شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




بازی هزارتو

پ.ن. به بازی نرسیدم، درباره‌ی بازی با کلمات کلی حرف داشتم.

نمایش مرگ

از خیابان‌های این شهر که می‌گذری، مرگ _متصل_ از کنارت می‌گذرد. روزها پر از نمایش مرگ شده است، پر از مرگ مسلم. زن جوانی که زیر چرخ اتوبوس رفته، صحنه آنقدر تازه است که هنوز خون می‌جوشد از سرش. یا موتورسواری که برای فرار از ترافیک داخل خط ویژه اتوبوس می‌پیچد، به اتوبوس برخورد می‌کند و پس از چند بار دست و پا زدن می‌میرد. صحنه آنقدر نمایشی است که میان ناله‌ها چند بار اطراف‌ات را برای پیدا کردن کارگردان و دوربین و ... کندوکاو می‌کنی. یا پیش‌تر از آن موتورسواری که به پیشباز مرگ رفت (نمایش زنده‌ی قتل عمد)، یادتان که هست؟! این روزها هر جا نظر بیفکنی مرگ را با حقیرترین حالت ممکن مشغول کار می‌بینی. این روزها هر جا نظر بیفکنی جنازه‌ای می‌بینی، کنار خیابان، وسط اتوبان یا زیر قطار مترو، یا مراسم اعدام پی در پی ِ این روزها _که حتا کودکان نیز به تماشای آن می‌روند_ و دیگر کجا؟! و آخرین‌اش استاد گران‌قدری که در مراسم نکوداشت‌اش جلوی چشمان‌ات، جلوی چشمان همه‌ی کسانی که برای پاسداشت‌اش آمده بودند سکته می‌کند، چند دقیقه‌ای بیشتر زمان نمی‌برد و مراسم نکوداشت به بیمارستان و بعد هم به تشییع جنازه کشیده می‌شود.(بزرگداشتی بدون پایان)(آخرین تصاویر حیات)
ما به راحتی تماشاگر مرگ شده‌ایم. برای تماشای‌ نمایش نه بلیط می‌خریم و نه از دیدن‌اش لذت می‌بریم، بلکه به جبر به جایگاه تماشاچی کشیده می‌شویم. در مرگ غرقه شدن و در آن مشارکتی واقعی و منفعلانه داشتن _ همان که گادامر آن را «تئوریا» می‌نامد_ جزئی از زندگی روزمره‌ی ما شده است. ما به راحتی چشم در چشم مرگ می‌شویم، به آن لبخند می‌زنیم و یا روی‌مان را برمی‌گردانیم و با سرعت از کنارش می‌گذریم.

توده‌ی تنها

آن روز سر کلاس نظریه‌ها که دکتر مهدی‌زاده از رایزمن و تقسیم‌بندی نحوه زندگی بشر می‌گفت، یاد ِ گزل‌شافت تونیس افتادم. استاد از دوران دگرراهبر رایزمن می‌گفت و من آن را با جامعه‌ی صوری تونیس مقایسه می‌کردم. حواسم نبود وقتی مدام تکرار می‌کنم «ابزارسالاری»، «بت‌های ذهنی» یا «از خودبیگانگی» سوژه‌اش خودم هستم، سوژه‌اش خودمان هستیم. حواسم نبود وقتی مدام تکرار می‌کنم عصر فراواقعی فرهنگ را می‌بلعد، من هم بلعیده می‌شوم، ما هم بلعیده می‌شویم، همان عصری که تونیس می‌گفت ما هویتی ناشناخته خواهیم داشت. حواسم به مقایسه‌ها بود، اما یادم است وقتی استاد به «توده‌ی تنها» رسید، سریع از آن گذر کرد.
حالا، هر روز که در شلوغی دنیای مسخ شده گم می‌شوم، انسان‌های شرطی شده یادم می‌آید و بی‌نهایتِ تنهایی‌مان. حالا، هر روز که بی هیچ انگیزه و آرمانی با همان حماقت همیشگی برای فردایی که به آن هیچ امیدی ندارم تلاش می‌کنم، یادم می‌افتد ما همان مهره‌های در حال تعویض هستیم که باید «روح حساب‌گری» داشته باشیم، باید حواس‌مان باشد مبادا حذف‌مان کنند، یادم می‌افتد ما همان توده‌ی تنها هستیم با رنج‌هایی بزرگ.