شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




ارثیه

من،
دستانم را از مادرم به ارث برده‌ام
با پوستی نازک
و رگ‌هایی کبود
خسته
زخم‌خورده‌ی زندگی

و چشمانم را از مادربزرگ‌ام
هم‌چون هوای ابری
غمگین
نمناک
خاموش

و صدایم را از عمه‌ام
آرام
سربه‌راه
خفقان گرفته
حسرت ِ بغض‌های فروخورده

و رنج‌هایم
هم‌چون آوارهای پی‌درپی
میراث مادرم
مادربزرگ‌ام
و تمام زنان اجدادی‌ام است

تصویر ِ شهرـ 2

بیست و پنجمین شماره‌ی هزارتو با موضوع «شهر» منتشر شد.
در این شماره از «تراژدی کلان‌‌شهر» نوشته‌ام؛ اما تا دل‌تان بخواهد می‌شود از سرمستی بوی قهوه‌ها گفت، از کافه‌ها، از کوچه‌باغ‌هایی که ناگهان کشف می‌شوند، از خیابان ولی‌عصر و درختان انبوهش، از غروب‌هایی که بی‌خیال دودها رنگ‌های دلپذیری می‌آفرینند، از شب‌های بارانی، از دوستی‌هایی که هنوز هست، از دوچرخه‌سواری‌های چیتگر، از عطرفروشی‌های وزرا، از کتاب‌های انقلاب، از فیلم‌های ناب دستفروش‌ها، از کوچه کناری دانشگاه، از جنب‌و‌جوش‌های مردم ِ اولِ صبح و ...

سکوت

«همون‌قدر که واقعاً بزرگ هستی، بزرگ باش. به اندازه‌ی فهم و صبر و تحمل‌ات. چون سکوت کار آدم‌های بزرگه! اگه احساس می‌کنی بزرگ نیستی و فقط محض تقلید این و اون ساکتی، بدون که همین سکوت، فردا، از آدم‌های کوچیک، طلب‌کارهای پرکینه می‌سازه! طلب‌کار از زمین و زمان، از خدا و دنیا و بنده‌هاش... اگه می‌تونی مثل آدم‌های بزرگ سکوت‌ات رو تا توی گور با خودت ببری، سکوت کن!»

سریال رقص پرواز
(از معدود دفعاتِ تلاقی صرف سریع ِ شام و تماشای تلویزیون، این دیالوگ چسبید!)

سیاسی‌گری

شاید این خودخواهی باشد که مثلاً من به مباحث «ارتباطات و توسعه» بسیار علاقه‌مندم و دوست ندارم در این حوزه، استاد مطلعی را دیگر در دانشگاه نبینم، یا کم ببینم. اما امیدوارم بداند که ما به فعالیت‌های علمی، مباحث، تدریس، راهنمایی‌ها و حضورش در دانشگاه خیلی خیلی نیازمندیم. در این وانفسا اصلاً دلم نمی‌خواهد چند روز، چند هفته یا چند ماه دیگر بشنوم به او نیز حکم داده‌اند و الخ.

خدایا! می‌شه یه شب برات اس‌ام‌اس بفرستم، تو برام آیکون آغوش بفرستی... زودتر لطفاً، خسته‌ام!