شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




آرامگاه ابدی

اگر نتوانیم آرامش را با همین جسم ـ که دستخوش بیماری و رنج می‌شود ـ و در این دنیا ـ که پر از رابطه‌های علت و معلولی ِ سفید و سیاه است ـ و با این اعمال و خطاها به‌دست آوریم، پس آرامش در آن دنیا که نه جسمی است و نه دردی و نه خطایی به چه کار می‌آید. آرامش‌ها و رنج‌هایی از پیش تعیین‌شده، چه جاودانگی‌ای دارند که از «آرامگاه ابدی» سخن می‌گویند. مقاومت درون این آشفتگی‌ها و بولهوسی‌ها در خور ستایش است و آرامش درون تیره‌روزهایی که نهایت ندارند، لذتبخش است.

اگر آرامگاه به معنای جایی برای آرامش محض است، پس همین اتاق کوچک با وسایل جزئی و خردش که با شور و شوقی کودکانه چیده‌مشان، آرامگاه من است. و یا متن‌هایی که می‌خوانم، آنگاه که غرق تفکرم کند و یا فیلم‌هایی که لذت بودن را نشانم دهد آرامگاه من است و موسیقی این آرامش ابدی، این آرامگاه ابدی.

رفتن

برای آنکه می‌رود، دل کندن راحت‌تر است تا اینکه بماند و شاهد رفتن کسی باشد. رفتن، حکایت از عزم جزم‌شده‌ای دارد: تصمیمی که «باید» به فعل درآید. عصیان و جنونی که تنها با رهایی ِ رفتن فرو ‌می‌نشیند. اما ماندن و تماشای رفتن دیگری، پرتاب شدن در گیجی و ناباوری ِ محض است: دست به دامان جنونی گیج‌کننده و حیرتی بیمارگونه شدن. اینگونه رفتن، رهایی‌ست و اینگونه ماندن، اسارت.
رفتن، همیشه راحت‌تر است. رفتن، به تعویق انداختن تنهایی‌ست و ماندن، تنهایی ِ محض.

...

گذشتن
به جای دوری رفتن
بازگشتن


عکس و متن: موستیو/ 2007

ال اس دی و جاذبه‌ی عشق

از پنجره‌ی اتاق تاریکم به بیرون خیره شده‌ام
ستاره‌ای انگار از پشت ابرها بیرون می‌آید و به من چشمک می‌زند
پلک که می‌زنم گمش می‌کنم
من در اتاق، تنهایی را احساس می‌کنم

***

کلبه‌ی کوچک من، تنگستن را ندیده است
دلهره وجودم را فرا می‌گیرد
بنویس:
سرد، سرد، سرد، سرد، سرد، سرد، سرد، سرد

***

جیرجیرک دارد جیرجیر می‌کند
به ال اس دی فکر می‌کنم و جاذبه‌ی عشق
سکوت باید صدمه ببیند

***

زنگ به صدا در می‌آید
آیا این آغاز یک جنگ است؟
گوش می‌کنم

***

دوست دارم فریاد بزنم
کودکان آواز دسته جمعی می‌خوانند
این یک تناقض پهلو به پهلوست

***

بهار است
بگذار زنبورک‌زن، زنبورکش را بنوازد و چوپان نی‌اش را
گوزن، آلاله، برف، غم
لالایی، لالایی، لالایی

***

آن دورتر ها انگار دخترکی دارد می‌نالد
نفس نفس می‌زند
آه، آه، آه

***

جعبه کبریت را بردار
چشمانت را ببند
کبریتی روشن کن
و
در دستت نگه دار
بوم، بـوبـــوم، بوبوم، بوم

***

باران طراوت است
به اطرافت نگاه کن؛ خوب نگاه کن
این آغاز یک پایان است؛ بازگشت به بی‌گناهی

***

قطره‌های باران به روی سطل پر از آب می‌چکند
و
من در اتاق تاریکم، تنهایی را می‌بینم


موستیو/ 2006

...

خاله‌ی مامانم که مریض بود و واسه دوا و درمان آمده بود خونه‌ی ما، هر روز از صبح می‌نشست پای تلویزیون تا بوق سگ، انگار کن کسی که به عمرش تلویزیون ندیده، مگر می‌شد از جلوی تلویزیون تکانش داد. فکر می‌کرد همه از تلویزیون او را می‌بینند. یک روز که همه گرم فیلم نگاه کردن بودیم، تزریقاتی سر کوچه آمده بود آمپول خاله رو بزنه، فیلم به جاهای حساس رسیده بود و خاله اصرار می‌کرد تلویزیون رو خاموش کنید. آخه فکر می‌کرد همه تزریق آمپول رو از تلویزیون می‌بینن... که بهار ازم پرسید: نوشته‌های گلشیری رو خوندی.

.گفتم: نه!

- بورخس چی؟

.نه از اون هم نه! ولی اگر مثلاً تو مایه‌های بارتلمی بگی آره برای چی می‌پرسی حالا؟

- آخه اولش که گفتی خاله‌ی مامانم... فکر کردم میشه مثل روش اونها نوشت.

حالا بعد از سال‌ها تلویزیون مبلی ما شده آکواریوم. او هر روز صبح می‌نشیند جلوی آن و به ماهیان زل می‌زند و حالا مطمئن است که ماهیان او را می‌بینند، همذات‌پنداری می‌کند و مانند ماهیان دهانش را باز و بسته می‌کند به انتظار آبی که... که بهار گفت حرف‌های خصوصی رو توی داستان نیار. گفتم اگر اسم بهار رو عوض کنیم و مثلاً بذاریم شراره حله. گفت: اَه، این اسم منو یاد سوزان روشن می‌ندازه. پیشنهاد بعدی من شقایق بود! که بهار تا سه چهار روز بعد جواب‌ام رو نداد. گفتم: خوبه همین؟! گفت: بهار خوبه! که با این اوصاف اسم بهار رو حفظ کردیم.


موستیو و من/ 2005

من با تو هستم

من با تو هستم
ایستاده‌ام روی پل
منتظرم در تاریکی
خیال می‌کردم که خواهی آمد
هیچ چیزی نیست جز باران
هیچ رد پایی روی زمین
گوش می‌کنم؛ اما هیچ صدایی نیست

آیا هیچ کسی نیست در تلاش پیدا کردنِ من؟
آیا کسی نخواهد آمد تا مرا به خانه ببرد؟
شب بسیار سردی است
و سعی می‌کنم که این زندگی را بفهمم

دنبال یک جا می‌گردم
دنبال یک چهره‌ی آشنا
آیا کسی اینجا هست که بشناسمش؟
چون هیچ چیزی درست پیش نمی‌رود
و همه چیزها ریخت و پاش‌اند
و هیچ کس دوست ندارد که تنها باشد

آه؛ چرا همه چیز تا این حد گیج‌کننده است؟
شاید هم این منم که این جور احساس می‌کنم
آره آره آره
دستم را بگیر و ببر
ببر من را به یک جای تازه
نمی‌دانم کی هستی
ولی من... من با تو هستم
من با تو هستم

Avril Lavigne / بازگردان: موستیو

نقطه، تمام

حسرتی غریب، باران و دیگر هیچ...


پ.ن. جمعه، 22 شهریور 87، تشییع پیکر محسن