bahar.mohamadi@gmail.com


لینکدونی


پيوندها
قصه‌های عامه‌پسند*
زاویه دید*
پارسی‌خوان*
ناتور*
سرای بی‌کسی*
میرزا پیکوفسکی*
سام جوانروح*
A Man Called Old Fashion*
ضدخاطرات*
نیما دارابی*
لحظه*
راز*
ترجمه
فل‌سفه
هادی‌نامه
سر هرمس مارانا
مانا
خبرنگار
مداد سیاه
تبارشناسی پاییز مه‌آلود
مامهر
روزنامه‌نگار نو
نقطه الف
قصه نگفته ماند
یک پزشک
کافه ناصری
ویان
توکای مقدس
... و غیره
تنها اگر دمی
کیبرد آزاد
کتاب‌های عامه‌پسند
دیهور
زن‌نوشت
پاگرد
کسوف
چرک‌نویس
Neverland
دازاین
دات
صفر
مسعود بهنود
MooShot
خارج از زندگی
شبکه تار عنکبوتی رنگین
خواب زمستانی
از زندگی
یک سبد آواز نو
شیوا مقانلو
ویدا
یک ذهن زیبا
یغورت
جامعه‌شناسی و زندگی روزمره
اخبار ارتباطات
فاوا
داداشی و من
پرگار
لگوماهی
قاصدک*
PiXEL
عکاسی
رخداد
اثرات تجسمی نقطه الف
نشانه
نقد فرهنگ
رو در رو
روابط عمومی کاربردی
ژرفا
کافه سایبر
مریم فخیمی
نقطه ته خط
قطعه گمشده
علی امیرمؤید
Not necessarily about everything...
ابر آبی
کارگاه
سخن
رسانه‌های اروپا، آمریکا، آسیا
British Newspapers
روابط عمومی الکترونیک
Second Self
یادداشت‌های یک معترض
عروسک کوکی
الپر
زامره
پایگاه اطلاع‌رسانی علوم ارتباطات ایران
B A R A K A
درباره نشانه
دکتر سعیدرضا عاملی
افشین

Powered by
BlogRolling


بایگانی


جستجو

آگهی




حقوق

قمار

پیش از این‌که «قمار» هزارتو آن‌لاین شود، از دوستی خواسته بودم «ایمان به محال» را بخواند. گویا یادداشت ایراد دارد و هنوز فرصتی پیش نیامده تا با هم بحث کنیم. واقعیت‌اش این است که مدتهاست مطلبی ننوشته‌ام که برایم لذت‌بخش باشد. اما این یکی را از آن جهت دوست دارم که موضوعات‌اش (قمار و ایمان) هم به شدت چالش‌برانگیزند و هم بسیار موردعلاقه‌ام. به همین دو دلیل هم از نقدشان هراسی ندارم و استقبال هم می‌کنم، چه بسا جرقه‌ای باشد برای یادداشت‌ها و یادگیری‌های بعدی. :)

یاد

نه خورشیدم
که به روشنایی جهان بیندیشم
نه شمع خاموش
که به هیچ.
عطری
که گاهی باد
به یاد می‌آورد


«محمدهاشم اکبریانی»

گلچهره مپرس آن نغمه‌سرا

انگار که درشت‌استخوانی باشد در سینه، این کینه. سد نفس کشیدن‌ات می‌شود. وادارت می‌کند به نفرین بی‌امان، به آه‌های از سر تیرگی دل. مثل غده‌ی سرطانی تاب و توان‌ات را می‌گیرد. روز به روز که بزرگ‌تر می‌شود، آدمیت‌ات را پست‌تر می‌کند. بدخلق‌ات می‌کند و روزهایت را پر از ملال. مثل طاعون می‌ماند. مَردش باشی، باید زودتر بسپری‌اش به دست جراح این مصیبت هولناک را. آن‌وقت می‌توانی نفس بکشی، نفسی روح‌بخش، مثل زندگی، مثل خدا.


در محض محض سکوت، وجودش شاید معجزه‌ای بود تا فراموش کنم این دل‌گیری‌ها را، یا شاید کینه‌ها را. نمی‌دانم چه شد، نفس عمیقی کشیدم و برای همه‌ آنهایی که به بدی حک شده بودند در دلم، خوبی خواستم و شادی. این هم شاید از خلوص ماه زیبای اردیبهشت باشد.‌ بهار با طعم اردیبهشت را دوست دارم و این شب‌های مهتابی را.

لطفا دست نزدید

لاغر و رنجور است. گوشه‌ای نشسته و حوصله‌اش مدام سر می‌رود. گاهی خسته می‌شود، دستش را زیر چانه‌اش می‌گذارد و ملتمسانه نگاهی به راننده و مسافران می‌اندازد. وجودش با بی‌رحمی زائد انگاشته می‌شود. نه مسافران به او توجهی دارند و نه راننده. انگار بعد از نزاع و درگیری خیابانی به تبعید فرستاده می‌شود و در تاکسی‌های تکراری قرار می‌گیرد. این تبعید برایش آزمودن مرگ است، یا شمارش معکوس مرگ. او سال‌ها جلوی چشم تماشاچیان می‌نشیند، از بی‌توجهی‌شان رنج می‌برد و بعد از سال‌های پیاپی بی‌آنکه به کار آید، فرسوده می‌شود. گاهی به پوچی می‌رسد اما ابزار خلاص شدن از این وضعیت مرگ‌بار را هم ندارد. سکوت می‌کند، سکوتی حزن‌انگیز و بی‌هیچ رنگی در پوچی سیاه و سفید خود دست و پا می‌زند. در رویاهایش فعالیت در کیلومترهای رنگین را می‌بیند و شب‌های بی‌کابوس را. با این حال بی‌کار نمی‌نشیند و موجودیت‌اش را ثانیه به ثانیه بر روی صفحه نمایش به رخ می‌کشد: تاکسی‌متر ... تاکسی‌متر ... تاکسی‌متر

+ شناسنامه‌ی کتاب

سه‌ نقطه‌های سکوت

همه چیز را که نمی‌شود نوشت، نه این‌جا و نه در دفترهای نداشته‌ی شخصی‌ات که هیچ‌کسی جز خودت نمی‌خواند آن را. همه چیز را که نمی‌شود گفت، نه به دوستی و رفیقی و نه حتا به خودت. این کلمات رازآلود و خوش‌آهنگ تو، مثل کمانچه‌‌ی کوک‌دررفته می‌مانند برای دیگری. باید بی‌صدا بمانند این کلماتی که جاری می‌شوند در بی‌قراری‌هایت، در شوق‌ات و در دلخوشی‌هایت. باید ناگفته بمانند تا سلانه بیایند و قدری شور بیاندازند به زندگی‌ات. باید نانوشته بمانند در اندرونی دل‌ات تا خوب دردانگی کنند و بگریزند و فراموش شوند. کسی چه می‌داند، حتا تو، توی چند ماه و سال دیگر، نامحرم رازها و کلمات و بغض‌های این روزهایت می‌شوی. همه چیز را به خدا هم نمی‌شود گفت.

آسمان هم دلش می‌گیرد

بی‌اعتنا
می‌روی
و من
ناگفته‌های چشمانم را
به زمین می‌بخشم