شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




قمار

پیش از این‌که «قمار» هزارتو آن‌لاین شود، از دوستی خواسته بودم «ایمان به محال» را بخواند. گویا یادداشت ایراد دارد و هنوز فرصتی پیش نیامده تا با هم بحث کنیم. واقعیت‌اش این است که مدتهاست مطلبی ننوشته‌ام که برایم لذت‌بخش باشد. اما این یکی را از آن جهت دوست دارم که موضوعات‌اش (قمار و ایمان) هم به شدت چالش‌برانگیزند و هم بسیار موردعلاقه‌ام. به همین دو دلیل هم از نقدشان هراسی ندارم و استقبال هم می‌کنم، چه بسا جرقه‌ای باشد برای یادداشت‌ها و یادگیری‌های بعدی. :)

یاد

نه خورشیدم
که به روشنایی جهان بیندیشم
نه شمع خاموش
که به هیچ.
عطری
که گاهی باد
به یاد می‌آورد


«محمدهاشم اکبریانی»

گلچهره مپرس آن نغمه‌سرا

انگار که درشت‌استخوانی باشد در سینه، این کینه. سد نفس کشیدن‌ات می‌شود. وادارت می‌کند به نفرین بی‌امان، به آه‌های از سر تیرگی دل. مثل غده‌ی سرطانی تاب و توان‌ات را می‌گیرد. روز به روز که بزرگ‌تر می‌شود، آدمیت‌ات را پست‌تر می‌کند. بدخلق‌ات می‌کند و روزهایت را پر از ملال. مثل طاعون می‌ماند. مَردش باشی، باید زودتر بسپری‌اش به دست جراح این مصیبت هولناک را. آن‌وقت می‌توانی نفس بکشی، نفسی روح‌بخش، مثل زندگی، مثل خدا.


در محض محض سکوت، وجودش شاید معجزه‌ای بود تا فراموش کنم این دل‌گیری‌ها را، یا شاید کینه‌ها را. نمی‌دانم چه شد، نفس عمیقی کشیدم و برای همه‌ آنهایی که به بدی حک شده بودند در دلم، خوبی خواستم و شادی. این هم شاید از خلوص ماه زیبای اردیبهشت باشد.‌ بهار با طعم اردیبهشت را دوست دارم و این شب‌های مهتابی را.

لطفا دست نزدید

لاغر و رنجور است. گوشه‌ای نشسته و حوصله‌اش مدام سر می‌رود. گاهی خسته می‌شود، دستش را زیر چانه‌اش می‌گذارد و ملتمسانه نگاهی به راننده و مسافران می‌اندازد. وجودش با بی‌رحمی زائد انگاشته می‌شود. نه مسافران به او توجهی دارند و نه راننده. انگار بعد از نزاع و درگیری خیابانی به تبعید فرستاده می‌شود و در تاکسی‌های تکراری قرار می‌گیرد. این تبعید برایش آزمودن مرگ است، یا شمارش معکوس مرگ. او سال‌ها جلوی چشم تماشاچیان می‌نشیند، از بی‌توجهی‌شان رنج می‌برد و بعد از سال‌های پیاپی بی‌آنکه به کار آید، فرسوده می‌شود. گاهی به پوچی می‌رسد اما ابزار خلاص شدن از این وضعیت مرگ‌بار را هم ندارد. سکوت می‌کند، سکوتی حزن‌انگیز و بی‌هیچ رنگی در پوچی سیاه و سفید خود دست و پا می‌زند. در رویاهایش فعالیت در کیلومترهای رنگین را می‌بیند و شب‌های بی‌کابوس را. با این حال بی‌کار نمی‌نشیند و موجودیت‌اش را ثانیه به ثانیه بر روی صفحه نمایش به رخ می‌کشد: تاکسی‌متر ... تاکسی‌متر ... تاکسی‌متر

+ شناسنامه‌ی کتاب

سه‌ نقطه‌های سکوت

همه چیز را که نمی‌شود نوشت، نه این‌جا و نه در دفترهای نداشته‌ی شخصی‌ات که هیچ‌کسی جز خودت نمی‌خواند آن را. همه چیز را که نمی‌شود گفت، نه به دوستی و رفیقی و نه حتا به خودت. این کلمات رازآلود و خوش‌آهنگ تو، مثل کمانچه‌‌ی کوک‌دررفته می‌مانند برای دیگری. باید بی‌صدا بمانند این کلماتی که جاری می‌شوند در بی‌قراری‌هایت، در شوق‌ات و در دلخوشی‌هایت. باید ناگفته بمانند تا سلانه بیایند و قدری شور بیاندازند به زندگی‌ات. باید نانوشته بمانند در اندرونی دل‌ات تا خوب دردانگی کنند و بگریزند و فراموش شوند. کسی چه می‌داند، حتا تو، توی چند ماه و سال دیگر، نامحرم رازها و کلمات و بغض‌های این روزهایت می‌شوی. همه چیز را به خدا هم نمی‌شود گفت.

آسمان هم دلش می‌گیرد

بی‌اعتنا
می‌روی
و من
ناگفته‌های چشمانم را
به زمین می‌بخشم