...
نامم رابینسون کروزوئه نیست
زندانی جزیره نیستم
رفیقانم بیشمارند
از تمام لحظههای روزهای هفته بیشمارتر
چشماندازم جزیرهی آدمخواران نیست
پس چرا مدام
در اندیشهی فرارم
چرا مدام
در اندیشهی آدمخواران
«شهاب مقربین. این دفتر را باد ورق خواهد زد»
پ.ن. به غیر از این درد مشترک روزهایمان، شبها مدام کابوس هم میبینیم. کابوسهایی مثل هم، کابوسهایی مشترک؛ کسی توانسته این چند روز را آرام و راحت بخوابد؟
...
تاریک است
پناهم ده
پناهگاهیام نیست
تا نفسی تازه کنم
از سوز ِ شلاق ِ این بادِ بد دهن
«کیکاووس یاکیده»
در توهم خبر
آقایان حیاتی و افشار
با سلام
من یکی از هموطنانتان هستم. در کودکی محال بود از خبرهای شبانهتان غافل شوم؛ شما آنچنان پر قدرت و با صلابت خبرها را میخواندید که بیهیچ شک و شبههای و بدون اینکه نیازی به استدلال داشته باشم، همه را میپذیرفتم. حالا بیننده همیشگی برنامههای خبری شما نیستم، اما دست کم هر روز چند ثانیهای به لطف تلویزیونِ همیشه روشنمان صدای شما را میشنوم. دلم نمیخواهد از وقاحت بیشرمانه برنامههایی چون بیست و سی، شبکه خبر و... بگویم، شما را خطاب قرار میدهم چون صدایتان را سالهاست که میشناسم.
امروز صدا و سیمای شما وقاحت را به حد اعلای خود رساند و با دستکاریهایی کودکانه خبرهایی ساخت و خون هر ایرانی ِ مطلع را به جوش آورد. امروز با استدلالهایی هذیانی، افرادی که بدون خشونت و با آرامش به دنبال حقشان بودند به سوژههایی مست و لایعقل تبدیل شدند و شما با آن صدای همیشگی و بیهیچ لرزشی آنها را خطاب قرار دادید. شما با چنان اطمینانی افراد کشته شده در جنایت دیروز را مشتی اوباش خواندید و مدعی شورششان شدید که به هرچه مردانگی، انصاف، راستگویی، شرافت، شعور و اخلاق است شک کردم. مگر شما در جهان دیگری زندگی میکنید؟ این دروغهای آشکاری را که به رسمیت میشناسید و تحویل مردم میدهید را نه برای ما بینندگانتان، برای خودتان، برای وجدانتان چگونه توجیه میکنید؟
آقای حیاتی، به چهره ما خوب نگاه کنید. ما همان کسانی هستیم که در سنین کودکی صدای پر از بغض شما را هنگام اعلام رحلت امام شنیدیم و بغض به گلویمان نشست. کودکانی که معنای مرگ را نمیفهمیدند اما بغض را با تمام وجود درک کردند و چشیدند. من این صدا را به تمامی به یاد دارم و هیچگاه فراموش نخواهم کرد. آقای افشار، به چهره ما خوب نگاه کنید. ما همان کسانی هستیم که از شنیدن خبر فوت دختر کوچکتان ناراحت شدیم، اشک ریختیم و گریستیم. آیا ما، که دلمان میخواهد بدانیم، آگاه شویم و از حقمان دفاع کنیم، شیادیم؟ چرا از این نمایشهای بیخردانه و خبرهای ساختگی کناره نمیگیرید؟ فریب و انحراف اذهان تا چه حد؟ مگر ما همشهری یا هموطن شما نیستیم؟ اطلاعزدایی و صحنهپردازی و تصاویر کاریکاتورگونه تا چه حد؟
آقایان! من این همراهیتان را با مخدوش کردن واقعیت درک نمیکنم. و فکر میکنم اگر هر فردی به انسانیت ایمان داشته و ذرهای شرافت و اخلاق در وجودش باشد حتما و دست کم باید از چنین شغل خودفروشانهای استعفا دهد.
آقای حیاتی، آقای افشار! از امروز هر وقت در شهر قدم زدید خوب به چشمان ما نگاه کنید. ما سالهاست با صدایتان خو گرفتهایم.
بهت و ناگزیری ماندن
ماندن به ناگزیر و
به ناگزیری
به تماشا نشستن
که روتاتیفها
چهگونه
بزرگترین دروغها را
به لقمههایی بس کوچک
مبدل میکنند.
و دم فروبستن ـ آری
به هنگامی که سکوت
تنها
نشانه قبول است و رضایت.
دریغا که فقر
چه به آسانی
احتضار فضیلت است
به هنگامی که تو را
از بودن و ماندن
چاره نیست
بودن و ماندن
و رضا و پذیرش
شاملو