...
دیدهای وقتی سنگ بزرگی راه آب روانی را میگیرد، چه میشود؟ آب تلاش میکند راه را باز کند و باز به همان راه قبلیاش برود. اما وقتی میبیند نمیشود، راهش را کج میکند و از کنار سنگ میگذرد. حالا چرا اینقدر زور میزنی مسیر مستقیمات را بروی وقتی سنگ بزرگ راهت را بسته. راهت را کج کن و از کنارش بگذر. ببین باز روان میشوی.
...
دلم میخواهد کسی برای دل من سهتار بزند
و دلم سهتار بزند
چهقدر دلم میخواهد که
دلم بزند.
«بیژن نجدی»
اتاق در بسته
قرار بر این بود کتاب، انتقادی خوانده شود. حواسم بود. به جز چند ایراد ویرایشی کوچک ـ در حد کاما ـ چیز دیگری پیدا نکردم. حواسم بود تا جایی که کار کتاب فنشاو جفت و جور میشود، سوفی میتواند به درآمد حاصل از این کتابها امیدوار باشد ـ اصلا نیازی به پولاش ندارد، میتواند از شوک دوری فنشاو و ناراحتیهایش بیرون بیاید. داستان انگار مسیر مستقیمی را بی دردسر طی میکرد، اما خواننده را وامیداشت سکوت کند و بخواند. بعد از موفقیت کتابهای فنشاو، راوی تصمیم میگیرد زندگینامه او را بنویسد و دیگر نمیدانم چه شد، غرق کتاب شدم. وقایع و حواشی زندگی فنشاو آنقدر مجذوبام کرده بود، که نفهمم این داستان است و نه یک زندگینامه واقعی.
زندگی فنشاو را دوست داشتم، چون خودش دوست داشت ـ خودش میخواست روند زندگیاش اینطور طی شود. فنشاو جایی در دستنوشتههایش از زندگی جستوجوگر معروف قطب شمال ـ پیتر فرویشن ـ میگوید. او ایگلویی برای فرار از بوران در قطب میسازد و به درونش پناه میبرد. اما به دلیل یخبندان منطقه، نفسهایش هم بر دیوار یخ میبندد و با هر نفسی دیوار کلفتتر میشود، تا اینکه جایی برایاش باقی نمیماند. تصور به وجود آمدن کفنی از یخ وحشتناک است. چقدر این وحشت را حس کردم. هر چه برای فرار از مرگ نفس میکشی، به همان اندازه هم به مرگ نزدیکتر خواهی شد. یا وقتی لاشر و دیگر سربازان برای آدمخواریشان قرعه میگیرند. چقدر به قمار فکر میکنم و زندگی و حیات خود را به دیگری سپردن. آنقدر غرق ماجرا شدهام که باور کردهام این زندگی را. راوی هم جایی از پیگیری زندگی فنشاو درمانده میشود. «انگار که زندگی بیمقدمه تغییر جهت میدهد، مسیر و حرکت عجیب و پیشبینیناپذیری دارد. فکر آدم به یک چیز متوجه است، خیلی سریع در میانه ماجرا جهت عوض میکند، میایستد، میگذرد و دوباره میایستد. همه چیز ناشناخته است و به طرز گریزناپذیری از جایی سر در میآوریم که کاملا با جایی که قصد رفتن به آن را داشتیم متفاوت است.»
کانتر
نوشتن از آن دست مقولاتی است که در عرصهی روزنامهنگاری و در مطبوعات چاپی قائل به کلمه شده است. روزنامهنگار، متنی را مینویسد و هر بار نیمنگاهی به کانتر میاندازد، مبادا متن بیش یا کمتر از تعداد کلمات خواسته شده، باشد. با هر کلمه که مینویسی، انگار در سرت صدایی مانند صدای افتادن سکه ایجاد میشود، بعد وقتی گنجایش متن به حد اعلام شده رسید، صدای زنگی بلند و گوشخراش میآید. اگر به تعداد کلماتی که برای هر باکس درنظر گرفتهاند، توجه نداشته باشی، ممکن است متنات توسط صفحهبند عزیز، یا هر کسی دیگر به طرز خندهدار و وحشتناکی جرح و تعدیل شود، مثلا ممکن است بخشی از متن را حذف یا تکهتکه کنند (اگرچه در همین راستا صفحهبندهای عزیز، صنعت فشردهسازی را هم خوب یاد گرفتهاند.)
نویسنده/آفریننده شِمایی از تفکرش طراحی میکند و «مجبور» میشود از تمام امکانات زبانی، نحوی، کلامی و فرمی متن استفاده کند تا تفکرش را در x کلمه خلاصه کند. این کانتر انگار که جلوی تخیل و اندیشیدنات را میگیرد. اگرچه اندیشیدن، محدود به زمان و کلمه و کاغذ و قلم نمیشود، اما به پیکر اندیشه/اندیشیدن ضربه وارد میکند. صدای گوشخراش زنگ که زده شود، نویسنده از بازگو کردن آنچه در سرش داشته، ناتوان میشود. حد گذاشتن بر تفکر، کنش خلاقانه اندیشیدن را اگر نگوییم منفعل، بلکه محبوس میکند.
حد گذاشتن بر کلمات و ظرفیت باکسها، اجبار دیگری دارد و آن هم صنعت آببندی است. از آن دست آببندیهایی که گرفتار پروسه تکثیر و بازتولید میشوند، بیهیچ آفرینشی، زیرا تخیلی آفریننده است که متن، مفهوم و معنای نو و جدیدی بیافریند و قرار نیست هر کسی آفریننده باشد، همانطور که کانت میگوید آفرینش «اندیشهی بیشتر» میطلبد و هر روزنامهنگار/نویسندهای از پساش برنمیآید.