دو نمایش بر یک پرده
1.
هنگامی که با شخص جدیدی مواجه میشویم، سعی میکنیم جزئیات رفتاری، گفتاری و بدنی یا ظاهر او را زیر نظر بگیریم و ویژگیهای بارزش را بیان کنیم: زشت است، تیک عصبی دارد، لکنت زبان دارد، پایش را کمی میکشد، وقتی صحبت میکند دهانش کج میشود، زیباست، استایل جذابی دارد و... . یعنی پس از دیدار، او را با چنین صفاتی میشناسیم و به دیگران هم با همان ذهنیت ساختهمان منتقل میکنیم. اروینگ گافمن، این وضعیت یا حالت را «داغننگ» میخواند: اشاره به ویژگی یا صفتی که شدیدا بدنامکننده یا ننگآور است. از نظر گافمن زشتیها و معایب بدن، نواقص شخصیتی، داغننگ قومی و قبیلهای انواعی از داغننگهای بدنامکنندهاند.
او معتقد است که قدرت داغزنی یک صفت نه در ذات خویش، بلکه ریشه در روابط اجتماعی دارد و ویژگیهای جامعهشناختی این نوع رفتارها را اینطور توضیح میدهد: فردی که در آمیزش اجتماعی روزمره به آسانی خصلتی را از خود نشان دهد که او را در کانون توجه ما قرار دهد یا ما را از خود براند، در واقع داغننگ میخورد. ما آدمهای عادی و نرمالی هستیم و او نابهنجار و غیرعادی.
2.
این روزها ایمیلی بین دوستان رد و بدل میشود با عناوین مختلف «دو پرستوی عاشق در آشیانه» و چه و چه. عکسهایی از دو فرد معلول که با هم ازدواج کردهاند، پسر از دستها و دختر از پاهایش فلج است. و بعد عکسها با تیترهایی توصیفی ـ که البته نیازی به توصیف ندارد ـ پشت سر هم ردیف میشوند: پسر در حال شانه زدن به موهایش با پا، پسر در حال اتو زدن به لباسهایش، دختر در حال ظرف شستن، دختر و پسر در حال تماشای تلویزیون و صرف صبحانه، پسر در حال نواختن ساز، دختر در حال عطر زدن به همسرش و... . و نمونه افتضاح آن گزارش تلویزیون از دختران موفق در روز دختر است: اولی خوشنوسی میکند که فلج است و بر روی ویلچیر نشسته، دومی شخصی نابینا یا کمبینا، فوق لیسانس و کتابدار کتابخانه دانشگاه الزهرا و گزارش ادامه پیدا میکند.
3.
ظواهر امر نشان میدهد که در تلاشیم تا برچسبهای منفی ذهنیمان را از روی افرادی از این دست برداریم و نوعی دیگر به معلولان و داغننگها نگاه کنیم. متمایزشان نکنیم، آنها را جزئی از خود بدانیم، جزئی از آدمهای نرمال و کنشهای قبلیمان را اصلاح کنیم. تلاش کردهایم نوعی دیگر ببینیم، با چشمانمان تا فرسنگها دنبالشان نکنیم و ایرادهایشان را نادیده بگیریم. اما گویا حالا از آن طرف پشت بام افتادهایم.
این عکسها و این معرفیها چه را نشان میدهند: شکاف از نوعی دیگر، باز هم مجزا کردن اما به روشی دیگر، نگاه از بالا به پایین، نگرشی دلسوزانه، بازنمایی ناتوانی و معلولیت به شیوهای دیگر و داغننگی دیگر. نگرشی که از زاویهای طردش کردهایم، از زاویه دیگر جذبش شدهایم. تحسین میکنیم، اما تحسینی که به عقب میراند: تاسف میخوریم و نمیدانیم این هم همان طرد است.
باز معلولیت سوژه شده است، فرد معلول را به یک موجود فانتزی تبدیل کردهایم که از دیدنش خندهای بر لبانمان میآید و بعد با انگشت او را به دیگری نشان میدهیم. این حالت با وضعیت قبلی چه تفاوتی کرده است؟ تماشاگری که از جایگاهی واحد بسته به حس و حالش نمایشی را نگاه میکند، گاهی او «داغننگی» است که پساش میزنیم و گاهی «داغننگی» که مجذوبش میشویم. نگرش همان نگرش است که حالا کمی از سر لطف تلطیف شده و داغننگ نیز همان.
پ.ن. تمام نقل قولهای مستقیم و غیر مستقیم اروینگ گافمن، از کتاب «داغننگ» است: ترجمه مسعود کیانپور، نشر مرکز.
تقابل
از زمان ورود به دانشگاه تهران، تبدیل به «دیگرانی» شدهام که از «ما» نیست. دیگرانی که درس نمیخوانند و بخش اعظم وقتشان را کار میکنند و بنابراین بیسوادند: علامهایها. نمیدانم این زمزمه را چه کسی در گروه ارتباطات«شان» راه انداخت، که به کم و بیششان سرایت کرد و به رفتارشان هم منتقل شد، به کلماتشان، به نگاهشان، به جملاتی که هنگام عصبانیت از دهانشان بیرون میریخت و به لبخندهای از بالا به پایینشان. تا آنجا که به ستیزهایی درونی میان ما و آنها تبدیل شد، همچون تنشهایی ناخواسته که نهایتا به انحلالی عملی میرسد. سکوی شناخت و پذیرش یا طردی که ابتدا و انتها و دلیلش مشخص نیست. ما افرادی بیگانه و غیریم که «کار» اجیرمان کرده است، هرچه هم که توضیح بدهیم کار تجربهمان را زیاد میکند و میخواهیم مستقل باشیم، باز هم گناهکاریم.
بنابراین من هر روز گرفتار نمایشی تحمیلی میشدم/میشوم:
- سر کار میروی؟
- خیر، اصلن. فقط درس میخوانم و کلاس زبان میروم.
خفا و پنهانکاری تعمیمیافته در ما. گویا دانشگاه عرصهای منفعلانه برایمان شده که فقط میخواهیم زودتر از تزمان دفاع کنیم و برویم. که اگر این چند نفر استادی که دوستشان دارم و لذت کلاسها و درسهایشان نبود، حالا انصراف داده بودم و برای درس خواندن در جایی دیگر تلاش میکردم.
...
اشتیاق یا در همان فراق نهفته بود یا وجود نداشت. اشتیاق یا در همان نگاه اول نهفته بود یا اصلا وجود نداشت. اشتیاق یا شعور بیواسطهی رابطه بود یا اینکه اصلا هیچ چیز نبود.
مارگریت دوراس. عاشق
دوستانم، آنهایی که دوستشان دارم، دارند یکی یکی از ایران میروند و من خوشحالم از اینکه تلاش چندسالهشان به ثمر مینشیند و از خوشحالیشان سرشار شادی میشوم. و من «به اجبار» خودم را خوشحال نشان میدهم زیرا «همیشه آنکه میرود، کمی از ما را، با خویش میبرد*»، و دلتنگیای که نباید بیان شود، و افسوسی که دیگر کجا، چند سال دیگر، آیا باز هم، همدیگر را خواهیم دید، و غصهای که در دل خفه میشود.
*یدالله رویایی
آوا-2
صدای یکی از دوستانم رنگ دارد، رنگ قرمز. به آدم انرژی مثبت میدهد. گاهی تلاش میکنم مانند او حرف بزنم _ هر بار که حس و حالش باشد: تغییر لحن همراه با خنده و کمی کشیدگی در کلمات، یکی از ابروهایم را بالا بیاندازم، سرم را کمی حرکت دهم و همراه آن دستانم را به سمت جلو، انگار که کلمات را به سمت مخاطب برانی. موفق که میشوم، انگار در شادمانی دوچندانی خودم را شریک کرده باشم، انرژی مثبت میگیرم.
یکی از همکارانم، صدایش پر از رخوت است. کلماتش که در هوا جاری میشود خوابم میگیرد، سست میشوم، یا دچار رخوتی که هنگام بیماری آنفولانزا در بدن ظاهر میشود، بدندرد. جملاتش را تا میتواند پر از کلمه میکند. وقتی صحبت میکند سعی میکنم هرچه زودتر به مکالمهاش پایان دهم، دلم نمیخواهد از اول صبح خوابآلود باشم.