هزارتویِ آخرین
هزارتو به پایان رسید؛ و برای من که سکوت کرده بودم برای نوشتن آخرینش، بیتلاشی برای ماندگاری آن، چه کلماتی باقی میماند جز آنکه: «پایانی دگر».
مرثیه برای عزیزی از دست رفته است و آیا او برای من اینگونه بود؟
بعدنوشت:
خیلی ساده است. من هیچ وقت نمیتوانم بفهمم وقتی چیزی برایمان «مهم» یا «عزیز» است چطور حکم به نابودیاش را میپذیریم و «تلاشی برای ماندگاریاش نمیکنیم». و بعد هم این سوال را از خودم میپرسم که آیا واقعا هزارتو برایم مهم بود؟ عزیز بود؟ به آن خو گرفته بودم؟ چقدر برایم ارزشمند بود (چه میزان)؟ چقدر نبودش بر زندگی من تاثیر میگذارد/میگذاشت؟ دست کم با خودمان تعارف که نداریم، چرا مرثیههایی از سر احساسات بخوانیم؟ ترجیح میدهم رک و راست صادقانه حرف بزنم تا مرثیههای چند صفحهای بسرایم و یا حتا به کامنتی از سر دلسوزی اکتفا کنم، وقتی تلاشی نکردهام بهتر است ساکت بمانم.
پیگیریهای میرزا همانقدر برایم قابل فهم است، که اعلام کردن نداشتن توجیه یا دغدغهای برای فارسی نوشتناش و وقتی چیزی قائم به فرد است، آغاز، ادامه و پایانش هم بسته به اوست ـ این دست کم چیزی است که من از نحوه مدیریت هزارتو فهمیدهام و ممکن است از نظر فرد دیگر اینطور نباشد. با این همه، ارزش، شجاعت، اعتبار و جسارتِ میرزا را برای شروع، ادامه و خاتمهی هزارتو کتمان نمیکنم. تنها حرف صادقانهی من میتواند این باشد که: از اینکه محفلی بنا شد تا کمی به موضوعات و کلمات فکر کنم، بیندیشم، ثبتشان کنم و جرات انتشارشان را بیابم از تمام هزاتوییان ممنونم و از میرزا بیشتر.
...
بعد از مدتها که دلت هوس دور هم بودن میکند، بعد از مدتها که کنار هم مینشینید و شام میخورید، بعد از مدتها که تلویزیون را روشن میکنی و هواپیمایی سقوط میکند، غذا از گلویت پایین نمیرود، احساس خفگی میکنی و نمیتوانی فریاد بزنی. و بعد که دنبال تسکینی میگردی، کتاب فراموش شدهی «چای در غروب جمعه روی میز سرد میشود» جلوی دستت میآید و صفحهای که باز میشود: «آسمان دیگر جای تخیل و ابر و باران نیست، ...، یکبار دیگر، که هیچگاه بود، آن چشمان با رمزی از حیات، از هواپیما سقوط کرد». این نشانهها، یادآوریها، این خفگی تا کی باید ادامه داشته باشد؟
آوا
توی این همه سر و صدا و شلوغی، صداهایی هستند که آنها را بیشتر از بقیه میشنوم. یعنی میخواهم بگویم محال ممکن است وقتی دنیا میشود آوار ِ صدا و همهمههایی که روی سرت خراب میشوند، طوری که گوشات سوت میکشد و نمیتوانی تشخیص بدهی این صدا برای کدام وسیله و یا آدم است، طوری که انگار با میخ و یا همچو چیزی روی اعصابت خط میکشند و تا مرز جنون میبرندت، باز میتوانی بشنویشان. یعنی یک جوری جذبشان میشوی که انگار یکهو دنیا خاموش و تاریک میشود و نوری تو را به منبع صدا وصل میکند. انگار که هنرپیشهای بخواهد روی سن ِ تاریک خودنمایی کند و از آن بالا نوری رویش بتابانند. صداهایی که خودِ خودِ زندگی و آرامشاند.
خوب، معلوم است که یکیشان صدای شاتر دوربین است. که هنوز هم تا این سن نفهمیدهام دقیقا چه میگوید. مثلا میگوید کلیک یا چلیک یا چه. آهنگ صدایش همین است با همین «ی» که زیبا و خوشصداست، اما نمیدانم دقیقا با چه حروفی آدم را جذب خود میکند.
بعدی هم صدای قلم درشتی است وقتی دارد کلمهای روی کاغذ مینویسد. مثلا وقتی بخواهد سین را بدون دندانه و کشیده بنویسد، وقتی مرکب گیج میشود یا رویش کم میشود. آن وقتها یادم میآید که برادرم برایم سرمشق میگرفت و من تا جایی که میشد حروف را کشیده مینوشتم. بعد او هی اخم میکرد و خط میکشید روی نوشتههایم که چند بار بگویم این باید با سه نقطه پر شود نه پنج تا. و شبهایی یادم میآید که با صدای خطاطی و مرکب و قلماش به خواب میرفتم.
تناقضها
. دلم میخواهد جایی خودم را گم و گور کنم و کسی هم سراغی ازم نگیرد. گم و گور میشوم؛ تنهایی و آرامش و بیخبری و لذت؛ کسی هم یادم نمیکند. در این بیخبریِ همه از من و من از همه، یادم میافتد اندازهام پیش اطرافیان چقدر است: چرا هیچ کسی سراغی از من نمیگیرد؟ از اینکه کسی یادم نمیکند، اشک میریزم و لذت تنهایی و آرامشم هدر میرود.
. مرگ را دوست دارم. بیوزنی، جدایی، تجربه وضعیتی جدید و لذتی وصفناپذیر. خواب میبینم مردهام، میخندم و احساس سبکی میکنم؛ این، یکی از آرزوهایی بوده که دوست داشتم در جوانی به آن برسم. دیگر همه چیز تمام شده، بالای بالایم. مادرم را میبینم، بر جنازهام میگرید. پدرم گوشهای ایستاده، چشمهای زیبایش قرمز شده و مدام بغضاش را میخورد. خودم را میبینم و از اینکه مردهام و دیگر نیستم، میگریم. میخواهم باشم، فریاد میکشم و کمک میخواهم.
. از اینکه تعلق خاطری به کسی ندارم شادم. دلم نمیخواهد به کسی علاقهمند شوم. میخواهم این چند سالی که زندهام را فقط و فقط برای خودم باشم. این را بارها و بارها به اطرافیانم هم میگویم، اما آن ته دلم، دوست دارم کسی، جایی، منتظرم باشد.