اندر باب لینکدونی
لینکدونی اینجا نمیدونم چرا درست نمیشه! لیست زیادی از وبلاگ دوستان رو وارد کردم اما فقط تعداد محدودیاش رو نشون میده... وقت بشه حتمن درستش میکنم. گفتم این رو بنویسم که دلخوری پیش نیاد! زیاده عرضی نیست. :دی
من رأی میدهم
1.
یکی دستبند سبزم را میبیند، میگوید: خجالت بکش! این قرتیبازیها چیه! میگویم: اینو بستم که سر صحبت و گفتوگو با مردم باز بشه!
2.
توی تاکسی راننده با خنده میگوید: حالا برین به موسوی رأی بدین. فکر کردین یه بهشت برین براتون میسازه.
3.
توی مغازه مانتوفروشی، دختر عکس میرحسین را که میبیند، میگوید: ئه! اینی میخوام بهش رأی بدم این شکلیه!
زنی دیگر به فروشنده میگوید: اگه یه تخفیف خوب بدی، میرم به میرحسین رأی میدم!
4.
میدان آرژانتین، بچههای ستاد میرحسین پوستر و دستبند میدهند و راه میافتند که با مردم صحبت کنند. زنی فریاد میزند که: اینا همهشون دستشون توی یه کاسهس، به هر کی رأی بدی وضع ما همینه!
5.
مغازه روسریفروشی، فروشنده یه شال حریر نازک و کوتاه را پیشنهاد میدهد. ردش میکنم و میگویم حوصله سر و کله زدن با گشت ارشادیها را ندارم. دختر از آن طرف مغازه فریاد میزند: نگران نباش، موسوی میاد همه اینا رو جمع میکنه!
6.
به میرحسین رأی میدهم. قاعدتا هر آدمی ویژگیهای منفی و مثبت زیادی داره؛ موسوی هم! موسوی را هم اسطوره نکردهام. توقع بهشت برین هم ندارم. دلم نمیخواهد وضع مملکت از این بدتر شود. تحریم را در جامعهای مثل ایران درست نمیدانم. رنگ سبز را هم مترادف انقلاب مخملی نگرفتهام (آقای سین!). به نامزدهای دیگر هم توهین نمیکنم. به عقایدتان احترام میگذارم؛ بد نیست این انرژی را که صرف مسخره کردن میکنید در جایی دیگر که مفید است صرف کنید.
7.
خشایار دیهمی:
« از این سکنات خستهام، از بیاصولی، بیقاعدگی و گداصفتشدن آدمهای اطرافم خستهام. این همان ابتذال در عرصههاست. این ابتذال در فرهنگ، اقتصاد، در ادبیات؛ این ابتذال را دوست ندارم.
گاهی فکر میکنم حتی اگر دولتی سرکار بیاید که هیچ کمکی به من نکند و کاری برایم نکند، اما در آن دولت احساس شخصیت کنم، خوشبختم. من رأی میدهم، چون از ابتذال خستهام...
شما هم رأی بدهید، میدانم شما هم خستهاید...»
8.
هادی خانیکی:
«برخورداري از نگاه هنري و فرهنگي براي او كه اهل عمل است، عيب نيست، حسن است. بايد اين حسن را ستود و به آن اعتنا كرد»
+ حمایت دکتر اباذری از میرحسین موسوی
روزگار ترانههای ما
شماره پنجاه و ششم هفتهنامه «جامعه و مردم» را میخواندم. منصور ضابطیان یادداشت کوتاهی نوشته با عنوان «روزگار ترانههای بد» که دوستش دارم. از ترانههای نیناشناش امروزی گفته و به گفتوگویی با علی تجویدی اشاره کرده که چه شبهای متمادی تلاش میکردند برای سرودن شعر و خلق ملودی. و ترانههای امروزی «که مثل سم است و اینکه نمیمانند و تاریخ مصرف دارند و اینکه اگر بگوییم ترانه آینه زمانه خود است، چه تلخ که زمانه ما چنین باشد، زمانه نیناشناش و آدمی که تنگه پالتوش... صورتییه رنگ پالتوش... چه غمانگیز است روزگار ترانههای ما».
من البته با آهنگهای نیناشناش مشکلی ندارم، که چه بسا در سالهای پیشین هم چنین آهنگهایی با جملات و کلمات مختلفی زیاد داشتهایم. افسوسم برای آهنگهای پر از لعن و نفرین و بد و بیراه است که از زمانه ما به یادگار میماند.
...
چه بسا کلمهای که به گویندهاش میگوید: «از من بگذر».
ابوحیان توحیدی
خساستهای شناختی
1.
کسی به شوخی مرا حساس میخواند (من بعضی از شوخیها را جدیتر از جدی میدانم) و مرا به فکر میبرد که اگر حساسیتی بوده و آزاری در پیاش، پنهانش کردهام جایی برای خودم و در گوشههای عزلت سربرافراشته. در تنهایی بازش کردهام، حلاش کردهام، جنگیدهام، گریستهام و تمام. شاید تا چند روزی هم گم و گور شدهام تا ترکشهایش به کسی اصابت نکند، تا کسی را ناراحت نکنم، تا دوستی ناراحتم نبیند. شاید با دوست نزدیکی هم درد و دلی و گفتوگویی کرده باشم تا قراری بیابم. حالا مگر غوطهور شدن در سکوت، آزاری برای کسی دارد؟
2.
ما عادتمان شده کسی را با عیار رفتاری چند سال و ماه قبلش بسنجیم. فراموش کردهایم آدمها مدام در حال تغییر و بازسازیاند. اسکیماها و انگارههایی در ذهنمان میسازیم که رفتارمان را مکانیکی میکند. انگارهها میشوند شورتکات ذهنیمان، تا اسم کسی میآید با همان شورتکاتها، قضاوتهای اخلاقی میکنیم. قدرت تأملمان کم شده، در شناخت هم خست به خرج میدهیم.
رنجهای تاریخی
پنجشنبه جمعهها را دوست ندارم؛ مثل مرگی میآید، مینشیند روبهرویت، رنجور عزیمتت میکند، زجرت میدهد و میرود.