شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




و زندگی حتای مرگ بود*

غریب است این ناباوری که از مرگ می‌آید. گفتند یک سال گذشته، یک سال طاقت‌فرسا. گذرش سرما می‌اندازد به دل، سرمایی سخت، اما نه سرمای مرگ. مرگ نیست. سرمای مرگ نیست، نمرده است. سرمای دلتنگی‌ست، دلتنگی طاقت‌فرسا. تماس می‌گیرد که خداحافظی کند، که بگوید فردا می‌رود سفر، که بگویم عکس برقرار است دیگر، که بگوید عکس‌هایش را نشان می‌دهد، که ذوق کنم، که بگوید قرارمان دوشنبه، کافه عکس. گفتند خاک سرد است، نبود، نیست. چه عبوس است چهره این مرگ که با آتش می‌آید، چه بدقواره و هولناک می‌آید این مرگ. پس کو دوشنبه؟ ناباوری بود و ضجه و سراسیمگی و انتظار. این شیون‌ها چرا خاموش نمی‌شوند؟ چه آتش جانسوزی بود، چه داغی که بر دل‌ها نگذاشت. چه چشم‌هایی که بی‌قرار نشد، نلرزید، سرخ و تر نشد. مگر نمی‌گویند خاک سرد است، که مهر را می‌برد. عکس‌های اخیرت همه پرتره شده‌اند، صورت‌هایی سوخته، آفتاب‌سوخته، پر از چین‌هایی که هزاران درد دارند؛ این‌ها را من گفتم. تازه دارم توی زندگی‌ها می‌چرخم، در روستاها، تازه می‌فهمم این زندگی را، زندگی‌ای که در چهره آدم‌ها جاریست؛ این‌ها را تو گفتی، با همان لحن همیشگی، تندتند. چه شد که از کاوه گلستان گفتم، که گفتی کتابش را دارم می‌خوانم. چه شد که از عکس‌های روسپی‌خانه‌ها گفتم، از کتک‌هایی که خورده. چه شد که از مرگش گفتم. گفتی دوشنبه، کافه عکس. ببین خاک را که حریف آتش نمی‌شود، نشد، ببین هنوز دل‌های‌مان را می‌سوزاند. آسان نمی‌گذرند روزها، برای همه، که هر روز بهانه‌ای پیدا می‌شود تا یاد تو را زنده کند، بغضی بیاید و اشک‌هایی مدام. آسان نیستند این روزها، که رهایمان نمی‌کند این بغض، این دلتنگی، این آتش. ببین چه داغدارند همه، پس چه شد سردیِ خاکِ آشفته، آن دوشنبه‌ی مغموم ِ دلمرده.

* یداله رویایی. هفتاد سنگ قبر

...

آنکه شلاق می‌زند، پشت کسی را که شلاق می‌خورد امضا می‌کند...
اینجا دیگر امضا ثبت گذشته نیست، اتفاقی افتاده است، اما شلاق امضای این اتفاق نیست، احضار گذشته است، یعنی گذشته‌بازی در اینجا هم هست، اما این امضا به جای اینکه جریانی را به گذشته بسپارد، گذشته‌ای را جریان می‌دهد، گذشته‌ای را حال می‌کند.

یداله رویایی. من ِ گذشته امضا. نشر کاروان