سربسته
از کی بود که زمان اینقدر سریع گذشت؟ از خرداد؟ نه؛ اردیبهشت بود که پر از حسهای خوب بودیم. همه در کنار هم. یک جور شادی خواستنی. بعد گذشت و گذشت، نفهمیدیم کی خرداد شد و مرداد و اشکها و بیقراریها و نگرانیهای مدام. پاییز به پایان رسید و ما همچنان غرق در بهت. حالا این روزهای آخر اسفند که دارد مثل جت میگذرد و هنوز هم نمیگذارد طعم سال 88 را با شوخی و خنده بچشیم.
دنیای نامها ـ 3
مثل زنیست که هر روز میخواهند به صلیباش بکشند، نمیکشند و به بازیاش میگیرند. مستاصل است. مثل باد و گاهی همچون نسیم؛ «راحیل» همیشه در حرکت است. طاقت ماندن ندارد، نای رفتنِ تا وصال را هم. تاب تحملاش از کف رفته. آبی کمرنگ است متمایل به سفید. دروناش بوی بهارنارنج دارد، اما بیقراریهایِ مدام، بیبویاش کردهاند.
مانند ابرهای بهاری بیصدا و بیرعد میغرد. اگر در بادِ متصل صدای آواز زنی را شنیدید، بدون شک «راحیل» است.
+ حسنا
+ حنانه
ذرهذره فرو ریختن
یک روزهایی هست در زندگیات که باید محکم بکوبی روی دگمه پاز. حالا فرقی نمیکند علتاش کاملا خودخواسته باشد یا ناخواسته و مثلا به ضرورت یک بیماری. بعد با همان ریتم زیبای موسیقی You Mean Everything To Me به پشت سرت نگاه کنی، به خودت، به روزها و ساعتهایی که از دست رفته. ببینی چه بر سرت آمده، چه چیزهایی را رها کردهای، چه چیزهایی به دست آوردهای، از چند نفر از دوستانت بیخبری، چند بار به دختر دستفروش پل بیاعتنا بودهای، چند ماه است که نرفتهای بیمارستان علیاصغر، کنار کودکان، چند بار یادت رفته زل بزنی توی چشمان مادرت، غرق شوی در چشمانش، چند بار بیقرار دیدار کسی بودهای و حواست پرت کار شده، چند بار هوس کردهای بروی فلان کافه و نتوانستهای، چند بار دلت خواسته بروی پیادهروی طولانی و نرفتهای، چند بار بغض کردهای و نتواستی فریادش کنی، چند بار آرزویی کردهای و پیاش را نگرفتهای، چند بار هوس سفر افتاده به جانت و خفهاش کردهای، چند نفر را رنجاندهای، چه بغض و کینههایی را در دلت جا دادهای و بزرگ کردهای، چند بار میتوانستی مسیر خوشبختی را آسان طی کنی و یادت رفته آن خوشبختیهای ناب و ساده و دوستداشتنی را. باید بشماریشان؛ یکییکی ثبتشان کنی. بعد با داشتههای حالات مقایسه کنی. و اگر دیدی چوبخطهای از دست رفتههایت پر شده، مغضوبی؛ مغضوب خودت، مغضوب دلت که گوشهای در خودش فرو رفته. یک روزهایی لازم است و باید محکم بکوبی روی دگمه پاز زندگیات... .
چِندش
تا به حال به این کثافتی زندگی نکردهام؛ گاز استریل را بگذاری جای دندان عقلی که دیگر نیست، خونها را مدام قورت دهی تا 20 ساعت بعدش که خونریزی تازه بند بیاید و گاز همچنان در دهانت باشد
دستها.2
دستها نشانهای بیبدیل آدمهایند. نه نقابی دارند و نه غل و غشی. گاهی پر از احساس میشوند و مهربان و گاهی بدخلق؛ گاه شادی میآفرینند و گاه محزون و کسالتبار میشوند. بیقراری میکنند، دُردانگی میکنند، همراه موسیقی دلخواهشان زمزمه میکنند، شوریده میشوند، شیطنت میکنند و میمیرند ـ حتی اگر صاحبشان زنده باشد. به وقت عزیمت و دل کندن یخ میکنند و ناامید میشوند، یا به وقت عاشقی، رها و یله، انگار که دیگر تعلقی به صاحبشان ندارند. دستها برای خودشان حکمتی دارند، برای همین هم دروغ نمیگویند و خود خودشانند، برای همین هم مشیری میگوید:
«از دل و دیده، گرامیتر هم
هست؟
دست،
آری، ز دل و دیده گرامیتر:
دست»
دستها.1
شاعر کولیها
کیکاووس یاکیده؛ شاعر عاشق، خالق کولیها. شعرهایت مثل آب است، آب روان، زلال، شفاف. که مدام دوست داری بنوشیشان به سلامتی بانویت، بنوشی و مست شوی، بنوشی و هوایی شوی. باز هم بنویس، باز هم شعرها را با صدای زیبایت بخوان تا مستتر شویم. بگو که خیال را به دوش کشیدن خرج دارد. باز بانویت را فریاد بزن:
باران که میبارد
تمام کوچههای شهر
پر از فریادِ من است
که میگویم:
من تنها نیستم
تنها، منتظرم.
تنها...
بشمر
اصلا این روزهای پر از سوتی و طنز موقعیت را عشق است!
...
این روزها مردم قیمت هر چیزی را میدانند و ارزش هیچ چیز را نمیدانند.
اسکار وایلد
.
گاهی که رویاها و خیالها سرریز میکنند، به یاد دیگریای میافتم که نیست، که بالاخره کجا برای اولین بار میبینمش، چه بویی دارد، چشمانش آدم را به کجا میبرد و... . بعد بلافاصله رویاها را پس میزنم و نهیبی بر خودم که باز بچه شدهای. آدم حسرتهای عجیبی دارد. آدم برای تمام پاسست کردنهاش، نرفتنها و نماندنهاش، تاوان میدهد یک وقتی.
تنها عطر است که میماند
+ هر ماه میروم مغازه همیشگی تا ببینم عطر جدید چه آورده. برایم تسترها را ردیف میکند. تا مسیر خانه یکییکی بویشان میکنم تا شخصیتشان را کشف کنم و رنگشان را. بعد فکر میکنم این آقا و خانم فروشنده باید چه آدمهای خوشبختی باشند. برایشان گفتهام حتما روزی عطرفروشی راه میاندازم و با عطرها زندگی میکنم. هر بار، با این عطرها، مسیرم را کج میکنم سمت اتوبان، تا جنگل لویزان را ببینم، شیشه را میدهم پایین تا خوب بوها بپیچند لای موهایم!
+ دستش را میگیرد جلوی بینیام که: اگه راست میگی این عطره چه رنگیه!
_ : صورتی کمرنگِ نرم و لطیف!
پ.ن. اگر این دلخوشیها نباشند مگر میشود زندگی کرد؟