شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




کلاسیک‏ها و زمانه‏شان

کلاسیک‏ها در تاریک‏ترین و خون‏بارترین دوران‏ها می‏زیستند.
هم آنان سرخوش‏ترین و اعتماد[بر]انگیزترین آدمیان نیز بودند.

فیل. داستانک‏های فلسفی برتولت برشت. ترجمه علی عبداللهی. نشر مشکی

دیوارنویسی

روی در دستشویی‏ها و توالت‏های دانشکده‏مان پر از جملات و کلمات زشت و رکیک شده، به ندرت بتوان دستشویی‏ای پیدا کرد که از این کلمات در امان مانده باشد. کلماتی که آدم را منزجر می‏کند. پیش‏تر در اوایل دوران ابتدایی بود که این در و دیوارنویسی‏ها را در دستشویی می‏دیدم و چند باری هم در توالت‏های بین راهیِ میانِ شهرها. آن موقع زیاد معنی‏شان را نمی‏دانستم و زیاد هم کنجکاوی نمی‏کردم. حالا تعجب‏آور است که در بهترین دانشگاه ایران، افرادی با این طبقه فرهنگی پیدا شوند و چنین حرکات سخیفی را انجام دهند.

پ.ن. در وبگردی‏هایم به وبلاگی از بچه‏های دانشکده رسیده‏ام که این‏چنین راه نقادی را پیش گرفته‏اند. مطالب‏شان را می‏خوانم و نمی‏دانم باید گریه کنم یا که بخندم.

خودبزرگ‌بینی

توی شلوغی راهروهای نمایشگاه کتاب، مجبورم آهسته راه بروم. دو پسر جلویم هستند و گفت‌وگو می‌کنند. یکی‌شان با حرارت زیاد دارد برای دوستش تعریف می‌کند که: «کتابِ ... رو من بهش معرفی کردما. اون وقت چند روز پیش دیدم توی دانشگاه داره جلوی بچه‌ها «کباده» می‌کشه که من کتابِ ... رو خوندم. هر کی می‌خواد بگه بهش بدم». بعد ادامه می‌دهد که حالا خوبه بیشتر کتابایی که خونده من بهش معرفی کردم. تا به حال عبارت کباده کشیدن را برای اینطور کارها نشنیده بودم. فکر کردم که خب حتما این کتاب‌ها را هم کسی دیگر به تو معرفی کرده. یا مستقیم و غیرمستقیم از جایی شنیده‌ای یا خوانده‌ای. چرا اینطور باید طرف را کوچک کرد؟ که خود را بالاتر ببریم؟ بعد دیدم ما زیاد در جامعه‌مان از این حرف‌ها می‌زنیم: «من براش کار پیدا کردم، حالا ببین بهمون محل هم نمی‌ذاره. من کمکش کردم، اگه من نبودم معلوم نبود الان چه اوضاعی داشت. اگه من تو رو معرفی نکرده بودم بهت کار نمی‌دادن. اینو من کشف کردم. من اینو به اینجا رسوندم. وقتی اومد اینجا هیچی بلد نبود، من همه رو یادش دادم».

.

آفتاب از روبه‌رو می‌تابد و کمی مایل. آزاردهنده و شدید به نظر می‌رسد. بچه‌ها چشمان‌شان را تنگ و ریز کرده‌اند. با این همه اغلب‌شان لباسی بافتنی بر تن دارند _ این تناقض چه فصلی را نشان می‌دهد؟ بچه‌ها آفتاب‌سوخته‌اند با موهایی به غایت کوتاه. چند ساله‌اند؟ جثه‌شان نشان می‌دهد دور و بر هفت هشت سال را دارند. همه ریزجثه ‌اند و لاغر. بیست نفر تنگ و فشرده کنار هم، زیر آفتاب داغ، روی زمینی خاکی گرد آمده‌اند که عکس یادگاری بگیرند، عکس یادگاری با معلم‌شان. معلم‌ تنها کمی از آن‌ها بلندتر است. چند ساله است؟ نمی‌توان فهمید. دستانش به معلمان شهری نمی‌خورد، خاکی است و زحمت‌کشیده. چشمان او هم برای فرار از آفتاب ریز شده. مقابل دوربین راست و محکم ایستاده و ژست گرفته. و سال‌ها بعد، این بیست نفر بزرگ که شدند، عکس را به دیگران نشان می‌دهند، انگشت‌شان را روی تصویر معلم می‌گذارند و می‌گویند این هم معلم‌مان بود. «بود» تنها برای این‌که گذشته را نشان دهند. نمی‌دانند «بود» گاهی عریانی مرگ می‌شود. و او برای همیشه معلم‌شان خواهد ماند.

پ.ن.1. منبع این عکس را نمی‌دانم. آن را در وبلاگ رضا دیدم.
پ.ن.2. ولی مرگ، او نیز پایان نبود.

و این چنین است بازنگری

جهالت، بیگانگی می‌آفریند و بیگانگی منجر به مبارزه هم می‌شود. یعنی هرآنچه که بدان علم نداشته باشی دشمن‌ات می‌شود و با آن به مبارزه برمی‌خیزی. جهل و بیگانگی که بیشتر باشد، مبارزه تا سر حد نابودی هم می‌رود. ایدئولوژیِ تکثیر شده از این مبارزه منجر به نابودی علم و حقیقت و خشکاندن آن می‌شود. گاهی این دشمن فرضی، دانش ِ سال‌ها تدریس شده در دانشگاه‌هاست، دانشی که با رنج تحقیق و مطالعه به دست آمده و برایش زحمت کشیده شده. حالا در راستای بازنگری در علوم انسانی، رشته «مطالعات فرهنگی» دانشگاه علامه منحل می‌شود. و معلوم نیست چه بلایی بر سر «مطالعات فرهنگی و رسانه» دانشگاه تهران بیاید.


پ.ن. گویا رشته «مطالعات زنان» هم تبدیل به «مطالعات اسلامی زنان» شده و احتمالا بسیاری از دروس‌اش تغییر می‌کند.

راهنمایی علمی

کسی را می‌شناسید که فیلم‌شناسی قوی‌ای داشته باشد؛ فیلم‌های ایرانی. کمی راهنمایی برای پایان‌نامه‌ام می‌خواهم.

.

ای سرزمین! کدام فرزندها، در کدام نسل، تو را آزاد، آباد و سربلند؛ با چشمان باور خود خواهند دید؟ ای مادر ما، ایران! جان زخمی تو در کدام روز هفته التیام خواهد پذیرفت؟ چشمان ما به راه عافیت تو سفید شد... .


نون نوشتن. محمود دولت آبادی. نشر چشمه

حجاب در فضای عمومی

هنوز نفهمیده‌ام فلسفه این نوع چادر سر کردن چه می‌تواند باشد که سر کلاس، در کتابخانه، اتاق محل کار که پر از ارباب رجوع است، توی کوچه محل زندگی، در کافه و ... از سرت برداری و فقط در راهروهای دانشگاه، توی کوچه و خیابان، اتاق کناری اتاق محل کار، حد فاصل بین در کافه تا ماشینی که روبه‌رو پارک شده و ... بیاندازی سرت! آیا این تفاوت بین فضای عمومی و خصوصی نبود که محرمیت و غیر از آن را به وجود می‌آورد؟ مجوز برداشتن حجاب در تفاوت میان فضای خصوصی و عمومی است یا در فضاهای عمومی مختلف هم امکان تغییر وجود دارد؟ اخلاق و رفتار افراد، نوع نگاه و سوءظن‌های‌شان را چه چیزی تغییر می‌دهد؟ و مگر آدم‌هایی که در این فضاهای عمومی در رفت و آمدند از این اتاق به آن یکی تغییر رویه اخلاقی می‌دهند؟ آیا نگاه هرزه فقط در اتاق همکار به وجود می‌آید؟ آیا کتابخانه‌ای که هر دو جنسیت در آن حضور دارند حریم امن ایجاد می‌کند و مثلا راهروی روبه‌رویش نه؟

فاصله

گاهی یک فاصله می‌تواند چقدر آرامش به خواننده بدهد. وقتی می‌خوانی «تندتند» یعنی که نویسنده وقت نداشته و با عجله نوشته. یا اینکه سریع فکر کرده و به سرعت هم نوشته. و یا می‌خواسته به خواننده بفهماند که نویسنده یا فلان شخصیت در آنی و چشم به هم زدنی فعلی را انجام داده. هول‌اش را از فاصله‌ای که نیست می‌شود فهمید. هولی که به خواندن متن هم سرعت می‌دهد. و هنگامی که می‌خوانی «تند تند» یعنی که نویسنده با طمانینه و حوصله، نشسته و کلماتش را با نهایت دقت کنار هم چیده. یا اینکه به خواننده می‌گوید اگرچه آن شخصیت سریع کارش را انجام داده اما آرامش هم داشته. و تو هم وقتی می‌خوانی «تند تند»، آرام می‌شوی، قرار می‌یابی.

.

کابوس بدی بود شنیدن سوختن‌اش. صورت‌اش که جای خود، گفته بودند چشم‌اش هم دیگر بینایی ندارد و باید تخلیه شود. از آن همه جمله‌های پشت هم کلمه تخلیه را خوب شنیده بودم که مدام در سرم چرخ می‌خورد. چه کلمه‌ بی‌رحمی باید باشد که صاف نشسته است روی چشم‌اش. رنج عظیمی بود. نشسته بودم و افسوس می‌خوردم برای زیبایی‌ای که دیگر ندارد، صورت‌اش و چشمی که دیگر نمی‌تواند ببیند، اطمینان بدهد، کنجکاوی کند، سرزنش کند و خوشحال شود. فکری شده بودم که چه کسی خواسته انتقام‌اش را اینطور از او بگیرد که کینه‌اش بر چشم بی‌گناه خورده. بعد شروع کردم به گشتن عکس‌هایش تا نشان بچه‌هایش بدهم و بگویم ببینید پدرتان چه زیبا بوده. برای دلخوشی خودم بود لابد، که عکس‌ها را ببینم و بگویم ببین چه برادر زیبایی داشتی. وگرنه که نمک بر زخم بچه‌هایش می‌شد. حالا به چشم‌اش رحم شده، با عمل پیوند. و انگار کن که از زیر خروارها خاک بیرون آمده باشم.