در جامعه ايران نبودهايم. چه ميشود كرد؟ انگار هر روز كه ميگذرد، فهرست «حسرتهاي به دل مانده» و «آرزوهاي برباد رفته» ما قد ميكشد، قامت اميدمان پشت يك ديوار بلند، هر روز بلندتر از ديروز، گم ميشود! آيا كمكم داريم به اين وضع عادت ميكنيم؟»
احمد پورنجاتي. نگاه روز روزنامه اعتمادملی. مرداد 1388
این روزهای جام جهانی مگر میشود درس خواند؟
همچون جام گذشته، طرفدار آرژانتینام!