bahar.mohamadi@gmail.com


لینکدونی


پيوندها
قصه‌های عامه‌پسند*
زاویه دید*
پارسی‌خوان*
ناتور*
سرای بی‌کسی*
میرزا پیکوفسکی*
سام جوانروح*
A Man Called Old Fashion*
ضدخاطرات*
نیما دارابی*
لحظه*
راز*
ترجمه
فل‌سفه
هادی‌نامه
سر هرمس مارانا
مانا
خبرنگار
مداد سیاه
تبارشناسی پاییز مه‌آلود
مامهر
روزنامه‌نگار نو
نقطه الف
قصه نگفته ماند
یک پزشک
کافه ناصری
ویان
توکای مقدس
... و غیره
تنها اگر دمی
کیبرد آزاد
کتاب‌های عامه‌پسند
دیهور
زن‌نوشت
پاگرد
کسوف
چرک‌نویس
Neverland
دازاین
دات
صفر
مسعود بهنود
MooShot
خارج از زندگی
شبکه تار عنکبوتی رنگین
خواب زمستانی
از زندگی
یک سبد آواز نو
شیوا مقانلو
ویدا
یک ذهن زیبا
یغورت
جامعه‌شناسی و زندگی روزمره
اخبار ارتباطات
فاوا
داداشی و من
پرگار
لگوماهی
قاصدک*
PiXEL
عکاسی
رخداد
اثرات تجسمی نقطه الف
نشانه
نقد فرهنگ
رو در رو
روابط عمومی کاربردی
ژرفا
کافه سایبر
مریم فخیمی
نقطه ته خط
قطعه گمشده
علی امیرمؤید
Not necessarily about everything...
ابر آبی
کارگاه
سخن
رسانه‌های اروپا، آمریکا، آسیا
British Newspapers
روابط عمومی الکترونیک
Second Self
یادداشت‌های یک معترض
عروسک کوکی
الپر
زامره
پایگاه اطلاع‌رسانی علوم ارتباطات ایران
B A R A K A
درباره نشانه
دکتر سعیدرضا عاملی
افشین

Powered by
BlogRolling


بایگانی


جستجو

آگهی




حقوق

ارثیه

من،
دستانم را از مادرم به ارث برده‌ام
با پوستی نازک
و رگ‌هایی کبود
خسته
زخم‌خورده‌ی زندگی

و چشمانم را از مادربزرگ‌ام
هم‌چون هوای ابری
غمگین
نمناک
خاموش

و صدایم را از عمه‌ام
آرام
سربه‌راه
خفقان گرفته
حسرت ِ بغض‌های فروخورده

و رنج‌هایم
هم‌چون آوارهای پی‌درپی
میراث مادرم
مادربزرگ‌ام
و تمام زنان اجدادی‌ام است

شهر

بیست و پنجمین شماره‌ی هزارتو با موضوع «شهر» منتشر شد.
در این شماره از «تراژدی کلان‌‌شهر» نوشته‌ام؛ اما تا دل‌تان بخواهد می‌شود از سرمستی بوی قهوه‌ها گفت، از کافه‌ها، از کوچه‌باغ‌هایی که ناگهان کشف می‌شوند، از خیابان ولی‌عصر و درختان انبوهش، از غروب‌هایی که بی‌خیال دودها رنگ‌های دلپذیری می‌آفرینند، از شب‌های بارانی، از دوستی‌هایی که هنوز هست، از دوچرخه‌سواری‌های چیتگر، از عطرفروشی‌های وزرا، از کتاب‌های انقلاب، از فیلم‌های ناب دستفروش‌ها، از کوچه کناری دانشگاه، از جنب‌و‌جوش‌های مردم ِ اولِ صبح و ...

سکوت

«همون‌قدر که واقعاً بزرگ هستی، بزرگ باش. به اندازه‌ی فهم و صبر و تحمل‌ات. چون سکوت کار آدم‌های بزرگه! اگه احساس می‌کنی بزرگ نیستی و فقط محض تقلید این و اون ساکتی، بدون که همین سکوت، فردا، از آدم‌های کوچیک، طلب‌کارهای پرکینه می‌سازه! طلب‌کار از زمین و زمان، از خدا و دنیا و بنده‌هاش... اگه می‌تونی مثل آدم‌های بزرگ سکوت‌ات رو تا توی گور با خودت ببری، سکوت کن!»

سریال رقص پرواز
(از معدود دفعاتِ تلاقی صرف سریع ِ شام و تماشای تلویزیون، این دیالوگ چسبید!)

سیاسی‌گری

شاید این خودخواهی باشد که مثلاً من به مباحث «ارتباطات و توسعه» بسیار علاقه‌مندم و دوست ندارم در این حوزه، استاد مطلعی را دیگر در دانشگاه نبینم، یا کم ببینم. اما امیدوارم بداند که ما به فعالیت‌های علمی، مباحث، تدریس، راهنمایی‌ها و حضورش در دانشگاه خیلی خیلی نیازمندیم. در این وانفسا اصلاً دلم نمی‌خواهد چند روز، چند هفته یا چند ماه دیگر بشنوم به او نیز حکم داده‌اند و الخ.

خدایا! می‌شه یه شب برات اس‌ام‌اس بفرستم، تو برام آیکون آغوش بفرستی... زودتر لطفاً، خسته‌ام!