.
وقتی کلمههایت خسته شوند و به خواب بروند. وقتی نتوانی حس و حالات را با واژهها بیان کنی. وقتی هیچ کلمهای نتواند تمام ابعاد تنهاییات را به تصویر بکشد. وقتی ذهنات برهنه شود و تهی از واژهها. آن وقت نتها تنهایات نمیگذارند، میشوند شهرزاد قصهگو. هزاران صدا و آوا چون مرحمی میتوانند ذهنات را تسکین دهند. میتوانند به تاریکی و التماس واژههایات نور بپاشند. آن وقت اگر کسی پرسید حالت چطور است، میتوانی قطعهای را پخش کنی و بگویی حال این روزهای من است.
دلم فرزندخوانده میخواهد
رفتهام یکی از مراکز نگهداری معلولان عقبمانده ذهنی برای نوشتن گزارشی. همراه دو نفر از مسئولاناش بخشهای مختلف را میبینیم و یادداشت میکنم. در یکی از طبقات، انتهای راهرویی که کمکم تاریک میشود، سمت راست، آبخوری فلزیست از همان برقیها. پسری خم شده و آب میخورد. پسری با شلوار آبی، تیشرت و گرمکنی که دور کمرش گره خورده. هدفون توی گوشاش. رنگ موهایش روشن است با پوستی سفید. یکی از همان مسئولها میگوید: «اینو نگا. فک کردی اینجا امریکاست». بعد هر دو میزنند زیر خنده. من لبخند میزنم. پسر سرش را آرام بلند میکند، دستش را که زیر آب گرفته با طمانینه میکشد کنار. چشمهایش هم سبز است. زیباست. آرام آرام و با همان طمانینه قدش را راست میکند. نگاهاش را از ما برنمیدارد. نگاهاش سنگین است و سخت و سکوتاش سنگینتر. لبخند روی لبام میخشکد. بیهیچ کلامی راهاش را از کنارمان میگیرد و میرود. سنگین هم راه میرود. میگویند نرمال است اما پدر و مادر نداشته، در بهزیستی بزرگ شده، آنجا نمیتوانسته بماند، میفرستندش اینجا. بعد من عصبانی میشوم که چرا کنار این بچههاست؟ چطور طاقت میآورد؟ میگویند دو نفر بودند که یکیشان نتوانسته دوام بیاورد اینجا و رفته.
حالا نشستهام گزارش را مینویسم و مدام حواسم پرت میشود به انتهای راهرویی که کمکم تاریک میشود، سمت راست، آبخوری فلزی و پسری که نگاهاش سنگین است و چشمانم و انگشتانم که مدام سنگین میشوند و سخت.
فروردین ِ معصوم
فروردین همیشه برایم ماه برق و باد بوده. در چشم برهمزدنی تمام میشد و در میرفت از خیالام. تمام میشد با همان حسهای سال تحویل و عیدی و دو هفته تعطیلی و کش و قوسهای تنبلی. و بعد اردیبهشت زیبا میآمد. حالا فروردین 89، سخت و سنگین شده برایام. دیر میگذرد. ثانیههایش را میشمرم، میچشم، لمس میکنم. ثانیههایی که درد دارد، اشک دارد و سکوت. و هی مرور میکنم که «مگر چندبار به دنیا آمدهایم، که این همه میمیریم؟*» و با این همه دوست دارم این فروردین را، یک جور ِ غمگین ِ زیبایی دوستاش دارم.
* گروس عبدالملکیان
.
آبی بیکرانی
آنجا که افق با زمین یکی میشود
در دوردست
دوری و دستنایافتنی
دنیای نامها ـ 4
«ایمان» نباید به دنیای نامها وارد میشد. ایمان باید همان حس میماند، همان فهم، همان شکِ ریاضت کشیده، همان شکِ به یقین رسیده، همان اندیشهی کمی سامانیافته، همان حس ِ سرشار، همان طنین ِ نامتناهی. ایمانِ نام، بیتعلق شده است حتی بدون تعلق به صاحباش. ایمانِ نام همچون پاره تصویری سرگردان شده است. «ایمان» نباید نام میشد.
+ حسنا
+ حنانه
+ راحیل
معرفت واژهای
دیگر داشتم از خودم ناامید میشدم. رنگ و بوی کلمات و آوایشان دیگر نبود. حس سرکشی که وقت شنیدن کلمات بیقرارم میکرد. نیرویشان، تاثیرشان و درنگی که ایجاد میکردند، دیگر کمرنگ شده بود. نمیدیدمشان. حالا سرزده هوس مامهر میکنم و کلماتی را میخوانم که به وجدم میآورند: «...خیابان استقلال؛ که از میدان تقسیم و با آن دکههای گلفروشی و کبوترهای کنار مجسمهی یادبود جمهوریت شروع میشود و قدم به قدم سنگفرشهاش و کافههاش و رستورانهاش و نوازندههای دورهگردش و آن شلوغی حسادتبرانگیزش از آدمهایی که چشمهاشان برق میزند از شور زندگی، آدم را وادار میکند که هر وقت برنامهی خاصی نداشت بیاختیار برگردد آنجا.» به آنجا که میرسم باز برمیگردم به خیابان استقلال. و با خودم میگویم اینجا باید استانبول باشد، خود خود استانبول. برای منی که به جز چند شهر ایران هیچ جای دیگر را ندیدهام، نه تاریخ ترکیه را خواندهام، نه از کوچه پسکوچههای شهرهایش میدانم، نه نام خیابانهایش را، نه از دوستان ترکیه رفته ام چنین سطور و توصیفهایی شنیدهام، نه عکسی بوده که جذبام کند و نه از نیما رسولزاده چیزی خواندهام.
میبینی، واژهها و کنار هم نشینیشان نشانه دارند. خوب که بویشان بکشی، خوب که لمسشان کنی، حسشان کنی، خودشان نشانی و تاریخشان را میگویند. واژهها آدم را درمانده میکنند، درماندهی علامتهایی که میدهند و بیخیال از کنارشان رد میشویم.