شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




دنیای نام‌ها ـ 2

حنانه
وقتی زمزمه‌اش می‌کنی، پیچ و تاب می‌خوری، گیج می‌خوری، گم می‌شوی درون نون‌هایش. خانه‌به‌دوش ِ هم‌نشینی ِ حروف‌اش می‌شوی؛ وقتی «ح» کنار ِ مکرر ِ «نون» می‌نشیند، وقتی نون به احترام «الف» برمی‌خیزد و باز می‌نشیند و وقتی در کنار «ه» به پایان می‌رسد. سرگردانی ِ دلچسبی دارد «حنانه».


دنیای نام‌ها ـ 1

تصویر ِ شهرـ 3

پل

اینجا پر از خیابان‌ها، کوچه‌ها، درخت‌ها، دیوارها، پنجره‌ها، درها و عناصری‌ست که همچون واژه‌ها و کلمات مرا مدت‌ها غرق خود می‌کنند. مثل پنجره‌ای که شیشه‌هایش آدم را غرق شعف می‌کند، کوچه‌ای که بی‌هیچ دلیلی هراس‌آور است، پیاده‌رویی که مستِ قهوه است و یا دری کمیک.
پل‌های حافظ و کریم‌خان هم یکی از آن موجودات غریب‌اند. پل اسکلتی فلزی دارد، با نوارهای فلزی که از زیر آسفالت بیرون زده‌اند و برای من همچون ریل قطارند. هر بار که با ماشین از رویشان عبور می‌کنم، گویی که درون قطاری نشسته باشم، پرت می‌شوم به رویا، انگار که به سفری هیجان‌آور می‌روم و یا از سفر برمی‌گردم. قطاری که به مقتضای حس و حال راننده، گاهی تند می‌رود و گاهی آرام. اطرافم پر از زمین‌های سرسبز، صحرا، خانه‌های روستایی، گندمزاری طلایی می‌شود، تمام صداهای اطراف حذف می‌شود و صدای بلند حرکت قطار در گوشم پر می‌شود (دقیقا واژه‌ی صدای حرکت قطار چیست؟)، بویِ سبزیِ طبیعت می‌آید، نسیمی موهایم را با خود می‌برد و سرزنده می‌شوم.

حیف است اگر نخوانیم‌اش

در جستجوی زمان از دست رفته را نخوانده‌ام، حجمی در آن بود که باعث شد هیچ وقت به دستش نگیرم. برنامه‌ای برای خواندنش نداشتم، آرزویم هم نبود، اصلن فراموشش کرده بودم. تا اینکه کتابی به دستم رسید: گزیده‌هایی از در جستجوی زمان از دست رفته. 192صفحه بود و در برابر آن مجموعه چند هزار صفحه‌ای چیزی به حساب نمی‌آمد. اما باز سنگینی‌ای داشت که رغبت‌ام را کم می‌کرد.
یک روز بازش کردم، چشم‌ام افتاد به مقدمه مترجم‌اش _ مهدی سحابی _ که از انگیزه تدوین این کتاب گزیده گفته بود: «انگیزه تدوین کتاب اول‌ها یک فکر ساده دوستانه بود که بعد نگرانی شد و رفته‌رفته به شکل ترس درآمد، ترسی جدی. دوستانه در حق کسانی که هنوز کتاب در جستجوی زمان از دست رفته را نخوانده باشند ]نخوانده‌اند[ و ترس از اینکه باز هم نخوانند». گفته بود بیش از یازده سال هر روز غرق این کتاب بوده و برایش مثل دوست عزیزی‌ست که «هرچه بیشتر به دیدنش بروی باز بیشتر مشتاق دیدارش» می‌شوی. گفته بود از جملات کتاب حیرت می‌کند، جملاتی که غافلگیرکننده‌اند. گفته بود «حیف نیست این‌ها نخوانده بماند»، جملاتی که ظریف و شیرین و عمیق‌اند. دیگر حجم‌اش را نفهمیدم، خواندمش، سطر به سطر، بارها، نفهمیدم، برگشتم و باز خواندم. و اشتیاق مترجم‌اش را حس کردم، دلبستگی‌اش و ترس‌اش.
گفتم حالا که نیست، شور و شوق‌اش را به آن‌ها که جستجو را نخوانده‌اند هدیه کنم. نگذاریم کتاب درمانده شود، نگذاریم لذت مترجم‌اش در فراموشی کتاب ساکن شود. حالا که نیست، اما حیف‌اش هنوز هست و دلسوزی‌اش، بخوانیم‌اش تا همچنان زنده بماند، تا جاری شود در جهان ذهن‌مان همیشه.

از دست‌ها-1

گاهی شده آرام و آسوده‌خیال نشسته‌ام، با طمانینه کارهایم را انجام می‌دهم اما دستانم مضطرب‌اند، معذب‌اند. تب می‌کنند، کنار هم می‌روند، یکی دیگری را می‌پوشاند، باز هر کدام به کناری می‌رود، انگار که نمی‌خواهند دیده شوند. یا سخنی دارند که نمی‌توانند بیان کنند، ناگفته‌شان را بر زبان نمی‌آورند. غریب می‌شوند، گویی سال‌هاست که ندیدم‌شان. یا وقت حرف زدن به یاری‌ام نمی‌آیند، لجاجت می‌کنند، ناسازگار می‌شوند. مثل اتفاق، سنگین می‌شوند. نه شوری دارند که به وجدم آورند و نه سکوت می‌کنند که سبکبال شوم. پر از تردید می‌‌کنندم، تردیدی کشنده.