bahar.mohamadi@gmail.com


لینکدونی


پيوندها
قصه‌های عامه‌پسند*
زاویه دید*
پارسی‌خوان*
ناتور*
سرای بی‌کسی*
میرزا پیکوفسکی*
سام جوانروح*
A Man Called Old Fashion*
ضدخاطرات*
نیما دارابی*
لحظه*
راز*
ترجمه
فل‌سفه
هادی‌نامه
سر هرمس مارانا
مانا
خبرنگار
مداد سیاه
تبارشناسی پاییز مه‌آلود
مامهر
روزنامه‌نگار نو
نقطه الف
قصه نگفته ماند
یک پزشک
کافه ناصری
ویان
توکای مقدس
... و غیره
تنها اگر دمی
کیبرد آزاد
کتاب‌های عامه‌پسند
دیهور
زن‌نوشت
پاگرد
کسوف
چرک‌نویس
Neverland
دازاین
دات
صفر
مسعود بهنود
MooShot
خارج از زندگی
شبکه تار عنکبوتی رنگین
خواب زمستانی
از زندگی
یک سبد آواز نو
شیوا مقانلو
ویدا
یک ذهن زیبا
یغورت
جامعه‌شناسی و زندگی روزمره
اخبار ارتباطات
فاوا
داداشی و من
پرگار
لگوماهی
قاصدک*
PiXEL
عکاسی
رخداد
اثرات تجسمی نقطه الف
نشانه
نقد فرهنگ
رو در رو
روابط عمومی کاربردی
ژرفا
کافه سایبر
مریم فخیمی
نقطه ته خط
قطعه گمشده
علی امیرمؤید
Not necessarily about everything...
ابر آبی
کارگاه
سخن
رسانه‌های اروپا، آمریکا، آسیا
British Newspapers
روابط عمومی الکترونیک
Second Self
یادداشت‌های یک معترض
عروسک کوکی
الپر
زامره
پایگاه اطلاع‌رسانی علوم ارتباطات ایران
B A R A K A
درباره نشانه
دکتر سعیدرضا عاملی
افشین

Powered by
BlogRolling


بایگانی


جستجو

آگهی




حقوق

احوالات بودار

سر ظهری بوی گوجه‌ی اجنبی بیداد می‌کرد، گمان‌مان از غذای بیگم‌باجی بود. از بوی غذا مست شده بودیم که ملتِ بی‌صدا نالید. گفت گوجه‌ها از قرار کیلویی دو هزار تومان و بیش‌تر شده است. ناگهان بوی‌اش جست به گلوی‌مان. رندی هم سریع درآمد که بوی خالی‌اش پانصد تومان ناقابل می‌شود. ما هم بوی‌اش را به کل سرفیدیم، تا مبادا دو هزار تومان متوهم‌مان کند. آخر می‌دانید که هر چه جنس گران‌تر باشد، بوی‌اش هم گران‌تر و درصد توهم‌سازی‌اش هم بیش‌تر خواهد شد. حالا هم که راه گلوی‌مان بسته شده، خوف افتاده به جان‌مان از مناطق نفت‌خیز و مردمان‌اش که بی‌سر و صدا از مال بیت‌المال به حلقوم فرو می‌کنند و نای سرفه کردن هم ندارند. تصدقتان! اگر چشمان‌تان می‌سوزد و دل‌تان مدام آشوب می‌شود، همه‌اش برای بوی نفتی است که بی‌مالیات به دَم‌تان می‌دهید. اصلا تا مالیات بو ندهید و دَم نفت را ببینید، خود نفت را کم‌تر خواهید دید.

فاصله

گاهی هم دلت می‌خواهد، کسی باشد. آنی، آن‌طور که باید، آن‌طور که در خیالات‌ات نقش زده شده. تا برایش بخوانی: «بیمار خنده‌های توام، بیش‌تر بخند». اما انگار دیگر نگاهی نیست که بر چیزی بماند، حسی است مه‌گرفته و چشمانی که گاهی نمی می‌گیرد و دیگر هیچ. انگار که عطر خیال بهتر از حقیقت باشد.