باواریا
مثل سکوتِ کرکننده است، اگر نجنبی فروكش نمیکند. رخنه میکند در لحظهها، کلمات، نواها و اعماق نگاه، اگر نجنبی شبهای شناور میشود در زندگی ات. آنوقت هی لک و لک میکنی تا به پایان برسد زندگیات. مثل زندگیای آویزان با لبخند: شکوهی ابلهانه یا بدلهایی ناشیانه. نرخِ دیر رسیدهی زندگیات را که فهمیدی، باید رها کنی تسلسل سردرگمی را. بروی دنبال فراز و فرودهای بقیهی کلمات، لحظهها را ثبت کنی و خلقشان کنی در تاریکخانهای.
پ.ن. دیگر کار در مطبوعات را دوست ندارم و محیطاش را و زندگی کردن با اگرها را.
معاف از چه؟
و از دیگر مشکلات TSها چگونگی معافیت از سربازی است. دوجنسیتیها را با تبصرهی بیماران اعصاب و روان معاف میکنند. تصور کنید دانشجوی مستعدی را که _از بهترینها در یکی از رشتههای فنی است_ باید در صفی بایستد که بیماران روانی ایستادهاند؛ کسانی که واقعاً مشکل روان دارند و با کمک پدر یا مادرشان در آن صف کنترل میشوند. نتیجهاش اینکه آنها بعد از معافیت به هر ادارهای برای کار سر بزنند مطمئناً به دلیل قید کردن همان بند در کارت معافیت، پذیرفته نخواهند شد.
نمیدانم چرا نظام وظیفه یا هر مرجع مربوط به آن، افراد آگاهی را مسئول بازبینی قوانین پر از ایرادشان نمیکند، یا چرا قولهایی که مسئولان رده بالا در این مورد دادهاند به عمل درنمیآید. و البته خیلی دلم میخواهد بدانم آن پزشکانی که در نظام وظیفه هستند چه درسی خواندهاند که بیماران روانی را از بیمارانی که مشکل جسمی دارند تشخیص نمیدهند!