ویکی بیچاره
قرار گذاشته بودم هر طور شده با اساتید ترم آینده صحبت کنم تا به جای این همه کارهایی که ازمان میخواهند، مطالب ارتباطاتی ویکیپدیا را غنی کنیم. آنقدر مصمم بودم برای این کار و آنقدر آیندهاش را روشن میدیدم تا اینکه چند روز پیش دیدم دانشگاهمان ویکیپدیای فارسی را فیلـتر کرده. خب دیگر چه توقعی میتوان داشت از این درخواست و پیگیری وقتی به رسمیتاش نمیشناسند!
عکس، صورتک مرگ
عکسها میتوانند واقعیت را به چنگ آورند، زیرا یک عکس نه فقط همانند نقاشی یک تصویر است ـ تصویر به مثابه تفسیری از واقعیت ـ بلکه چیزی است که مستقیما از واقعیت الگوبرداری شده، نشانهای از واقعیت را به سان یک رد پا یا صورتک مرگ دربردارد. مادامی که نقاشی، حتی در صورت رعایت معیارهای عکاسانهی شبیهسازی ـ چیزی بیش از ارائه تفسیری از واقعیت نیست، عکس ثبت پرتوهایی از عینیت بیرونی است و در هیچ نقاشی این ردپای مادی از موضوع نمیتواند حضور داشته باشد.
Sontag, S. On Photography
نقطهی جنونِ نگریستن
نه آن حقیقت چشمانش که بیننده را برمیآشوبد، نه آن تلاطم نگاه بیمثالش که شناور میشود در سکوت، نه آن قرمزی و سرخی پیراهنش که شادمانه دلربایی میکند، نه آن موهای ابریشمی فروهشته شده در دست باد، که این گوشوارههای نخیاش است که زخم میزند. گوشواری از نخهای سیاه، تیره، درهم تنیده شده و پیچیده، که چندین جا گوشهای نرم و نازکش را غصب کرده است. و این برای من، همان پونکتومیست که به قول بارت نیش میزند و جانگداز است.
عکس: محسن رسولاف (اینجا)
نوبودگی
به نحو عجیبی همه چیز خوب است. دغدغههایم یکی پس از دیگری و با سرعت شکل میگیرند و به سرانجام نیز میرسند _ پیش از آنکه بیرنگ شوند، رنگ ببازند و فراموش شوند. افسردگی ناسرانجامیشان دیگر در جانم نمیماند و در درونم رخنه نمیکند. اما این سرعت جان یافتن، شکل گرفتن و امتداد هستیشان خودبهخودی هم نیست، که درصد زیادیاش به خاطر شبنخوابیها و دویدنهای بسیاریست که اگرچه خسته و رنگ و رو رفتهام میکند، اما لذت تولدشان از گرفتار شدن در چرخه روزمرگی زندگی نجاتم میدهد؛ چیزی که خستگی را هم بیمعنا میکند.
این به لذت مادری میماند که کودکی را به دنیا میآورد و رنج میکشد تا بزرگش کند. فرزند بزرگ شده، برومند و جوان و شاداب است و بی درگیریهای روزمره نه گرفتار یاس و ناامیدی است و نه از هستیاش ناراضی. درست و به جا حضور یافته و بیکم و کاست از زندگیاش بهره برده. با این تفاوت که این فرزند، شخص دیگری نیست؛ همان مادر است که هر بار با ندای دغدغهای/فرزندی متولد میشود، هستی مییابد و بزرگ و بالغ میشود. و این یعنی سرخوشیِ نابِ حضور.
با این همه میدانم این تمام هستیای که میخواهم نیست، تنها بخشی از آن است که با همین دغدغههای رنگ و وارنگ، شکل میگیرد و به تدریج کامل میشود.
شبهای روشن
تنها نشستهام و حواسم نیست که دنیا با من است...