محسن!
یادت میآید وقت نمایشگاههایت همه را دعوت میکردی و چه خوشحال میشدی از حضورشان، یادت میآید دوست داشتی کسی از نمایشگاه و عکسهایت چیزی بنویسد، یادت میآید؟ حالا میبینی همه روزنامهها پر شده از پیام تسلیت به پدرت، حالا میبینی چه اسمت توی روزنامهها پر شده، حالا میبینی چقدر برایت کامنت میگذارند، میبینی چقدر چقدر بازدیدکنندگان عکسهایت زیاد شده، میبینی، حالا که دیگر نیستی، حالا که دیگر دیر شده...
...
محسن! از دیشب وقتی خبر سقوط هواپیما رو شنیدم، دارم پیگیری میکنم. موبایلات خاموشه. من این لیست رو باور نمیکنم. خودت چند ساعت قبل از پروازت گفتی برمیگردی باعکسها و تجربیات بیشتر. من این لیست رو مطلقا باور نمیکنم.
نامهها
نامه نوشتن و بیشتر نامه خواندن از لذتهای زمان بچگیام بوده. در زمان کودکی، آرزوی بودن کسی که بیتمسخر نامهام را بخواند و پاسخ دهد. رد و بدل کردن چند نامه با الهام که همسایه روبروییمان بود. گاهی نگرانیها و جملاتی بود که کسی نباید از آن مطلع میشد، نوشته میشد، چند وقتی پنهان میشد و بعد پاره میشد اما نوشتناش همچنان ادامه داشت. بعد کارتون جودی ابوت بود؛ آرزوی بودن کسی که حرفهایت را بخواند و حمایتات کند بیآنکه بشناسیاش. وقتی جودی نامههایش را با صدای بلند میخواند غرق شعفی میشدم که انگار برای من نوشته شده، جملاتش را کشف و حفظ میکردم، میخندیدم و اشک میریختم.
بعد از آن هم نامههایی بود که گاهی باید مینوشتم و گاهی نباید، اما نوشتم، فرستادم و پشیمان شدم. با این همه، همچنان وقتی نامهای دریافت میکنم آنقدر شاد میشوم مثل شادیِ خوردن شکلات تلخ و یا بوی عطری خنک در تابستان گرم، و همچنان دوست دارم کسی باشد، ناشناس. برایش نامه بنویسم، اما هیچ وقت نبینمش، نشناسماش و او هم.
و حرفهای دیگری که دنیای نامههایش مثل من است.
شفافیت
کلامهای پنهانی و مخفیانه، در کمین صداقت است. آن وقت که در صحنهای نمایشی قرار میگیری: کسی با ایما و اشاره از دیگری میخواهد حرفش را متوقف کند و تو هم شاهدی؛ چیزهایی که لازم است ـ و باید ـ بدانی. صحنهی مضحکی که جان و کالبد بازیگر را در هم میریزد و دیگر نمیتوانی به او اعتماد کنی.
...
میوه بر شاخه شدم
سنگ پاره در کف کودک
طلسم معجزتی
مگر پناه دهد از گزند خویشتنم
شاملو
دریغ از عمر رفته
همیشه باید بین چندین چیز ضروری یکی را انتخاب کنیم، ما، قشر متوسطی که با این آمار جدید میشویم جمعیت زیر خط فقر. برای هر کدام از دغدغههایمان باید سالها تلاش کنیم و گذر روزها و ساعتهای عمرمان را نفهمیم، یادمان برود دوستانی داشتهایم، یادمان برود لذت سفر را و دوست داشتن را.
ناپیدا
نمیبینیدشان؟ هستند، فقط خودشان را پنهان کردهاند. بازیگوشی میکنند تا پسرک را، ما را و عکاس را مشغول خود کنند. عکسها هیچگاه واقعیت را تمام و کمال نمیگویند. نمیتوانی بفهمی آنجا چه خبر بوده. باید باشی، حضور داشته باشی. باید بشنوی، لمس کنی. باید لرزش اشکهایی که دیگر نیستند حس کنی. دیگر چشمهایی وجود ندارند که با تو حرف بزنند و از جنگ بگویند، نه اینکه نباشند خودشان را پنهان کردهاند. میبینی، چشمها هم غریبی میکنند... .
عکس از آلفرد یعقوبزاده