شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




تصویر ِ شهرـ 1

آدم‌هایِ خواندنی

1.
«شهر کتاب نیاوران»
قبل از ورود به شهر، کاشی‌های آبی کوچک با نقاشی‌های زیبا، لابلای سنگ‌فرش جلوی دروازه توجهت را جلب می‌کند. وارد شهر که می‌شوی، انواع نوشت‌افزار، با رنگ‌های متنوع و شاد، هم‌چون کودکان بازیگوش در حال بازی هستند. گاهی سر و صدا و خنده‌ی دل‌نشین‌شان مجاب‌ات می‌کند به سمت‌شان بروی، مانند دل‌خوشی‌های کودکانه کنارشان بایستی و از دنیای‌شان لذت ببری.
بعد کمی آن طرف‌تر، سمت چپ، نت‌ها را می‌بینی، در حال نواختن موسیقی. گاهی شاد هستند و گاهی غمگین، بسته به حس و حال عابران. وجود کتاب‌ها در قسمت شمالی شهر، ابهت و اقتدار خاصی به فضا بخشیده است. قفسه‌ها هم‌چون خیابان‌های قدیمی رم می‌ماند. بلند، تنگ و به هم چسبیده. خیابان‌هایی باریک و با نام. سر در گم نمی‌شوی و یک‌راست به سمت خیابان مورد نظرت می‌روی.
قسمت شمالی شهر از آنجا که در سطح بالاتری قرار گرفته، چشم‌انداز هم دارد. اگر آخرین ردیف قفسه‌ها را به سمت در خروجی مستقیم بروی، پشت نرده‌های چوبی، نمای شهر مشخص می‌شود: صندوق که همان بانک شهر است. کنارش پر از گل‌های کاکتوس و بالای سرش چند تابلوی زیبا. باز هم نت‌ها و نوشت‌افزارها و طبقه‌ی پایین همان جایی که مرکز کتاب‌های لاتین است. اگر برگردی درست در نقطه‌ی مقابل، پارک کودکان را می‌بینی، پر از وسایل بازی فرهنگی و کتاب. قسمت دیگر که محله‌ی اعیان و اشراف است با تابلوها و کتاب‌های هنری گران‌قیمت و زیبا. در شهر اما زیر سایه‌سار کتاب‌ها جایی برای نفس تازه کردن نداری.
پلیس‌های شهر، هیچ به پلیس نمی‌مانند، بیشتر شبیه کارشناسان فرهنگی هستند. به درستی راهنمایی‌ات می‌کنند تا لابلای خیابان‌ها راهت را گم نکنی و گاهی برای نشان دادن راه، خودشان نیز همراه می‌شوند. اما زیاد نمی‌توانی با آنها وارد بحث شوی و از دنیای کتاب‌ها سخن بگویی، مگر آن‌‌که شناخته شده باشی.
تا دلت بخواهد می‌توانی در خیابان‌های شهر پرسه بزنی، بی‌آنکه با چشم‌های دیده‌بانان مدام دنبال شوی.
بیشتر که آنجا بروی به وجود فردی خو می‌گیری، همان که نقاشی‌هایش در کتابی کوچک منتشر شده؛ کلاس موسیقی می‌رود، گاهی کت و شلوار می‌پوشد، گاهی بازیگوش می‌شود و با دیگران شوخی می‌کند، با صدای بلند همراه نت‌های آنجا آواز می‌خواند، قدرت زیادی در بازیگری و جلب توجه دیگران دارد، سن‌اش قابل حدس زدن نیست: «سپهر».


2.
«شهر کتاب آرین»
شهر دو گونه پلیس دارد. پلیس نامحسوس: همان برگه‌ای که به در ورودی چسبانده‌اند با این مضمون که اینجا توسط دستگاه‌های نامحسوس کنترل می‌شود (اخطار) و پلیس محسوس: همان دو سه کارمندی که مدام با چشمان‌شان، آدم‌ها و دست‌ها‌شان را می‌کاوند.
نوشت‌افزارها نه شادند و نه لبخند می‌زنند. رنگ‌هاشان زیاد به چشم نمی‌آید و آرام گوشه‌ای نشسته‌اند.
هیچ تابلوی راهنمایی یافت نمی‌شود. خیابان‌ها بدون نام است: بالای قفسه‌ها برچسب‌های دسته‌بندی کتاب یافت نمی‌شود. باید با دیدن آدم‌های آشنا میان قفسه‌ها، دسته‌بندی‌شان را حدس بزنی. گاهی همان پلیس‌های محسوس هم جواب‌گو و راهنمای خوبی نیستند.
شهر چند چهارراه اصلی دارد، هر چهارراه دارای دیوارهایی بلند و نه به بلندی قفسه‌های اصلی است، دیوارهایی پر از کتاب. در یکی دو تا از پیاده‌رو‌ها نیمکت‌های چوبی با روکش چرم قهوه‌ای گذاشته‌اند برای آن‌که عابران نفسی تازه کنند و کتاب‌ها را نگاهی بیاندازند. با این همه کتاب، اما گاهی کتاب موردنظرت را نخواهی یافت، انگار که آدم‌های قفسه‌های‌اش غنای کمی دارند.
دیده‌بانان حضور سنگینی دارند، شهری را که در آن نتوانی آزاد و رها بگردی، پرسه بزنی و حظ ببری، شهری که در آن مدام زیر نظر هستی اصلاً دوست‌داشتنی نیست: کتاب‌گردی بی‌لذت.


پ.ن. حین پرسه‌زنی در شهر کتاب آرین، با کتاب‌هایی که در دست داشتم، فکر می‌کردم بعید است آدم‌های کتاب‌خوان و با فرهنگ کتاب بدزدند. بعد یادم افتاد که چند تا از دوستان خوب و فهیم اعتراف کرده‌اند چند بار کتاب برداشته‌اند. با این تز فکری که فلان فیلسوف و روشنفکر خیلی از کتاب‌های کتابخانه‌اش را به همین روش جمع‌آوری کرده، کارشان را موجه جلوه می‌دهند. دوباره یادم افتاد چند وقت پیش که با دوست عزیزی، برای پیدا کردن چند مقاله به بخش کتاب‌های لاتین کتابخانه‌ی دانشکده صدا و سیما سر زده بودیم، کتابی دیدیم با مهر کتابخانه‌ی یکی از دانشگاه‌های لندن.

پارادوکس ذهن/متن

پیش‌تر به سختی فکر می‌کردم و به راحتی می‌نوشتم، حالا به راحتی فکر می‌کنم و به سختی می‌نویسم. هنگام تفکر، سوژه‌ها به خوبی به اندیشه درمی‌آیند، اما به محض نوشتن جنون نوشتار مرا پس می‌راند. سوژه‌ها رو برمی‌گردانند، انگار که عزیمت به واژه را برنمی‌تابند.
شاهد ذهنی بی تأمل نوشتن قادر به اثبات خود نیست. ادراکی که هم هست و هم نیست بی‌قرار می‌شود، مجنون می‌شود. آن وقت است که به متن بی‌اعتنایی می‌کند، مقاومت می‌کند و تسلیم نمی‌شود. نوشتار سلوک می‌خواهد: پیوند ادراک به نگاره‌ی دلخواه‌اش و بازنمایی نگاره در واژه. نوشتار ریاضت می‌خواهد: بازآفرینی بصیرت متن. نوشتن عطش پیمودن می‌خواهد، عطش رسیدن، عطش وصال به معنا. آنگاه که تفکر با متن یکپارچه می‌شود، ذهنیت به عینیت و مجاز به واژه‌های حقیقی پیوند می‌خورد و متنی ناب می‌آفریند. نوشتن سماع تفکر است.

هزارتوی رنگ

شماره هجدهم هزارتو با موضوع «رنگ» منتشر شد، شماره‌ای پر از خوانش‌هایِ متفاوتِ رنگی.
«از رنگ تا نوشتار» یادداشتی‌ست که برای این شماره نوشته‌ام: تصویرسازی‌ای از رنگ موردعلاقه‌ام.

همزمان ترانه‌ی Hang On To Your Love را از «Sade» بشنوید. :)

تو بمان

اگنس عزیز!

پیرزن مُرد، چند روز پیش. خبر فوت‌اش را که شنیدم یاد روزی افتادم که تمام زندگی‌اش را در چند ساعت خلاصه کرد و همه را برایم گفت؛ شاید دل‌اش برای جوانی‌ام سوخته بود و می‌خواست شادم کند. از جوانی‌اش گفت، از دل خوشی‌های‌اش، از خوش‌گذرانی‌های‌اش، از آدم‌های عاشق‌پیشه‌ای که اطراف‌اش را گرفته بودند، از سفرهای‌اش، من اما به جز سفر، هیچ از دل خوشی‌های‌اش هوس نکردم. تمام مدت لبخند می‌زدم زورکی، مجبور بودم، آخرهای صحبت‌اش احساس کردم عضله‌های صورتم منقبض مانده و به حالت عادی برنمی‌گردد، هیچ از این حس خوشم نیامد. گاهی هم چند کلمه‌ای می‌گفتم، مثلاً: هه! چه جالب! زورکی می‌گفتم، مجبور بودم. بعد به من گفت کمی احساس داشته باش، جوانی، کمی از این جدیت‌ات دست بردار، من اما خوشم آمد از این گفته‌اش و هیچ دلم نخواست از جدیت‌ام دست بردارم. گفت بخند، فریاد بزن، بس کن این خنده‌های زورکی را، کمی به خودم آمدم، خنده‌های اجباری‌ام را فهمیده بود و من نقش‌ام را خوب بازی نکرده بودم. در چهره‌اش شادی موج می‌زد، رژلب قرمز رنگی زده بود که به رنگ صورت‌اش خوب می‌آمد. بعد آمد کنارم نشست، بوی مادربزرگم را می‌داد. گفت بخند دختر، دوست داشته باش، بگذار دوست‌ات بدارند. من خندیدم، نه برای اینکه گفته بود بخند، از حرف‌هایش خنده‌ام گرفت، علت خنده‌ام را فهمید و من باز نقش‌ام را خوب بازی نکردم. بعد نوبت من بود که بگویم تنهایی را دوست دارم و ار آن لذت می‌برم. چیز دیگری به ذهنم نمی‌رسید. گفتم می‌دانید سه‌گانه‌ی لذت‌بخش زندگی من چیست؟ گفتم: عطر، موسیقی و کتاب! بلند بلند خندید آنقدر که به حرفم شک کردم. کمی مکث کرد و گفت چند سال‌ات است و من که تحت تأثیر حرف‌های پیش‌اش قرار گرفته بودم، سال تولدم را گفتم: شصت و یک سال، خانم!

پیرزن مُرد، چند روز از مرگ‌اش می‌گذرد و انگار که تمام آرامش‌اش را برای من گذاشت و رفت. آرامش دل‌چسبی است. عود روشن می‌کنم، دودهای عود با صدای موسیقی به حرکت در می‌آیند، کتاب می‌خوانم و فکر می‌کنم حتماً اینجا حضور دارد، به خاطر آرامشی که برایم گذاشته ازش تشکر می‌کنم و دعوت‌اش می‌کنم به شنیدن آهنگ‌های In The Mood For Love

چقدر آرامشی را که در پس‌زمینه‌ی آن عطر و موسیقی باشد دوست دارم و چه خوشبختم من!


+ نامه: تنها برای تو

شناسنامه‌ی کتاب

مثل فردی می‌ماند که پیش از مرگ، قبری برای خود بخرد و سنگی بر روی آن بیندازد تا عابران بدانند اینجا روزی چنین فردی را خواهد بلعید، فردی که فلان سال به دنیا آمده و البته تاریخ مرگ‌اش نامعلوم است. نویسنده یا مترجم ِ زنده به لطف ناشر و شناسنامه‌نویس کتاب، سنگ قبری آماده شده دارد با تاریخ مرگی نانوشته و خالی گذاشته شده.
جای خالی هم‌چون دندان‌های ردیف‌شده‌ی مرگ است که به روی‌ات نیشخند می‌زند، یا هم‌چون شبحی که مدام بالای سر تاریخ تولد نویسنده یا مترجم کشیک می‌دهد، هرچه سن نویسنده بیشتر باشد شبح فرتوت‌تر است: کمرش خم شده، دستان‌اش را از پشت به هم گره زده و هم‌چنان کشیک می‌دهد، می‌رود و برمی‌گردد، یا مانند چشمان مرگی‌ست که از بس به راه مانده سفید شده است.
و وقتی تاریخ مرگ ثبت می‌شود، گویی بوی برزخ همه جا را فرا می‌گیرد و مرگ با چشمان براق و سیاه آن‌چنان حریصانه به چشم‌های مخاطب خیره می‌شود که حال‌اش را به هم می‌زند و یا انگار که شبح پارچه‌ای سیاه روی سرش کشیده و با خیال راحت به خواب رفته، خوابی عمیق.

+ تخته سیاه، تن دیالکتیک