عکاسی، خلق تجربهها
ويرجينيا وولف اعتقاد داشت که داستان عکاسی نيست، حتا عکاسی خردهگيرانه و انتقادی اززشتیهای زندگی هم نيست، بلکه خلق دوبارهی تجربههاست. او در جايی گفته است: «اين فاجعه و جنايت و مصيبت و مرگومير و بيماری نيست که ما را پير میکند و میکشد، بلکه شيوهایست که آدمها نگاه میکنند و میخندند و ازاتوبوس بالا و پايين میروند».
(آهو نمیشوی به این جستوخیز، گوسپند!)
در باب سکوت
سکوت زبان عجیبی است. گمان نکنیم سکوت، فقط سکوت است. سکوت خود زبانی ویرانگر است، جایی که حتی زبان طنز یا طعنه کاربرد ندارد سکوت به زبانی ویرانگر و انقلابی بدل میشود، چراکه گروهی را به خشم، گروهی را به تامل و گروهی را به همدلی وامیدارد... [ادامه]
بارت
با یکی از اقوام فلسفهخوانمان از فلسفه و بارت و نشانهشناسی و ارتباطات صحبت میکردم که نمیدانم چه شد صحبتمان به اسلنگهای اراکی رسید. همینطور یکییکی مرور میکردیم، که با خوشحالی یادش افتاد اراکیها کلمهی «بارت» دارند (البته من تا حالا از دور و بریهایم نشنیدهام!). مثلا میگویند فلانی چه آدم بیبارتیه! یعنی چه آدم بیشخصیتیه! بعد کلی از این کشف مشعوف شدیم. (راستی! سلام وحید)
مادرجون
رنجورترش کرده درد و بیماری و تنهایی؛ و نازکدلیاش که بیشتر شده، با هر سخنی اشکش سرازیر میشود. شبها که دردِ بیماری امانش را میبرد، صدایش را خفه میکند که مبادا بیدار شوم. و نمیداند ساعتهاست بیدارم و اشک میریزم که مبادا دیگر نباشد.
پیرزن، دلخوشیاش در این دنیا سجاده و خدایش است. تسبیح که در دستش میگیرد، مینشینم کنارش، همراهیاش میکنم و با هم دعا میخوانیم. چرا باید دلخوشیهایش را دور کنم؟ هر بار سفارش میدهد برایش حنا بگیرم، که مبادا با دستان بیحنا برود به دنیای دگر. میبرمش حمام. میشویمش. و او چه رنجی میبرد از اینکه خود را به دیگری سپرده و من شرمسارتر از او، زیرا از رنجاش آگاهم.
رها
رها هیچ چیزش به رها نماند، خندههایش اما رهایی غریبی دارد.
...
وقتی کنار دوستان جانی نشستهای، پرحرفی میکنی و با هر کلامی از خنده ریسه میروی، کاملا مشخص است کم آوردهای، یعنی حالات به طرز نگرانکنندهای بد است، وگرنه همه میدانند که تو زادهی سکوتی. این جور وقتها باید بزنی به در و دشت و شهری دگر. بدتر این است که کسی روبهرویت نشسته باشد که شباهت غریبی به او داشته باشد، حرکاتش و واکنشهایش و تو مدام بخندی، با بغض هم بخندی، با درد، با اشک.
پ.ن. کیانا راست میگوید: «این دیدارها، این بدرودها، عاقبت ما را نابود میکنند».
نوسان واقعیت
پیرمرد ِ ندار، چهرهْ برگفته، متفکر، مغموم و دست بزرگتر از حد معمول: چیزهایی که با دیدن تصویر بلافاصله به ذهنم میرسد. تمام فضا را بررسی میکنم: این نقاط واقعیاند. اما بلافاصله دچار شک میشوم: آیا این نما واقعیت دارد یا ساختگیست؟ و این همان جاییست که نمیتوانم میان عکس و نقاشی تفاوت قائل شوم.
پ.ن. تصویر را خیلی وقت پیش، در جستجوهای عکسیام یافتم. همان وقت هم این متن را نوشتم. اما متاسفانه حالا نمیدانم این تصویر برای که بود و از کجا برداشته شد. اگر کسی میداند لطفا بگوید تا تصویر بیمنبع نماند.
ذوالقرنین کیست؟
پیشتر شنیده بودم که عدهای با بررسی آیات قرآن و منابع دیگر، ذوالقرنین اعلام شده در قرآن را کوروش معرفی کردهاند. دیروز، انجمن جامعهشناسی «یوسف ندابو» پزشک نیجریهای را دعوت کرده بود تا با عنوان «تبارشناسی تاریخی ذوالقرنین» سخنرانی کند. البته او پزشک است و نمیدانم چرا جامعهشناس معرفیاش کردهاند. ندابو ادعا کرد که ذوالقرنین کوروش کبیر نیست، بلکه داریوش است.
روایت بهمن
گاهی وقتها هم آب و هوا میکشاندت به سوی یک موسیقی سحرآمیز. با هوای دلانگیز و تعجبآور بهاری این روزها، قدمزنان زیر باران، ترانهای نجوا میکنی که ماههاست فراموشاش کردهای. ترانهای مواج، با رنگهای شاد.
رقصم گرفته بود
مثل درختکی در باد
آنجا کسی نبود
غیر از من و خیال و تنهایی
رقصم گرفته بود
پیرانهسر، دیوانهوار
تنها
تنها
تنها
رقصیدم
(اینجا، با صدای سهیل نفیسی)