چرا؟
ازدواجهای غیابی و نیمهغیابی در اطرافم زیاد شده و سرعت گرفته. نمیتوانم به کل جامعه تعمیماش بدهم، اما دلیل همین مقدار هم چه میتواند باشد؟ نارضایتی و فرار از وضعیت بیثبات اینجا؟ مگر وضعیت ازدواجهای اینچنینی چقدر ثبات و دوام خواهد داشت؟
عرض حال
وقتی در موقعیتی رشد میکنم و به موفقیتهایی میرسم و سنگهایی میبینم. سنگهایی میاندازند جلوی پایم که از این جلوتر ممنوع. سنگهایی که اگر دختر نبودم انداخته نمیشد، که اگر دختر نبودم الان چقدر پیشرفت کرده بودم. و نمیدانم حالا باید برای چه کسی/کسانی متاسف باشم. که من این شرایط را نمیتوانم زیاد تحمل کنم و سریع موقعیتام را ترک میکنم، هرچند که در آن بسیار موفق باشم.
...
وقتی لبریز از گفتنی و کسی نیست برای شنیدن.
پارادوکسی دیگر
تجربه این ماهها نشان داده که اغلب در برابر خبرهای بد و ناگواری که به من رسیده، مقاومت خیلی بیشتری نشان دادهام تا خبرهای بدی که به اطرافیان و دوستانم رسیده است. در حالت اول کمی رنگ عوض میکنم، متعجب و غصهدار میشوم، چیزی نمیگذرد که بر خودم مسلط میشوم و فعلی متناسب با آن انجام میدهم. مشارکت در امری که آن را به تمامی درک کردهام، چیزی که متعلق به من است و باید چنان نشانش دهم تا دیگرانی که در اطرافم هستند به اضطراب نیافتند.
در حالت دوم وقتی شاهد و ناظر رسیدن خبری بد به دیگری هستم تا هنگامی که خبررسانی به پایان برسد، وقتی دست بر سر یا پیشانیاش میگذارد، چشمانش متعجب میشوند، رنگ صورتش قرمز میشود، دستانش میلرزند و غیره، وحشت میکنم، قلبم تند تند میزند، به سختی نفس میکشم. بعد با آرامشی متضاد با درونم، باید دلداری و تسلی دهم و همراهیاش کنم. غوطهوری در وضعیتی سنگین و طاقتفرسا که نباید مرا به وضعیت تقلیدی بکشاند (خود را غمگین نشان دهم، چون او غمگین است) بلکه باید تلاش کنم تا از جایگاهی تجربهگرایانه کمی او را به رهایی برسانم: بخشی از اضطراب و غصهاش را به دوش بکشم – که مگر ممکن است این کار کمی از غصهاش را کم کند؟
از طرفی دیگر، گاهی در چالش کشندهای گرفتار میشوم که آیا رسیدن به حالت اول، نشانی از بیتفاوتی دارد یا تسلط بر خود. این چالش نگرانم میکند، نمیخواهم مغضوب خودم شوم.
موطن
«نورماندی» گونهای بیوزنی دارد، بیوزنی ِ لذتبخش، کششی عجیب. تعلق خاطر به جهانی و جایی که ندیدهام، اما با شنیدناش چنان غرق اندیشه میشوم که گویی تام و تمام، سالها متعلق به من بوده است. تعلق خاطری وطنی: زندگی در واژهای که موطن توست. همچون چیزی که مقوم ذات توست. یا جایی برای بازگشت به خویشتن، نو شدن و آرامش. از رهگذر این حس است که رنگ نورماندی برایم آبی زنگارهایست: یگانگی با منبع آرامش. سمفونی زیبایی از دریا و آسمان. شاید برای همین باشد که وقتی نامجو میخواند «عقاید نوکانتی از آن من، شقایق نورماندی از آن تو» غرق شعف میشوم و دیگر باقی شعر نشنیده رد میشود تا باز برسد به تکرار این بخش: شقایق نورماندی از آن تو!