This Is The Life
بیست و هفت سالگی، جنبشی غریب و ناآشنا دارد؛ چیزی مانند دازاین هایدگر، آنجا که میتواند به خود بگوید: «بشو آنچه هستی».
دیگریِ درون
برای ساعاتی این حس را تجربه میکنم: خیابانها و کوچههایی که در آن بارها قدم گذاشتهام را دیگر نمیشناسم؛ هر چند ثانیه نوری سفید و خیرهکننده سوی چشمانم را با خود میبرد؛ گوشهایم خوب نمیشنوند؛ کلمات را به خاطر نمیآورم و ساختن جمله برایم مشکل میشود. تلاش میکنم تا بر این دگرگونی چیره شوم و تلاشی که منی دیگر در درونم میکند تا روال عادی را بیشتر بر هم زند. بعد دچار یأسی التماسگونه میشوم: متعجب به اطرافیانم مینگرم تا کشمکش درونم را دریابند، اما این جنگ را نمیفهمند. عاجز شدن همین است که کلمات را گم کنی، کلمات که دور شوند دیگر نمیتوانی تصویرسازی کنی.
همچنان دست و پا میزنم تا از این معلقی بیرون بیایم و افعال همچنان تکرار میشوند: نوری سفید و خیرهکننده در برابر چشمانم، ناشنوایی و به خاطر نیاوردن کلمات. حالا متونی جدید متولد شده است که فقط خودم میتوانم بخوانمشان: آفرینش موجودی تازه که حقیقتی دگر از توست. تلاش را کنار میگذاری و تا مدتی تسلیم موجودی دیگر میشوی تا منی دیگر را تجربه کنی.
این مقبولیتهای علمی
معمولا در روزنامهها و مجلات وقتی چندین و چند مطلب را یک نفر مینویسد، یا اسمش را برای یک مطلب میزنند و باقی بدون نام میماند، یا نامهای مستعار میگذارند. حالا فرض کنید مجلهای را که مقاله علمی دارد و چندین مقاله را یک نفر نوشته باشد. مسلم است که او برای مقالههایش زحمت کشیده، ایده داده و نمیشود نام مستعار گذاشت، چون هر کدام از مقالهها برای نویسنده درجه و اعتبار علمی دارد. از طرفی نمیشود مقالهها را بدون نام گذاشت. مقالهها باید ـ میفهمید که «باید» ـ در همین شماره چاپ شود. پس باید چه کرد؟
پ.ن. 1. میدانید استاد! وقتی چندین بار نامتان بالای مقالهها تکرار میشود، آن وقت همه میفهمند پشت پرده ماهنامه«تان» چه میگذرد!
پ.ن. 2. راستی بد نبود اسم دانشجوی بدبختی را که برای مقاله زحمت کشیده کنار اسمتان میآوردید. اینطوری کمی ـ فقط کمی ـ جای احترام برای خود میگذاشتید.
مَبار ِک!
نه آقا جان. ما از آن آدمهای دلزده از بهار نیستیم. هنوز هم بهار برایمان افسونگری عجیبی دارد؛ هوایش پر از خلسهی سکرآور است که آدم را مدهوش میکند. چرا مدام یاد عیدی و لباس و کفش نوی قدیمها به خیر باشد؟ مگر همین روزهای جوانیمان چه عیبی دارد که دوستش نداشته باشیم!
با ارادتی عظیم به خیالبافی و خیالبافها و بیخیالها، سرخوشی بهارتان همیشه برقرار!
پ.ن.1. این روزها «مَبار ِک» را در لهجههای اراکی بیابید! :دی
پ.ن.2. عکس از اینجا.
ارتباطات میانفرهنگی
این ترم با دکتر عاملی درس ارتباطات میانفرهنگی داریم و هر کسی باید برای مشقهاش یه وبلاگ بزنه. اولین مطلب رو هم باید درباره اولین تجربه ارتباطات میانفرهنگیمان مینوشتیم. فعلا این وبلاگ رو درست کردم، وقت شد در تعطیلات منتقلاش میکنم به اینجا!
...
آنک! ای دیار من! آن دم که پیرامون ما
میخندی و میخوانی و نعره میزنی
و شیفته لذتی تا حد بیرحمی
نگاه کن! من نیز لنگانلنگان پیش میروم
بودلر
گاهشمار نگین
نگین امسال تقویم ِ (گاهشمار) زیبایی را با تصویرسازیهای متفاوت و جالبی طراحی و چاپ کرده است. دلم میخواهد حالا که تصمیم گرفته تجربه پروسهی کارهای اینچنینی و همینطور کاری با سرمایه مستقل را داشته باشد، نتیجه خوبی هم بگیرد. شرح تقویم را خودش بیشتر توضیح داده.
تقویمش را میتوانید در کتابفروشیهای نشر ثالث (زیر پل کریمخان)، نشر چشمه (کریمخان. نبش میرزای شیرازی)، کتابفروشی خانههنرمندان (ایرانشهر)، دارینوش (شریعتی، پایینتر از سینما فرهنگ)، شهر کتاب کارنامه (نیاوران)، فروشگاه فردوسی (تجریش، اول سعدآباد)، فروشگاه شهرزاد (ظفر، بعد از رودخانه)، فروشگاه یادآوران (ظفر، پاساژ ظفر)، فروشگاه علیم (شریعتی، روبهروی باغ سفارت انگلیس)، نشرهای خوارزمی، سحر و مروارید (انقلاب روبهروی دانشگاه تهران) پیدا کنید.
ارسال پستیاش هم رایگان است؛ خواستید برایش ایمیل بزنید به آدرس: neg_eht@yahoo.com
من هم تعدادی دارم، از دوروبریها اگر کسی خواست بگوید تا زود به دستش برسانم.
این تصویر ماه فروردین است که خیلی زیباست و قاعدتا و طبیعتا (!) بسیار دوستش دارم.