شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




رخوت کلمات

متن را می‌خواند، بلند. صدا ضبط می‌شود. صدا را می‌شنوند. صدای پخش شده کمی ناآشناست برای‌اش. دستور صادر می‌شود: کلمات خوب بیان نشده، رخوت دارد صدایت. دوباره می‌خواند متن را، صدا ضبط می‌شود، صدا را می‌شنوند: این جمله را متصل بخوان، اینجا را مکث کن، سین را محکم ادا کن. گویی خط‌کش می‌گذارند بین هجاها، مدام. صدا بارها و بارها ضبط می‌شود، تکرار می‌شوند کلمات، ناآشنایی صدای‌اش کم و کم‌تر و رخوت‌اش بیشتر می‌شود. لبخند رضایت‌آمیزی به علامت پایان ضبط صدا. به تمامی صدا شده است او و کلمه می‌بیند آدمیان اطراف‌اش را.

خواب

هزارتوی «خواب» منتشر شد، و یادداشت کوتاهی که برای این شماره نوشته‌ام: «ما خوابزدگانیم».
چند روز پیش کتاب «باغبان جهنم» شمس لنگرودی را ورق می‌زدم، شعری دیدم که معنای نزدیکی با نوشته‌ام دارد:

و ما به شما یاد می‌دهیم
که چه چیزی را ندانید
و کدام خاطره‌ای خوش‌تر است.

خواب دیدن
این‌طوری که شما می‌بینید
اصلاً به صلاح‌تان نیست
اشک
این طورها که شما می‌ریزید _قطره قطره_
اصلاً معنا ندارد.

و ما به شما یاد می‌دهیم
که چه رؤیاهایی چه زمان‌هایی خوش‌تر است
در صورت مردودی
البته چاره نیست
به جهنم نیز می‌روید.

پایان تنفس!
به سلول‌های‌تان برگردید.

...

در تمام ادیان مؤمنین هنگام عبادت می‌گریند، زیرا خنده، ترس را از بین می‌برد و آنگاه که ترس نباشد، ایمان هم رنگ می‌بازد.

«نام گل سرخ». امبرتو اکو

...

شب‌ها، پیش از خواب، به دستانم عطر می‌زنم. بعد کتاب می‌خوانم، چند صفحه‌ای. انگار تمام کلمات کتاب معطر می‌شوند. نفس عمیق می‌کشم کلمات معطر را، هم‌چون هوا. آن وقت انگار، عطر جاری می‌شود در خوابم.

مرگِ خاموش رورتی

Richard Rorty

دیشب وقتی این یادداشت علی را خواندم، باورم نمی‌شد درست باشد. دو روز از فوت او بگذرد و کسی سخنی از آن به میان نیاورد. پرس و جو کردم، کسی هم خبر موثقی نداد. صبح در میان ناباوری خبر را در صفحه اول هم‌میهن دیدم؛ یادداشتی سر ِدستی و تندنوشته شده برای فیلسوفی که بیش از هر چیز شجاعت و جسارت‌اش برای من خودنمایی کرد، آنجا که با صراحت خود را «پراگماتیست» خواند و بیان کرد، پراگماتیسم فلسفه‌ی امید را به میان می‌آورد.
«کشور شدن کشور» اولین کتابی که از او خواندم، این‌طور شروع می‌شود:
«غرور ملی از آن کشورهاست، چنانکه احترام به خود، ویژ‌ه‌ی افراد است: شرطی لازم برای ارتقای خود. غرور ملی بیش از اندازه می‌تواند ستیزه‌جویی و امپریالیسم را موجب شود، همانگونه که احترام بیش از اندازه به خود می‌تواند نخوت به بار آورد. اما درست همانگونه که احترام بیش از اندازه به خود، ابراز کردن شهامت اخلاقی را برای فرد دشوار می‌کند، غرور ملی ناکافی نیز بحث جدی و اثربخش درباره‌ی سیاست ملی را نامحتمل می‌سازد. درگیری عاطفی _ احساس‌های شرم شدید یا غرور بسیار ناشی از بخش‌های گوناگون تاریخ آن، و ناشی از سیاست‌های گوناگون ملی کنونی _ با کشور کسی، در صورتی ضروری است که تأمل سیاسی، اندیشه‌برانگیز و خلاق باشد. چنین تأملی به احتمال رخ نخواهد داد، مگر آنکه غرور بر شرمساری چیره شود...»
نمی‌دانم چرا از میان این همه نظریات‌اش در حوزه‌های مختلف فلسفی، ادبیات و ادبیات داستانی مدام یاد متن «تروتسکی و ارکیده‌های وحشی» می‌افتم. رورتی ِ پانزده ساله وقتی به مطلق‌های اخلاقی و فلسفی برمی‌خورد، از شباهت‌شان به ارکیده‌های محبوب‌اش سخن می‌گوید: رازآلود، دشوار، شناخته شده نزد بزرگانی اندک‌شمار. و چقدر انسان حظ می‌برد وقتی فیلسوفی اینگونه زیبا _همچون ارکیده‌های وحشی_ فلسفه‌ی فکری خود را توضیح می‌دهد: عمیق، پیچیده، ناب و تحسین‌برانگیز.
بیندیشیم رورتی‌وار با تأکید بر اعتماد، همکاری و امید اجتماعی که نقطه‌ی آغاز و پایان انسانیت ماست.

برزخ عُرف

مرور می‌کنم
بُرش‌های زندگی را:
«آب طلب نکرده
همیشه مراد نیست
گاهی بهانه‌ایست که قربانی‌ات کنند»*
مخدوش نمی‌شود قطعیت‌اش
خشن
افشاگرانه
حقیقتی ابلهانه

* از «فاضل نظری»