احوالات بودار
سر ظهری بوی گوجهی اجنبی بیداد میکرد، گمانمان از غذای بیگمباجی بود. از بوی غذا مست شده بودیم که ملتِ بیصدا نالید. گفت گوجهها از قرار کیلویی دو هزار تومان و بیشتر شده است. ناگهان بویاش جست به گلویمان. رندی هم سریع درآمد که بوی خالیاش پانصد تومان ناقابل میشود. ما هم بویاش را به کل سرفیدیم، تا مبادا دو هزار تومان متوهممان کند. آخر میدانید که هر چه جنس گرانتر باشد، بویاش هم گرانتر و درصد توهمسازیاش هم بیشتر خواهد شد. حالا هم که راه گلویمان بسته شده، خوف افتاده به جانمان از مناطق نفتخیز و مردماناش که بیسر و صدا از مال بیتالمال به حلقوم فرو میکنند و نای سرفه کردن هم ندارند. تصدقتان! اگر چشمانتان میسوزد و دلتان مدام آشوب میشود، همهاش برای بوی نفتی است که بیمالیات به دَمتان میدهید. اصلا تا مالیات بو ندهید و دَم نفت را ببینید، خود نفت را کمتر خواهید دید.
فاصله
گاهی هم دلت میخواهد، کسی باشد. آنی، آنطور که باید، آنطور که در خیالاتات نقش زده شده. تا برایش بخوانی: «بیمار خندههای توام، بیشتر بخند». اما انگار دیگر نگاهی نیست که بر چیزی بماند، حسی است مهگرفته و چشمانی که گاهی نمی میگیرد و دیگر هیچ. انگار که عطر خیال بهتر از حقیقت باشد.