bahar.mohamadi@gmail.com


لینکدونی


پيوندها
قصه‌های عامه‌پسند*
زاویه دید*
پارسی‌خوان*
ناتور*
سرای بی‌کسی*
میرزا پیکوفسکی*
سام جوانروح*
A Man Called Old Fashion*
ضدخاطرات*
نیما دارابی*
لحظه*
راز*
ترجمه
فل‌سفه
هادی‌نامه
سر هرمس مارانا
مانا
خبرنگار
مداد سیاه
تبارشناسی پاییز مه‌آلود
مامهر
روزنامه‌نگار نو
نقطه الف
قصه نگفته ماند
یک پزشک
کافه ناصری
ویان
توکای مقدس
... و غیره
تنها اگر دمی
کیبرد آزاد
کتاب‌های عامه‌پسند
دیهور
زن‌نوشت
پاگرد
کسوف
چرک‌نویس
Neverland
دازاین
دات
صفر
مسعود بهنود
MooShot
خارج از زندگی
شبکه تار عنکبوتی رنگین
خواب زمستانی
از زندگی
یک سبد آواز نو
شیوا مقانلو
ویدا
یک ذهن زیبا
یغورت
جامعه‌شناسی و زندگی روزمره
اخبار ارتباطات
فاوا
داداشی و من
پرگار
لگوماهی
قاصدک*
PiXEL
عکاسی
رخداد
اثرات تجسمی نقطه الف
نشانه
نقد فرهنگ
رو در رو
روابط عمومی کاربردی
ژرفا
کافه سایبر
مریم فخیمی
نقطه ته خط
قطعه گمشده
علی امیرمؤید
Not necessarily about everything...
ابر آبی
کارگاه
سخن
رسانه‌های اروپا، آمریکا، آسیا
British Newspapers
روابط عمومی الکترونیک
Second Self
یادداشت‌های یک معترض
عروسک کوکی
الپر
زامره
پایگاه اطلاع‌رسانی علوم ارتباطات ایران
B A R A K A
درباره نشانه
دکتر سعیدرضا عاملی
افشین

Powered by
BlogRolling


بایگانی


جستجو

آگهی




حقوق

بهار، تابستان، پاییز، زمستان و بهار*

بهارم. اما چه فرق می‌کند نام‌ام چه باشد، که همه‌ی نام‌ها معجزه‌ی حروف‌اند. در بهار متولد شدم. اما مگر فقط بهار فصل شکفتن است؟ من در آن دقایق شوریدگی، که ندایش در پاییز هزار رنگ بود و معجزه‌ی رویش‌اش در زمستان پاک، بارها متولد شدم. تو بگو زهر هست و زخم و سیاهی. تو بگو دام هست و حقارت و دشواری. اما من در پگاه زیبای چنین روزی، نهم فروردین، باز وضو می‌گیرم و نماز شکر می‌خوانم که هستم. گیرم که گاهی هم تب هست و گداختگی. گیرم که گاهی هم خطا هست و اشتباه و بچگی. اما من معجزت‌هایی را که دست کودکی‌ام را می‌گیرد و به بلوغ می‌رساند، دوست دارم. و حالا در این تلاطم دنیا، در این گرداب حروف و کلمات، در بهار، پبدا شدم، پیدای ناپیدا شدم.

*این را، عشوه‌های طبیعت‌اش را، حلاوت موسیقی‌اش را، عظمت سکوت‌اش را و تکامل‌اش را دوست دارم.

نظرورزی به دنیای عکس

لنز دوربین هم‌چون تأملی زیبایی‌شناسانه است از مطلق طبیعت، اشیاء و اشخاص. لنزها با تمام دقت و ظرافت‌شان، هر کدام تعاریف متفاوت از هر چیز دارند. بعضی از آن‌ها کپی یا نمایی هنرمندانه از ذات اشیا هستند و جزئی از آن‌چه که بوده یا هست را نمایش می‌دهند: روگرفتی از هستی. و بعضی دیگر تصاویری متفاوت از آنچه که می‌بینیم را خلق می‌کنند، فارغ از صورتی مشخص، با شکستن قوانین طبیعت و نمادها، مانند لنزهای fisheye. تنظیم سرعت و نور دوربین هم، آرایش ذوقی عکاس است و در نهایت خلق عکس انقلابی‌ست چندمعنایی؛ افقی متشکل از واقعیت سوژه و اندیشه‌، ذوق و هنر عکاس. مشاهده‌ی عکس نیز برای خود دنیایی دارد: خود را به درون جهان‌بینی‌های متفاوت انداختن و شنا کردن در استعاره‌ها.


اگر گذرتان به اسکان افتاد، بد نیست سری هم به کافه عکس بزنید. نمایشگاهی‌ست از آثار برگزیده‌ی نخستین مسابقه بین‌المللی عکاسی با دوربین‌های Fisheye که تا پانزدهم فروردین هم دایر است. چیدمان عکس‌ها هم جالب‌اند.

رقص

هزارتوی رقص را با حضور واقعی بخوانید؛ Les Meilleurs را هم از دست ندهید.

...

پرسپولیس را دیدم. نمایش سیاه و سفید، نمایشی از تخریب. نشانی از سلطه، نابخردی، انحلال، تحمیل، اعدام، ترور. نمایش سیاه و سفید، نمایشی از افراد متصل به قدرت. انقلاب، شعار، اعلامیه. تضعیف شخصیت، سردرگمی، کتمان هویت. جنگ، کلید بهشت، خون شهیدان. نمایشی از متعصبین.
انقلاب را ندیده‌ام، زمان جنگ را اما خوب یادم می‌آید. زندانی کشیدن، در خفا کشته شدن و شهید شدن اطرافیانم را هم دیده‌ام. متعصبین انقلابی را هم دیده‌ام. امثال آقای گاف که زمانی تعصب‌شان را بر سر تی‌شرتی‌ها می‌کوفتند و حالا انتخابات را تحریم می‌کنند.
پرسپولیس را دیدم. رأی می‌دهم.

هوا هم که سفید نمی‌شود

جنگ بود، با وحشت و دلهره، با فرار، با رنگ‌پریدگی. چسب زده بودیم شیشه‌های خانه را، چسب‌های ضربدری. هوا که قرمز می‌شد، برادرم می‌کشاندم توی زیرزمین. من آن پایین بهانه‌ی عروسک‌هایم را می‌گرفتم که جا مانده‌اند. مادرم خسته که می‌شد فرق قرمز و سفید را نمی‌فهمید، رهای‌مان می‌کرد، می‌زد به کوچه، می‌دوید سمت خانه‌ی پدرش. من، شب‌ها خواب می‌دیدم پدر هرگز به خانه برنمی‌گردد. و روزها در خیال‌ام چسب‌های ضربدری می‌زدم روی تن ِ پدرم، مادرم و آدم‌هایی که دوست‌شان داشتم که مبادا بمیرند، روی تن ِخودم هم.
آتش‌بس که شد، چسب‌ها را کندیم. برادرم به جان شیشه‌ها افتاد که مبادا جای چسب‌ها روی‌شان بماند. بعد فراموش کردیم جنگ را و هیچ به روی خودمان نیاوردیم آن‌که چند خیابان آن طرف‌تر، زیر آوار بمب و خمپاره ماند رفیق شفیق مادرم بود که با دو فرزندش در آغوش هم خفتند برای همیشه، و هیچ به روی خودمان نیاوردیم که پدرم نبود تا در آن روزهای پر دلهره دستی بر سرمان بکشد از روی مهر، و از یاد بردیم پسرعمه‌ی بیست ساله‌ی‌مان را.
حالا در این هوای زرد ِ مسموم، سرخی غروب هم دست و دلم را می‌لرزاند. حالا پدرم شب‌ها خواب می‌بیند من هرگز به خانه برنمی‌گردم. جای چسب‌های ضربدری روی تن‌ام مانده؛ من، جنگ‌زده‌ام.